شماره هفتم :: چهارشنبه ۱۳ آبان ماه ۱۳۸۳

صداها
داستان کوتاه



صدای جیك جیك گنجشك‌ها از پنجره‌ی باز به داخل اتاقم می‌آید. صبح شده. پلك‌هام سنگینند و چشم‌هایم می‌سوزد. همان طور خوابیده به صداها گوش می‌دهم. صدای جیک جیك گنجشک ها، صدای هق‌هق مادر؛ صدای گردش قاشق در لیوان گل‌گاوزبان. صدای قدم‌های پدر و زمزمه‌ی چه كنم ، چه كنم؟

از جا بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم. پدر داخل هال روی مبل نشسته است. آرنجش را به زانوهاش تكیه داده و سرش را بین دست‌هایش گرفته ‌است.
به آشپزخانه می‌روم . مادر پشت میز نشسته‌. سلام می‌كنم. سرش را بالا می‌آورد. چشم‌هایش قرمزند. به طرف سماور می‌روم. فنجانی چای می‌ریزم و روبه‌روی مادر می‌نشینم.
می‌خواهم بگویم: چرا این‌قدر به خودت عذاب می‌دی؟ اتفاقیه كه افتاده... ، نمی‌توانم. لب‌هایم به هم چفت شده‌اند.

زنگ تلفن به صدا در می‌آید. از بالای سنگ اُپن آشپزخانه می‌بینم كه پدر گوشی را برمی‌دارد. صدایش را نمی‌شنوم. مادر بلند می‌شود و به هال می‌رود. پدر صحبتش كه تمام می‌شود ، گوشی را می‌گذارد. از آشپزخانه بیرون می‌روم. مادر می‌پرسد:
_ كی بود؟
پدر تكیه می دهد و صورتش را با دست‌هاش می پوشاند. مادر روبه‌رویش می ایستد.
_ علی بود؟
دستش را پایین می‌اندازد.
_ نه، ... باباش بود.
_ چی گفت؟
_ چی می‌‌خواستی بگه؟ گفت: همه قول و قرارمون تموم شد. گفت: آبرو دارن. گفت: برا جانبازی من احترام قائله ولی دختری رو كه سه چهار شب، تو دست چهار تا مرد اسیر بوده، نمی‌تونه به عنوان عروس ببره تو خونه‌اش.
می‌خواستم بگم: به جهنم، برن گم شن. آب دهانم را قورت می‌دهم. دهانم تلخ است.
مادر روی مبل ولو می‌شود و اشك می‌ریزد. پدر از جا بلند می‌شود. قدم می‌زند و كف دست‌هاش را به هم می‌مالد. جلو درِ اتاق فاطمه می‌ایستد و فریاد می‌زند.
_ حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری. دانشگاه هم بی دانشگاه.

مادر از جا بلند می‌شود.
_ چی می‌گی؟
_ همین كه گفتم. حیثیت و شرفم رو به باد دادین. چه طوری سرم رو تو رو دوست و دشمن بلند كنم؟ مثلاَ برا ناموسمون رفتیم جنگیدیم.
گلویم خشك شده‌ و زبانم به سقف دهانم می‌چسبد. پدر نگاهم می‌كند. به نظرم می‌آید، سفیدی موهایش بیشتر شده ‌است . مادر با صدای بلند گریه می‌كند. جلو در اتاق فاطمه می‌ایستم . او را از آن شب كه كنار هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می‌كردیم، دیگر ندیدم.
نشسته‌بودیم كه تلفن روی عسلی كنار مبل زنگ خورد. فاطمه گوشی را برداشت.
الو ...
بله، بفرمایین...
منزل نیستن...
شما؟...
اتفاقی افتاده؟...
نمی‌فهمم چی می‌گین؟
گوشی را مقابل صورتش گرفت و به آن نگاه كرد . آن را سر جایش گذاشت. مادر پرسید:
كی بود؟
نشناختم، یه آقایی بود.
چی می‌گفت؟
گفت: به بابات بگو اگه كار ما رو درست نكنه، بد می‌بینه. یارو بابا رو نشناخته.
از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم . فاطمه منتظر پدر نشست كه پیغام را به او برساند .
صدایش می‌زنم. جواب نمی‌دهد. از دیروز كه ماموران نیروی انتظامی او را آوردند، از اتاق بیرون نیامده است. به مادر نگاه می‌كنم. به طرفم می‌آید. او هم فاطمه را صدا می‌زند. جز سكوت صدایی نیست.

پدر از جا بلند می‌شود، جلو می‌آید و كنار ما می‌ایستد. كلیدی را از جیب شلوارش بیرون می‌آورد و در را باز می‌كند. پنجره باز است و باد پرده‌ی توری سفید را می‌رقصاند. فاطمه با چهره رنگ پریده روی تخت خوابیده‌است. نگاه چشم‌های گود افتاده‌اش به سقف خیره مانده و دستش از تخت آویزان است. مادر جیغ می‌زند و می‌افتد. پدر به طرف تخت می‌دود. كف پاهایش خونی می‌شود. پلك‌های فاطمه را با كف دست می‌ببندد. انگار سال‌هاست كه مرده‌است.

فاطمه دهقان نیری :: dehgan_1349@yahoo.com

  نظرات وارده :4



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.