
|
|
مطلب قبلي
::
::
مطلب بعدي
February 01, 2007 پنجشنبه ۱۲ بهمن ۸۵
شرك
خواب بودم. ساعت چهار و نيم صبح. بيدار شدم، و اين شعر كه چند روز قبل خونده بودمش تو ذهنم بود:
خوابيم و با خطاب تو بيدار ميشويم
مستيم و با عتاب تو هشيار مي شويم
حلاج پيشه ايم و گمانم در عاقبت
با حلقه هاي موي تو بردار ميشويم
فرجام تلخ قصه ابليس سهم ماست
وقتي به دام سجده گرفتار ميشويم
چشم تو بود ميوه ممنوع عشق وما
روزي از اين دسيسه خبردار ميشويم
دو بيت اولش رو كامل حفظم بود و دو بيت بعديش رو كلماتي. فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه قافيه ش مشكل داره! اونم خيلي تابلو و ضايع!!! تو تاريكي به زحمت كتاب رو پيدا كردم و با نور گوشي موبايل شعرو آوردم و ...
...
من مشرك نيستم
چرا كه براي او شريكي قائل نشدم
و نه حتي براي خدا
عبدالله قبادی ●
02:21 PM GMT
| |