
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
May 05, 2006 جمعه ۱۵ اردیبهشت ۸۵
عدالت
"سالی که ما چتر و بارانی خریدیم، آن سال باران نبارید. اما سالی که ما پاهایمان برهنه بود، آفتاب داغ جنوب شکم زمین را سرخ میکرد." (چتر و بارانی – محمدرضا صفدری(
…
این سال ها،
این سال های بلوغ، که جوانی را مجالی نیست برای برف بازی،
و سهم من از زمستان شهرم، تنها جویبارهای باریک روی قله هاست،
و محله ی کودکیم، سرزمین صمیمی و پاک روزگار معصومیت من، سالهاست که بسیار دور از ماست.
...
و اما آن سال ها ...
آن سال ها ،
و کودکی پر شور،
و کوچه ای پر برف،
و دوستانی دوست،
و « چه فکر نازک غمناکی » : وقتی که برف می بارد همه ی کفش ها سوراخ می شوند، کاش می توانستم کفشی بسازم که من و تمام بچه ها بپوشیم، میان برف ها راه برویم و پاهایمان یخ نزند. و کاش می توانستم چیزی درست کنم که هنگام برف بازی دستمان یخ نزند و به مدت طولانی برف بازی کنیم.
کفش های سوراخ نشدنی آن سال ها هم وجود داشتند و دستکش هم خیلی وقت پیش درست شده بود.
آنچه وجود نداشت عدالت نامش بود.
عبدالله قبادی ●
09:01 PM GMT
| |