در بازتاب مبهم دره ی زندگی, صدای من است كه از پشت فصل ها می آید. صدای زنی كه در زیر شاخه های در هم تنیده زندگی خیمه زده و به امید طراوت دوباره ی چشمانش به اب نهر ,چشم دوخته است.
كودك دیروز كه امروز مادر است, اگر به قلبش بنگری بوی نور از آن جاریست و برگ برگ تنش آنچنان سبز است كه انگار سالیان درازی ست كه از پاییز عبور نكردهباشد . در كنار تمام ریشه هایی كه روزی می پوسند ریشه عشق و محبت من همچنان در حال حركت به سوی قلبهاست تا سری به دوستی های همیشگی و عشق جاویدان اولین و آخرینش بزند.
موج سنگین گذر زمان بر موی و روی من بگذشته ...اما من در گذرگاه نسیم و باران همیشه می توانم سرودی جدید از عشق را آغاز كنم. من هرگز نمی توانم از غم؛ شعر بسرایم...من هرگز نمی توانم بجز لالایی دلنشین زندگی آوازی بخوانم.
هرچند بلور شكننده عمر من بازیچه بود و بارها از دست كودكم ندانسته بر زمین افتاد. ولی هیچ گاه نشكست.
من همیشه به آفتاب می گویم شهر را بیاراید زیرا زنی كه بر دروازه شهر چشم به دور دستها به انتظار دوخته است یك مادر است
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com