
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
March 12, 2005 شنبه ۲۲ اسفند ۸۳
نامه ۱ : تنها زيبا
« تنها زیبا » ، از این پس به این اسم صدایت می زنم.
دیگران برای دلدارشان نامه می نویسند ، من هم برای تو . همه دوست دارند نامه هایشان به نوعی متفاوت از افراد دیگر باشد ؛ وقتی فکر کردم که چگونه می توانم نامه هایم را متمایز از دیگران کنم دیدم که تو ، تنها زیبا ، خود بهترین دلیل برای تفاوت نامه های من هستی ؛ دیگران برای کسی غیر از تو می نویسند اما من تنها برای تو می نویسم . اختلاف دیگر این است که هیچ کس تو را نمی شناسد و مطمئنم همگان در تشخیص تو در اشتباهند ؛ تو را آنگونه که خود می خواهند تصور می کنند، حال آنکه تو، تنها زیبا ، اصلا به آنچه آنها در خیال خود تصویر کرده اند شبیه نیستی .
« تنها زیبا » بهترین اسمی که می توان برای تو انتخاب کرد، حتی این اسم نیز شاید برازنده ی وجود نازنین و آرام بخش تو نباشد، اما چه می شود کرد باید بی تو بودن را فعلا تحمل کنم و از قوانین سرزمین بی تو تبعیت کنم . اینجا همه ی موجودات دارای لفظ مشترکی در اسم هستند . بهار بی تو، پاییز بی تو، شادی بی تو، غم بی تو، گریه ی بی تو، خنده ی بی تو، همه چیز بی تو ... و به همین خاطر اسمش را « سرزمین بی تو » گذاشته ام .
می خواستم برای نمی دانم چندمین بار از تو بپرسم بالاخره چه وقت به دیدار تو می آیم اما این روزها به درک تازه ای رسیده ام ؛ متوجه شده ام اگر قرار دیدار نزدیک باشد خودت حتما قبل از فرا رسیدن موعد به من مژده خواهی داد و مرا مثل همیشه زیر منت تمام نشدنی خود خواهی گذاشت، این شد که آن سوال تکراری را از گردونه ی تکرار بیرون آوردم .
تنها زیبا، معشوق من، عشق موجود عجیبی است بعضی ها معتقدند موجود نیست اما باز هم عجیب است . بی خبر شبیخون می زند و آدم را اسیر خود می کند اما به مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر می شود تا آنجا که به کلی بار خود را می بندد و آدم را به حال خود رها می کند و باز عقل حکمران وجود یکتای وجود آدمی می شود؛ اما اگر از منظری فرا تر از عقل و عشق به این وقایع نگاه کنیم می بینیم که عقل پیروز نهایی و همیشگی است . راستش را بخواهی من فکر می کنم آمدن عشق هم به دستور عقل صورت می گیرد ؛ عقل عشق را با زیرکی دعوت می کند، خود به کناری می رود و ظاهرا بی اثر می شود و در آخر هم با ترفندی خاص عشق نا تمام را بیرون می راند و دوباره خود بر تخت فرمانروایی، آدم را به پیش می راند . اما نکته ی مهم اینجاست که همین عقل یک و تنها یک نقطه ی ضعف دارد و خودش هم می داند در آن صورت دیگر توان راندن جانشینش را ندارد .
عشق تو، نقطه ی کورعقل من است . با وجود تو عقل دیگر موجودیت ندارد و نیرویی در برابر تو محسوب نمی شود . هستی من تنها در سایه ی عشق تو به غایت و نهایت خود می رسد .
عبدالله قبادی ●
05:05 PM GMT
| |