از دل امواج پر آشوب ذهن
نغمه ای آزاد می آید به گوش
گاه در اوج است و گاهی اوج تر
روزها در شور و شب ها در خروش
دستی از آن سوی جولانگاه جان
نغمه را بر جان من حک کرده است
بر تمام راه ها جز راه عشق
عقل دوراندیش بس شک کرده است
.
.
.
قرار بود شعری طولانی بشه، سراسر امید، امید به حرکت و تکاپو و جنبش و تغییر. گویای حال من. شش ماهی گذشت و شعر من بزرگ نشد، رشد نکرد. سر جاش موند و تکون نخورد. کلمه هاش رنگ باختن و حال و هواش عوض شد. بیشتر از این نمی تونم تو ذهنم نگهش دارم؛ اونم اسیره، اما باید آزاد می شد؛ و شد.