
ني با تو به رنگ آفتابم
ني بي تو ز غصه در امانم
در پرتو رويت شرري هست
کآتش فکند در همه جانم
نفرين به تو اي عشق زميني
از بس که بلا بيافريني
دل بر سر آن بود که هرگز
مسحور کسي چو خود نگردد
ديوانه ببينيد که اکنون
چون خويش به درياي جنون زد
نفرين به تو اي عشق زميني
با اينکه وجود نازنيني
عمري به تمناي حضورت
در مسجد و ميخانه به سر شد
اي واي که عمرم به هدر رفت
در فجر سيه شبم سحر شد
نفرين به تو اي عشق زميني
خود گفتي از اول که چنيني
اينگونه نه يکرنگ و دروغين
مختص نشاط اين جهان است
عشق است نهايت دو رنگي
صد فتنه که در پسش نهان است
نفرين به تو اي عشق زميني
حقا که ز حيله برتريني
جان در پي آنست که ايزد
از غيب بخواندش زماني
وآنگه برود سوي حقيقت
سرشار ز عشق آسماني
نفرين به تو اي عشق زميني
زين پس نتوانيم ببيني