فرانسيس


گاهنامه تحليلي الکترونيک به زبان پارسي
 

متني پيرامون فرانسيس
در اينجا قرار مي گيرد.

به حمايت


درباره من
تماس با من

:: ده مطلب آخر ::

اوجفضانوردنغمه ی امیدبرای آیندهمویزبازیعدالتتجدیدسکوتی ممتد و بی انتهاگل کلم

:: بايگاني ::

بايگاني ماهانه

:: آمار ::

 

مطلب قبلي :: :: مطلب بعدي

June 05, 2004
شنبه ۱۶ خرداد ۸۳

او مست شده بود

عصر روز پنجشنبه
پسرک از خوشحالي در پوست خودش نميگنجيد بالاخره پيداشون كرده بود مدتها بود پي اونا از خيليا پرس و جو كرده بود و الان مكان اصليشونو پيدا كرده بود. دروازه ي بزرگي رو مقابل خودش ميديد مثل درب مساجد بود نيمه باز بود داخل شد شباهتش به مسجد بيشتر شد سمت چپ مصلي بود سمت راست دو سه اتاقك كوچيك و يه مقبره بود روبه روش انتهاي حياط چند اتاقك كوچيك ديگه هم وجود داشت تو ايون مقابل اون اتاقكا چند مرد ميانسال مشغول مرتب كردن تعداد خيلي زيادي وسايل تزييني بودند پسرك نزديك رفت يكي از اونا به طرف پسرك اومد: بفرماييد
پسرك: سلام،‌ چند تا سوال داشتم ميخواستم اگه مكنه ازتون بپرسم
-عليك سلام بفرماييد در خدمتيم باين تو ايوون خيس نشين
- ممنون ، شما درويش هستين؟
-بله
-ميخواستم بيشتر با شما آشنا بشم ، اگه مزاحم نيستم البته ، ميخواستم بدونم شما كه درويش هستين چه فرقي با مزدم عادي ميكنين يعني شما چه كارايي ميكنين كه بهتون ميگن درويش كه مردم عادي اون كارا رو نمي كنن؟
- سوال خيلي خوب پرسيدي تنها فرق ما اينه ما بيشتر از ديگران به مردم كمك ميكنيم ، همين، با اين كارا خودمونو به خدا نزديك ميكنيم در ضمن كاراي شخصي ديگه اي هم براي نزديك شدن به خدا انجام ميديم . مرشد ما هميشه رفتار و كردار ما رو زير نظر دارههر وقت صلاغح ديد به ما لقب درويشي به همراه يه اسم جديد ميده مثلا اسم من درويش ... . ذكرهايي هم با برنا مه ي مشخص به ما ميده كه بايد مرتب انجام بديم و علاوي بر اينا كاراي دسته جمعي ديگه اي هم انجام ميديم مثلا همين امشب مراسم داريم دعاي توسل هم ميخونيم .
-ميتونم بيام؟
- چرا كه نه، اتفاقا ميتوني سوالاتو از مرشد بپرسي اون بهتر ميتونه كمكت كنه .
- مرشد؟
- بله مرشد ، همه ي دراويش مرشد دارن همين مقبره ي كنار حياط ارامگاه مرشد قبلي ما درويش ... است كه چند سال پيش در گذشت و در حال حاضر پسر بزرگشوندرويش ... مرشد ماست ة همه ي ما بايد از تمام دستورات مرشدمون پيروي كنيم و تو راه رسيدن به خدا از او كمك بگيريم.
- پس امشب مزاحمتون ميشم خيلي ممنون و ببخشيد از اينكه وقتتونو گرفتم
-وظيفم بود خدانگهدارت پسرم شب كه اومدي اگه كسي جلوتو گرفت بگو با من كار داري.
پسرك واقعا خوشحال بود . اونجوري كه تو رؤياهاش ميخواست الان ديده بود . بعد از اين همه جستجو بالاخره ميتونست به آرزوش برسه با دروش بزرگ ملاقات كنه و مراسم اونارو هم تجربه كنه.
ساعت 5/8 شب
پسرك : مادر ! ميخوام برم بيرون شب دير برميگردم دوازده يا يك
مادر : به سلامت كجا پسرم؟
پسرك: دعاي توسل
خواهر:دعاي توسل ؟ اونم تو ؟ اونم شب جمعه؟ خدا ميدونه چي تو سرته هميشه مرموزي معلوم نيست چيكار ميكني تو !
پسرك: من چه ميدونم اون گفت دعاي توسل
خواهر : اون كيه ؟ انگار اشتباه گفته بايد بهونه ي بهتري يادت ميداد !
پسرك : هرجوري دوست داري فكر كن ،‌من رفتم
خواهر : خدا ميدونه كجا ميخواد بره
مادر: نه پسر من دروغ نميگه ، آفرين پسرم هميشه از اين كارا كن . برو به سلامت .
ساعت 9 شب
هنوز بارون ميومد. خونشون شمال شهر بود و خانقاه جنوب شهر . بعد از نيم ساعت بالاخره رسيد لحظه شماري ميكرد درب خانقاه نيمه باز يود داخل شد جلوتر رفت همون اتاقك انتهاي حياط محل اجراي مراسم بود تعداد زياد كفش هاي پشت در اينو ميگفتن به پشت در كه رسيد درويش... همون كه عصر با هم صحبت كرده بودن از پشت شيشه ي در اونو به داخل دعوت كرد پسرك رفت و گوشه اي نشست .
ده پونزده نفر اونجا بودن رو به قبله وايساده بودن و مشغول دعا خوندن بودن درويش كتابچه اي رو به پسرك داد: دعاي توسل . از قرار معلوم هنوز دعاي توسل شروع نشده بود بعد از چند دقيقه يه نفر با صداي خيلي قشنگي شروع به خوندن دعا كردپسرك يادش تميومد كه اين دعا رو قبلا خونده باشه . با ديگران شروع كرد به خوندن : يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله به آخر دعا كه رسيد ديد همه ي دعا همينه : يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله اما اون اصلا خوشش نيومد قبل از اين هم دوست نداشت همش بگه خدايا منو ببخش ( عقيده داشت آدم هيچوقت نبايد زباني از خدا طلب بخشش كنه اين كارو گستاخي نسيت به خدا ميدونست . كسي كه گناهي رو انجام داده بايد اينقدر عزت نفس داشته باشه كه عذاب اون گناه رو حق خودش بدونه همين طلب عفو نكردن ميتونست آدم رو از انجام گناه بيشتر محافظت كنه و خدا به همين خاطر گناه هاي قبلي اونو ببخشه، در ضمن راز و نياز قلبي از راز و نياز زباني خيلي متعالي تره ).
بالا خره دعا تموم شد پسرك منتظر بود ببينه چيكار ميكنن مرشد كه بالاي مجلس نشسته بود به يكي اشاره كرد اونم بلند شد و به سمت در رفت حركاتي را شايد به نشان احترام به مرشد انجام داد حين اين حركات كلماتي رو به زبون آورد بيرون رفت برق اتاقك خاموش شد اون مرد برگشت و با انجام همون حركات و گفته ها البته با كمي تغيير سر جاش نشست حالا ديگه نوبت ذكر و اوراد مخصوص خودشون بود.
مرشد يا همون درويش بزرگ زير نور كم شروع به خوندن از روي يه كتاب قديمي كرد دعا بود اما نه مثل دعاهاي ديگه . ديده نميشد كه بقيه دقيقا دارن چيكار ميكنن همه سرشون پايين بود به آرامي سرشونو تكون ميدادن پسرك درموقعيتي قرار گرفته بود كه خيلي وقت بود آرزوشو داشت دقيقا به دعا توجه ميكرد ميخواست ببينه كه آيا حالتي بهش دست ميده؟ هرچي بود پسرك خيلي دوست داشت دبگران انگار يه حالي بهشون دست داده بود قبلا تو ذهن خودش اينجور صحنه هايي رو تصور كرده بود اما حالا كه تجربه ميكرد خيلي براش عجيب بود.
يكساعت از شروع خوندن دعاي جديد گذشت كه مرشد دعا رو تموم كرد و شروع كرد به گفتن الله الله لا اله الا الله اين عبارت رو جندين بار تكرار كرد با شور خاصي اونو ادا مبكرد ديگران هم همراه او ميگفتن : الله الله لا اله الا الله طنين صداي الله بيشتر و بيشتر ميشد پسرك هم همصداشون شد همه سرشونو تكون ميدادن اما جنبشي بيشتر نسبت به اوائل مراسم . پسرك هم بي ارده سرشو تكون ميداد فكر نميكرد تاثيري داشته باشه اما كم كم اين حركات و كلمات ساده احساس نا شناخته اي رو براش به وجود اوردن . نقاط تماس بدنش با زمين احساسي نداشتند نميتونست تجسم كنه كه حالت قرار گرفتنش چه جوريه حتي نميدونست دستاش رو به آسمونن يا رو پاهاش يا جاي ديگه چشماشو بسته بود انگار تا حالا چيزي به چشم نديده بود اصلا انگار چيزي براي ديدن وجود نداشت هرچي بود فقط در ذهن او بود . او مست شده بود . دوست داشت اين اتاقك بدون تغيير از زمان جدا ميشد و اين چند ثانيه در درون اتاقك تا ابد تكرار ميشد.
يهويي همه با هم صلوات فرستادن و ساكت شدن بعد از چند ثانيه پسرك چشماشو باز كرد يكي رفت بيرون و برقارو روشن كرد و برگشت پسرك ديگه اون حال رو نداشت مثل قبلش شده بود همون پسر جوون سابق چند دقيقه بعد كه همه به حالت عاد خودشون برگشتند درويش ... تنها كسي كه پسرك رو ميشناخت به همراه سه چهار نفر ديگه پا شدن و رفتن بيرون . قبل از بيرون رفتن جلوي مرشد خم شدن و دستشو بوشيدن . حالا پسرك مونده بود و درويش بزرگ و چند درويش ديگه . ميتونست سوالاييو كه مدتها بود دنبال جوابشون ميگشت از درويش بپرسه و از او بخواد كه به جمع خودشون راش بدن .
درويش دست كرد تو جيب كتش و بعد از بيرون آوردن پاكتي سيگار يه نخ به لبش گرفت چند نفر ديگه هم سيگاراشونو در آوردن و با تعارف فندك همه سيگاراشونو روشن كردن و شروع كردن به صحبت كردن به صحبت كردن راجع به مسائل زندگي عين مردم عادي ديگه .
پسرك كه تا لحظاتي قبل از بودن در ميون اونا لذت ميبرد با ديدن اين صحنه به فكر فرو رفت انگار خاكستر تازه خاموش شدش دوباره آتيش گرفته باشه با خودش گفت : چي فكر ميكردم و چي شد. تو خيالاتش دراويش رو ادمايي ميدونست كه اونقدر به خدا نزديكندكه سيگار نكشيدن كه سهله حتي غذا نميخورن و به مردم فقير ميدن . حالا اين درويش كه خودشو مرشد و مراد اين جمع ميدونست به راحتي سيگار ميكشيد . پسرك دنبال ادمايي مي گشت كه همه ي كاراشون واقعا به خاطر هدفشون يعني رسيدن به خدا باشه اما اينا ....
به آرومي بلند شد رفت بيرون اتاقك . اون چهار پنج نفر مشغول مرتب كردن وسايل تزييني جشن عيد غدير بودن. كمي كمكشون كرد . ميخواست به اون درويشي كه غروب باهاش صحبت كرده بود حرف دلشو بزنه و بپرسه چه دليلي ميتونه داشته باشه كه يه درويش سيگار بكشه. اما با خودش گفت بالاخره اين هم مريد اونه ... حتما اينا اينجوري راحتن. اما من نه ....
از درويش خداحافظي كرد و رفت به سمت در خانقاه هنوز بارون نم نم ميزد . به سر كوچه كه رسيد خيابون خالي خالي بود. ساعت يك بود . دوست داشت تا خونه زير نم نم بارون قدم بزنه و فكر كنه اما ميدونست مادرش نگران ميشه . كمي بعد يه تاكسي اومد و او رفت.
اولين تجربش اونجوري كه ميخواست نشد . اصلا نا اميد نبود فقط نميدونست بايد چيكار منه .
اما اون فعلا ترجبح داده بي هيچ همراه و مرشدي تنها باشه. مثل خدا.




عبدالله قبادی 05:28 PM GMT نظرات شما: 4


.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



جالب بود.
براتون ارزوي موفقيت مي كنم.

كامليا :: June 7, 2004 01:45 AM


بابا بسيار جالب و پر معنا بود دمت گرم
اما که تو برون در چه کردي که درون خانه آيي

حسين :: June 6, 2004 11:28 AM


اول تبريک ميگم بخاطر وبلاگ.. دوما اين نوشته اتون پر از معنا بود.. راستي تنهايي شايد يه راه راهي تا بي نهايت...موفق باشيد

سارا :: June 6, 2004 10:43 AM


کار خوبي کرده!...منم ترجيح مي دادم تنها باشم....تنها..فقط خودش وخدا

ياسر :: June 6, 2004 01:39 AM