ببین، ببین چگونه اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته است. چشمانم را بنگر، همانند كسانی که زمانی رویای تو را می پروردند و در آرزوی تو می گریستند، اما اینك هیچ چیز وهیچ كس حتی تو را نمی بینند.
دیگر آرامشی نمانده است، دریایی از حیرانی و آشفتگی در دل جاریست، تو را به هنگامه ی عاشق بودنم سوگند مرا اینگونه به خود وا مگذار، رهایم نكن، دستم را بگیر.
آری این منم كه از تو كمك می خواهم، این منم كه از خود وامانده و به تو روی آورده ام. گذشت غرور آغازین، گذشت زمانی كه به خویش تو را می جستم.
با تو سخن می گویم و از تو كمك می گیرم تا بدانم به تو محتاجم، تا بدانم تنها تو هستی و جز تو كسی نیست.
آنچه بر من گذشته است فرا تر از تنهاییست و توصیف رنج آن فرا تر از الفاظ، آن سان كه تنها تو می دانی و بس.
تو برترین من بودی برترین من بمان. بالاتر از تو را نمی خواهم تنها تو را می خواهم.
ای ناشناخته، ای خوب، ای معبود، به حرمت آن هنگام كه عاشقت بودم به زندگیم بازآ و اشكهای سرگردانی را به اشك عشق مبدل كن. نمی دانم چگونه اما این دل و روح پریشان و بیقرار را قطره ای آرامش ببخش، تنها قطره ای كافیست تا دوباره عاشقت شوم. بر در دل دوباره باز منتظر صدای زیبای قدمهای توام.
قسَمَت می دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم مگذار زندگیم این چنین در بی هویتی و بی تكلیفی طی شود.
قسَمَت می دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم آرامشی ماندگاربه من عطاكن.
قسَمَت می دهم به آن هنگام كه عاشقت بودم و به آن اشكهایی كه برای تو ریختم . . . كمكم كن . . . كمكم كن.
عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com