تقدیم به آنكه از ابتدای تجربه این كلام با من بود و به هنگام تمام لحظاتم از شانه هایم به من نزدیك تر است و آغاز گر هر پایانی است
به هنگامه سپیده سحر!!
به شكرانه نعمت فلق!!
ای حكیمانه ترین عشق…فریاد كن.
هنگام آتشین فریاد خاموش
ای فرمانروای بیدار دل من، بیدار و آگاه باش
اینك سحر دیگر بر نمی آید!
فلق ها سخت خونین اند و من سخت آشفته در این آشفته بازار سر گردان…..
فریادها خاموش و بیمارند!!
ای حكیمانه ترین عشق
بیداری؟
چه سر داری؟چه غم داری؟
اینك در كجایم من؟
ای آوای خاموشی
ای من بی من
به هنگام خزان عشق
تو فریاد باش
تو دریا باش
تو هشیار باش!
فریاد ها رازند….
اشكها؛ لبخند وارونه!!
سبز ها؛ زردند…
چشمها؛ دریای شریده…
دستها … خالی ز هر عشق و محبت گشته اند!
دشتها پر باد..
شنزار بی شن!!
اینك بانگ بر آمد!
تو فریاد كن! توبیدار باش !
تو دریا شو!
تو با ما باش!
به هنگام واپسین عشق
تو عاشق باش
تو فریادهای بی مهابا باش
تو دریایی.. تو آسوده!
تو عشقی!عشقی خواب آلود از پس مه های دود آلود!!
عاشقان مردند…عشق پوسیده اینك!! واعظان بی وعظ مانده اند!
تو دریا باش
تو عشق بی مهابا باش!!!
طناز امین :: tannazamin@yahoo.com