عاقبت روزی فرا خواهد رسید
خیره در چشمان دلجویت شوم
شمع خلوتگاه خاموشم شوی
غرقه در امواج گیسویت شوم
عاقبت روزی فرا خواهد رسید
درپی این عشق بی پایان تو
زین سرای درد و محنت پر کشم
پا نهم در آبی چشمان تو
بی تو دنیا اضطرابی بیش نیست
زین جهان هیچم امید عشق نیست
کی رسد روزی ترا در بر کشم
در تو چیزی جز نوید عشق نیست
بی تو اینجا من کویری تشنه ام
هر دمم آوای مرگ آید به گوش
بر سرم بارانی از بودن ببار
تا شوم دریایی از شور و خروش
بوسه هایم را به بادی میدهم
کز میان شهرتان خواهد گذشت
خانه ات را با نسیمی تازه کن
بوسه هایم بر لبت خواهد نشست
از ترحم های مردم خسته ام
در شب بی حاصل آوارگی
پیش از این قلبم بر این باور نبود
این چنین پر درد باشد زندگی.
در شب چشمان من باران اشک
رنگ گلهای شقایق می شود
خاطراتت همچو دریایی حزین
ذهن غمگینم چو قایق می شود
یاد می آرم چه شبهایی که غم
خواب را از دیدگانم می ربود
حال میدانم که از روز ازل
این دل دیوانه در دام تو بود
من ترا همزاد خود انگاشتم
در تمنایت جوانی باختم
از خیالت در دلم با صد امید
خانه ای از آرزوها ساختم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
یأس با یادت غباری بیش نیست
آسمان فریاد امیدم شنید
روز و شب این ذکر را نجوا کنم:
عاقبت روزی فرا خواهد رسید