شهر با تمام هیاهوی روزنه اش، حالا در سكوت نیمه شب چنبره زده و تنها این صدای دریا بود كه خود را بر صخره ها می كوبید و از میان آنها راهی به خشكی می جست و شاید هم كه به طمع گرفتن قربانی خود از ساحل، هر چند وقت یك بار غران و پر هیبت پیش می آید، اما ناامید، نرم و آرام باز می گشت.
نسیمی نوازشگر از دریا به ساحل می وزید و از میان كوچه های گلی و خانه های خفته در آرامش شبانگاهی می گذشت و به سوی نخلستان می چرخید.
پاسی از شب رفته بود و من همچنان در اندیشه ای وهم گون بر بستر خود می لغزیدم و چشمانم كه راه خواب را گم كرده بود، به سوسوی ستاره ها و به خنده ی مهتاب كه بر سینه ی آسمان فارغ از هر وهم و خیالی به ناز و كرشمه نشسته بود، دوخته بودم.
آهسته دست به زیر بالشت می لغزانم و با سر انگشت هایم بار دیگر كاغذ را لمس می كنم و در آرامش از احساس لمس آن، نرم نرمك در آغوش خواب فرو می غلطم.
از هرم گرمای آفتاب تابیده بر صورتم، طلوع روزی دیگر را در حالتی از خواب و بیداری احساس می كنم. دستم همچنان در زیر بالشت، كاغذ را در میان دارد.صدار دریا از كرانه ی شرق شنیده می شود. نامه را در جیب پیراهن جای می دهم و به امیدی عبث – امید به صید ستاره و امید به تور گرفتن دریا – به سوی دریا روانه می شوم.
زورقم در گوشه ایی دور از خروش دریا، در سر پناه شاخه های درختان، به دریا خیره شده است. انتظارش را پایان می بخشم و تنش را با آغوش خنك آب آشنا می كنم و به تدریج ساحل را در امتداد دور دست خود گذاشته و افق نیلگونی را كه همیشه لحظه ی غروبش را آرزوی تماشا دارم، در پیش می گیرم.
حیرانم و مضطرب! اما خودم هم نمی دانم چرا! یك جور احساس خلسه آمیز وصل دارم. شاید كه امروز، روز دیگری برای من است كه این گونه پریشانم! عجیب است كه گاهی وقت ها آدمی در افكار خودش هم می ماند و حالا برای من چنین بود. نمی توانستم افكارم را متمركز كنم. اندیشه ی غریبی بر من مستولی شده بود. بی رمق و كسل، قلاب را طعمه می زنم و آن را چون بازیچه ای در دست كودكان، به عمق آب می فرستم. آن هم در مكانی كه می دانم هیچ ماهی صید آن نخواهد شد و قلاب هم ناتوانتر از آن است كه بخواهد ستاره ایی را صید نماید و یا دریا را به بند بكشد. چوبه ی قلاب را لبه ی زورق در جای مخصوص خود محكم می كنم. خسته و بی حال بر كف زورق می لغزم. نگاهم، شعاع دور دست آفتاب را به نظاره می نشیند و بعد بی اراده دستم به سوی نامه می رود و شاید برای هزارمین بار مشغول خواندش می شوم. گویی كه تمام آرامش لحظه ایی من در آن نهفته است؛
«دریا، تو را خیلی دوست دارم. تو مرا عاشق خود كردی. وقتی اولین بار دیدمت، موجی شدی و لغزیدی در ذهنم. كنار ساحل نشسته بودم كه آمدی و لحظه ای وهم انگیز در من نگریستی ! نفهمیدم چرا! بعد بی كلامی حرف رفتی. تو كه رفتی، رنگ دریایی چشم هایت مرا همراه خود برد و جز خیالی برایم نماند. پریشان بودی و من عاشق پریشانی ات شدم. بعد از آن بود كه احساس كردم با تمام وجود دلبسته ات شده ام. حس غریبی بود، ولی دست خودم كه نبود. می خواستمت و برای همین فكر كردم كه باید بگویمت و گفتمت.
هر روز بعد از آن می دیدمت كه كنار ساحل چون سرگشته ای آواره ایی! آن روز خیلی با خودم كلنجار رفته بودم تا بتوانم حرف دلم را بگویم. خوب می دانی، تو را دوست داشتم. تو باید این را می فهمیدی و وقتی گفتمت، اول به رنگ غروب شدی! بعدش نرم و تبدار خندیدی و من عاشق خنده ات شدم. اما تو نفهمیدی! یعنی هیچ وقت نفهمیدی! این را من بعدها فهمیدم. وقتی هم زنم شدی و من گفتم كه دوستت دارم، ریز خندیدی و چیزی نگفتی. خیال كردی این هم یك جور حرف عاشقانه است كه باید گفته شود. ولی من دیگر تنها عاشقت نبودم. محتاجت بودم و بدون تو هیچ! نمی دانم این را می دانستی یا نه!! شاید نمی دانستی كه مرا تنها گذاشتی و رفتی! فكر می كردی كه باید بروی و رفتی! اما هیچ فكر مرا نكردی كه چقدر بی تو تنها و اسیرم. تو باعشق دیگری با من زندگی می كردی و به من دروغ نمی گفتی.
سرگشته ی ستاره ات بودی. از نگاهت این را فهمیده بودم. آخر می دانی، نگاهت همیشه سمت دریا را چشم انداز داشت. نمی دانستم چرا این قدر پریشانی و من فكرهایی می كردم. یك بار هم به ناچار به تو گفتم؛ «تو هنوز فكر شوهر اولت هستی»؟! و این را كه گفتم، غریب و مات، زمان زیادی، زمانی به اندازه ی یك ابدیت در من نگریستی. چیزی را شاید می خواستی از نگاهم، از چشم هایم و از غم نشسته بر چهره ام بفهمی و نمی دانم كه فهمیدی یا نه! اما وقتی سكوت بین ما سنگین شد، سكوتی كه به اندازه ی یك عمر از زندگی طول كشید، گفتی: «ستاره ام آنجاست» و سمت دریا را اشاره كردی. آسوده شدم. حالا دیگر می دانستم در فكر دخترت – ستاره – هستی كه موج آن را از ساحل قربانی گرفته بود».
نامه را بر سینه می فشارم. یاد دریا لحظه ایی آسوده ام نمی گذارد. چندیست كه او از پیش من رفته تا شاید كه ستاره اش را از دریا باز پس گیرد و من حالا بدون او تنها شده ام. تنهای تنها! تنها حتی برای خواندن و نوشتن یك نامه!
بعد از رفتنش، هزاران هزار نامه نوشتم و در عالم خیال بارها و بارها كبوترهایی را از قفس های بدون در پراندم، اما هیچ وقت كاغذی به پای آنها نمی بستم. آنها را برای كسی نمی نوشتم. خودم می نوشتم و خودم هم می خواندم. افسون شده بودم. اما حالا دیگر خسته شده ام از این همه نوشته هایی كه برای هیچ كس می نویسم. یك سال است، شاید هم یك قرن كه او برنگشته و من یك سال است شاید هم یك قرن كه می نویسم، اما برای خودم و نه برای هیچ كس دیگر و حالا می خواهم كه برای این هیچ كس، كسی پیدا كنم، آن وقت برای آن كس بگویم كه دریا تمام من بود و بگویم ، آن روز كه گفتمش؛ «دریا تو هستی من هستی»! اول به رنگ شفق شد، بعد دو قطره اشك در چشم هایش دو دو زد و عاقبت بر گونه هایش فرو غلتید و وقتی به من گفت كه دریا شوهر و ستاره را از او گرفته، چیزی نگفتم، حتی غمگین هم نشدم. فقط نگاهش كردم. احساس می كردم گمشده ی من است كه جز خیال و تصویری دور و گنگ در ذهن، دیگر هیچ نشانی از او ندارم. آن وقت اندیشه ی غریبی در من قوت گرفت كه او همان گمشده ی من است. برای همین قلبم را به او سپردم و از آن پس - دریا – تمام من شد. اما – ستاره – تمام او بود و وقتی رفت و باز نیامد، او تنها شد و غمگین! زندگی اش رفت. پس از آن مدتها افسرده حال می رفت و زورق را تا افق نیلگون پیش می راند و قلاب كوچكی را چون بازیچه ایی در دست كودكان، به عمق آب می فرستاد تا بلكه – ستاره – را صید كند و بر قهر دریا نفرین ها می نمود، اما عاقبت هم خود اسیر خشم دریا شد و آن وقت من تنها شدم و غمگین! زندگی ام رفت.
حالا تمام هستی من شده نوشتن نامه، نوشتن نامه برای هیچ كس! اما او – دریای من – تمام این نامه ها را می خواند. نمی دانم چطوری! ولی او از همه چیز خبر دارد. این را شب پیش به من گفت. گفت كه به زودی به سراغم خواهد آمد و حالا من خوشحال، اما مظطرب و كم طاقت در این زورق بر سطح ناآرام امواج، انتظار می كشم و شاید كه قلاب و شاید كه زورق هم چون من به انتظارند. من به انتظار دریایم و شاید كه قلاب در طلب صیدی و زورق هم در تمنای بازگشت و خفتن در سر پناه شاخه های درختان است و دریا شاید كه در كمین قربانی است تا بر او چنگ زد.
به ناگهان موجی شتابان و حریصانه بر ما می غرد و بعد همه چیز به یكباره همان می شود كه بود. چیزی در وجودم غریب می شود. نگاهم هراسان به هر سو می دود و آن وقت نامه را می بینم كه نرم و آهسته بر امواج از ما دور می شود و شاید كه دریا آمد و آن را همراه خود برد.
وهم و اندوه تنهایی به یكباره بر جانم می ریزد و بغض نشكفته ایی در گلویم فریادی می شود و تا افق نیلگون پر می كشد: «دریا پس چرا مرا همراه خود نبردی»؟!
شیخ احمد صفاری :: v_saffary@yahoo.com