
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
July 03, 2005 یکشنبه ۱۲ تیر ۸۴
و باز هم رفتن
بازم دارم میرم خونه
هر سال سعی می کنم که جزء اولین کسانی باشم که از دانشکده میرم
و هر سال برنامه ها جوری میشه که جزء آخرین نفرات میشم
و باز امسال این منم که باید برای دیگران دست تکون بدم
ببینم دارن بار و بندیلشونو جمع می کنن، آژانس صدا میزنن و میرن
دلم باید خیلی می گرفت
اما امسال به طرز وحشتناکی به بی احساسی رسیدم
دیگه از چمدون بدم نمیاد
از اینکه روبوسی کنم و روبوسی دیگران رو ببینم بغض نمی کنم
با شنیدن صدای خداحافظی خودمو مشغول کار دیگه نمی کنم
نمیدونم دلیلش چیه
شاید از این باشه که دل بیچاره ی من، عادت کرده به این نوع زندگی
اما تا کی میتونه ادامه بده ؟؟؟
من که میدونم آرزوی دل من این نیست !
عبدالله قبادی ●
05:54 PM GMT
| |