
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
June 16, 2004 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۸۳
شبانه با خدا
سلام خداي خوب خودم!
منم، آره، باز منم كه دلم برات تنگ شده، امشب ميخوام صاف و ساده با تو حرف بزنم، فقط با تو. چند وقتيه خيلي بهت فكر ميكنم ،بيشتر از قبل، خودت ميدوني اگه كسي به تو فكركنه اونقدر براش لذتبخشه كه چيزاي ديگه اصلا تو خيالش نمياد.
امشب از همون شباس كه من به جز تو به هيچي راضي نميشم، حتي اگه فردا امتحان داشته باشم برام مهم نيست. راستي چند شب پيش اومدم همين جايي كه الان هستم يعني كتابخونه كه واسه امتحان مكانيك سيالات بخونم، فرمولاش زياد بود اما حتي يكيشون هم تو رو به خاطر من نمياورد، هيچكدوم با تو آشنا نبودن، نميدونم چرا وقتي مكانيك ميخونم تو رو تميتونم احساس كنم.
حاشيه جزوه هام جاي خالي زياد داشت فكر كردم چه جوري ميتونم تزيينش كنم تصميم گرفتم اسم تو رو تو تمام صفحه هاش بنويسم همين كارو هم كردم تمام صفحه هاي جزوم پر از اسم تو شد خيلي خوشگل شده بود خودت كه ديدي. ازاين به بعد ميخوام همه ي كتاب و جزوه هام رو اينجوري كنم تا حتي موقع درس خوندن هم فراموشت نكنم خيلي خوب ميشه مگه نه ؟ تازه اگه بيفتم بهتر ميشه دوباره بايد اون جزوه و كتابارو بخونم و دوباره كلي به تو فكر كنم و دوباره از لذت سرشار بشم.
چند وقتيه صاحب يه وبلاگ شدم حرفاي دلم يعني همينا روتوش مينويسم يعضيا ميان نگاش ميكنن و نظر ميدن شايد نظراشون باعث شه ارتباط من و تو نزديكتر بشه البته همه ي حرفامو نمينويسم خودت كه ميدوني بعضي از حرفاي من از نظر بعضيا ديوونگيه. خلاصه ميخوام همش با تو درد دل كنم تو اين وبلاگ. تو ميدوني! شايد به درد يكي ديگه هم بخوره.
خدا جون!
از وقتي خودمو شناختم از تو هيچي نخواستم حتي كوچيكترين چيزو. سر جلسه امتحان استاتيك كه بودي سه تا سوال بود و من فقط يكيشونو بلد بودم يه ربع بيشتر هم نمونده بود ميان ترم رو هم خراب كرده بودم بعد از مدتها براي اولين بار فراموش كردم و تو دلم گفتم« خدايا كمكم كن» اما ديدي كه زود پشيمون شدم و گفتم« نه ببخشيد كمكم نكن» با اينكه ميدونستم ميفتم . اما در عرض اون يه ربع ديدي كه سه تا سوال رو درست نوشتم و آخر سر هم نمره ي خيلي خوبي گرفتم . اما من فهميدم، تو بودي كه كمك كردي با اينكه نخواستم اما كمكم كردي. فداي اين همه مهربوني و بخششت.هركاري ميكني براي من خوبه، آخه مگه ميشه تو بدي منو بخواي ؟

هيچ دليلي نميبينم كه از تو چيزي بخوام اصلا چيزي هست كه نياز داشته باشم و به من نداده باشي ؟ اگه جايي هم اشباه ميكنم مطمئنا اگه صلاح بدوني كمكم ميكني مثل اين همه باركه كمكم كردي . ميگن اين عقيده ي من درست نيست ميگن من حق دارم از تو كمك بخوام، هربار كه اين حرفارو ميشنوم و روشون فكر ميكنم ياد فرصتايي ميفتم كه از دست دادم و از نعمات تو استفداه نكردم و به گناهكاري خودم و نه به نبود ياري تو پي ميبرم. اينجاست كه به اين عقيده كه كه نبايد از تو كمك خواست بيشتر از قبل ايمان ميارم.
خداي عزيز!
اسمت خيلي قشنگه وقتي تلفظش ميكنم احساس عجيبي بهم دست ميده. تازگيا فهميدم كه اسم خودم هم بهترين و قشنگترين اسم دنياست. چون از زيباترين واژه ي موجود يعني اسم تو ساخته شده اون هم به طرز بسيار زيبايي .ميدونم ازاولش هم تو بودي كه به من كمك كردي و قشنگترين اسم دنيا رو به من دادياين هم يكي ديگه از بيشمار كمك تو به من . چه كمك بزرگي! هروقت به خودم و اسمم فكر ميكنم باز به ياد تو ميفتم . تو، خداي من و من بنده ي تو.
عجب بازيي!
عجب بازيي راه انداختي! اين همه آدم رو فرستادي پايين كه خودشونو نشون بدن كه آيا ميتونن پيش تو برگزدن يا نه؟ تو كه خودت ميدوني كيا ميتونن و كيا نميتونن، ولي اين آدما خيلياشون بي خبر از همه چيزن. قانون بازي رو بلد نيستن، نميدونم چرا خودشونو گول ميزنن و به فكر پيدا كردن راه و تبعيت از اون نيستن.
چه قانوني !هيچ نقصي نداره، با يك ويژگي بسيار مهم : بهترين راه كسب لذت.
وقتي از ديگران جدا ميشم ميگم خدانگهدار، حالا كه ميخوام موقتاً از تو جدا بشم نميدونم چي بگم شايد بهتره بگم : به اميد ديدار.
عبدالله قبادی ●
08:26 AM GMT
● نظرات شما: 4
.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان
متن بسيار جالبي بود اميدوارم در سختترين شرايط هم فراموشش نکني
سميرا مقدم :: July 4, 2004 06:52 AM
خدا ، خدايا! اي کسي که خودت مي دوني که ما بنده ايم و ناتوان . تنها تو به ياد ههه ما باش، باشه؟؟؟ مرسي خدا..
ao :: June 20, 2004 09:02 AM
مگه كسي ميتونه شك كنه كه دست خدا بالاترين دستهاست.
موفق باشيد
متنتون پر از عشق خداوند بود.
كامليا :: June 19, 2004 01:33 AM
سلام حالا اين شد يه چيزي
حسين :: June 16, 2004 04:43 PM
| |