شماره هشتم :: چهارشنبه ۲۷ آبان ماه ۱۳۸۳

استخاره
دو داستان کوتاه



داستان نخستین ؛تمام اندوه بابا

دوش را كه باز كرد، سردی آب نفسش را بند آورد. ضعف اندامش را به لرزه نشانده بود. تكیه بر كاشی های سرد، لغزید و بر زمین نشست. همهمه ها هجوم ذهنش شد؛
......... برو باباجون دنبال درس و مشقت......... استاد، عنوان پایان نامه ام بزهكاری........ باشه، اما فعلاُ ........ برو دخترم به سلامت! تو شهر غریب و غربت مواظب خودت باش......... استاد اگه می شه......... بله گفتم كه قبول می كنم.......... دخترم یادت باشه یه عمر پیش خدا و مردم روسفید بودم و آبرودار......... فردا ساعت نه صبح منزلم منتظرتون هستم......... ولی استاد، شما فردا هم كه دانشگاه كلاس........ بله! بله! گفتم كه به عنوان استاد راهنما قبول می كنم! ولی الان اصلاُ فرصت ندارم، خداحافظ........ راستی یادتون باشه من فقط فردا وقت آزاد دارم. از بی نظمی خوشم نمی آد. بعداً بهونه ای رو نمی پذیرم.......!

صدای ترافیك، از پنجره كوچك حمام، در گوشش تیر می كشید.
....... سلام استاد!....... سلام! سلام! بفرمایین........ داشت یادم می رفت با شما قرار دارم........ بفرمایین....... ببخشین با این سر و وضعم........... عادت دارم موقع كار در منزل راحت باشم........ بفرمایین تو اتاق........ چیزی میل دارین؟..........همسر و بچه هام نیستن، فردا از مسافرت برمی گردن........ شما چرا راحت نیستین؟.......... بنشینین لطفاً......... فكر می كنم مدتی كار داریم! تو دانشگاه نمی تونستم زیاد ..........مادرجون! همه جا نری! سرت تو كار خودت باشه! بابات معتمد محله ست! برای این مردم ریش سفیده! روسیاهش نكنی.......... راستی، گفتین چه موضوعی رو انتخاب كردین؟.......... بفرمایین! ......... بله! بله! یادم آمد......... موضوع خوبیه!........ شربتتون گرم میشه، بفرمایین........... اجازه بدین من اینجا كنار شما.........خوب ببینم چه فهرستی تهیه كردین!.......... بله همانطور كه بارها سر كلاس گفتم، شور و هیجان یك خوی فطری است كه همیشه.......!
......... استاد، خواهش می كنم......... دستمو ول كنین......... اصلاُ نگران نباشین! شما دخترین......... اینو می دونم........ استاد خواهش می كنم.......... لباس هام پاره شد...........مادر جون دخترم اونجا گرگ زیاده........... تو خودت باید سفت باشی......... نه!نه! اصلاً نگران نمره تون نباشین!...........استاد لااقل اجازه بدین..........
از خانه ی استاد تمام طول راه را از وهم غریب نگاه دیگران بی تأمل و شتابزده آمده بود. صدای بوق عصبی اش كرد. خیس از حمام بیرون آمد. از لباس و مانتواش قطرات آب به سرعت بر فرش فرو می غلطید. چهره ی پدر در غمی بی باور نشسته بود. قاب عكس را به روی میزخواباند.
صدای پدر از سمت مناره مسجد، زمزمه ی گوشش شد؛ « باباجون كمرمو شكستی».


داستان دوم؛ استخاره

همش تقصیر ننه آقام بود. اصلاْ به من چه این كارها!
صداش از حیاط پیچید توی اتاق.
ــ آهایی!
صدایم می زد. این را فقط من می دانستم و خودش.
ــ ها! چیه!
و رفتم اتاقش. تسبیح دانه درشت شاه مقصودش از میان انگشت هایش آویزان بود. از بالای عینك شیشه گردش كه تا نیمه دماغش پایین آمده بود. نگاهم كرد. یك عالمه حرف زد كه هیچی نفهمیدم و فكر كردم حتما باید خیلی مهم باشد كه من چیزی نفهمیدم و تازه فكر كردم چقدر مهم شدم كه آن همه چیز به من می گوید و بعدشم می خواهد تا برایش كاری بكنم و آخرش هم فقط همین اندازه فهمیدم كه بعدازظهر باید خوب گوشامو تیز كنم و چهار چشمی مواظب همه باشم.

گفت: «دیگه سفارش نكنم ننه جون! یادت نره ها»!
و هنوز درست نمی دانستم چی نباید یادم بره! گفتم:«خاطر جمع» و رفتم.
تنگ غروب نشده، خانه مان غلغله شد. خیلی ها آمده بودند. طلعت خانم همسایه مان هم بود. جهاز آبجی نرگس را چیده بودند تو چهار تا اتاق. دلم به كاری كه ننه آقا گفته بود، نبود. با بچه ها قرار فوتبال داشتم و صدتومنی ننه آقا هم میون مشت عرق كرده ام مرا خانه نگه داشته بود.
طلعت خانم مرتب ابن اتاق و آن اتاق می رفت و منم پا به پایش. بیشتر از همه باید مواظب او باشم. نمی دانستم چرا. گوش گرفته بودم ببینم چی می گوید و چه كار می كند. سه بار قل هوالله را خواندم و رفتم یواشكی بهش فوت كردم كه زودی همه ی جهیزیه را ببیند و عیب و ایرادش را بگیرد و غیبتش را بكند و بعد......!

بعدش را دیگر نمی دانستم چی میشه و لابد باید همین را برای ننه آقا می فهمیدم. فكری بودم كه چه كار می تونم بكنم. می خواستم زودی تو همه اتاقها بره.
گفتم: «طلعت خانوم......جهاز آبجی نرگسمو دیدی چقده زیاده؟ تو اون اتاقم هست»!
نگاه ماهرخ رفت تو چشمهام و سر پیش برد و آهسته به خانم جان گفت: «همچین جهاز جهاز كردن كه این بچه هم باورش شده. ندید بدیدا چارتا تیكه چیدن این اتاق اون اتاق، انگاری كامیون كامیون جهاز همراه دخترشون كردن».
لجم گرفت كه بهم گفت بچه! پارسال كه جهیزیه ی دخترش را چیده بود، جلویم را گرفت كه: «مردا حق ندارن بیان میون زنا» و بعدشم شنیدیم به یك كسی كه نمی دونم كی بود و پشتش به من بود، گفت: «خوشون كم فضولی مردمو می كنن، اینم فرستادن تمام سوراخ سمبه هارو بگرده».
باید كاری می كردم.
طلعت خانم كه رفت تو اتاق چینی ها، دویدم پیش ننه آقا.
ــ ننه آقا......! ننه آقا......!
ــ ها! یواش ننه! چه خبرته!
ــ طلعت خانوم رفته تو اتاق چینی ها! با خانم جان و اینا بودن.
ــ خوب گوش می گرفتی ببینی چی میگن.
ــ داش می گفت، قوریاشون دوتاس. می گفت چرا سه تا نیس. گفت همه چیزشون طاق و لنگه. تازه بعدشم گفت، استكان نعلبكی هاشون بلور نیس!
ــ الایی مار بزنه اون زبونشو. یادش رفته پیش حسن حراجی گفتم واسم بلور بیاره! خوبه كه خودشم بود. ذلیل مرده رو بگو كه واسه ی ترشیده ی خودش لیوانای دور طلا نگرفته بود.
ننه آقا همین جور یكریز حرف می زد و مشت به سینه می كوبید و نفرین می كرد و مرده های طلعت خانم را از گور بیرون می كشید و دوباره گور به گورشان می كرد. گفتم:
ــ ننه آقا....ننه آقا........! این كه تازه چیزی نیس. خودم با همین چشای خودم دیدم گوشه ی چادرشو تو دهن خیس كرد و رو بشقابا كشید.
ــ وا، چرا ؟ مگه دیونه اس؟!
ــ نه ننه، ‎خُله و چله! داش می گفت، چینیاش خوب نیس، گُلاش چسبوندنیه، زودی پاك می شه. ننه آقا.....ننه آقا.... اینقده چادرشو محكم به گُلای بشقابا می كشید كه نگو.
به یك باره رنگ از روی ننه آقا پرید . افتاد به سرفه و آن قدر سرفه كرد كه دندون مصنوعی اش افتاد تو دامن پیرهنش. دویدم آب آوردم كه دیدم نیستش. خنده رو لبام دوید. حالا می تونستم برم فوتبال.
هنوز بند كتانی هام را نبسته بودم كه صدای طلعت خانم و ننه آقام كه انگاری با هم دعوا می كردن را شنیدم. فكری شدم كه نكند دروغام خیلی بد باشه و دعوای حسابی راه بیفته و صدتومنی رو از دست بدم. از طلعت خانم خیلی كُفری بودم. باید یادم بمونه فردا كه كفترامو هوا كردم، بفرستم تمام دون مرغی هاشو بخورن. پله ها را دوتا یكی كردم و پریدم تو اتاق.
طلعت خانم چادر دور كمر گره زده بود و هیكل خپله ی درشتش را این ور و اون ور می كشید و دستای گوشتالوی سنگینش را تو هوا تكان تكان می داد و انگاری كه كله ی گنجشك خورده باشد، یكریز حرف می زد؛
ــ فاطی خانم! این قوری دخترتونم كه چیزی توش نیس. اینكه دیگه تقصر ما نیس.
خواستم بگم كه........ اما چیزی نگفتم. فقط خندیدم. نفهمیدم چرا. ننه آقا گفت:
ــ طلعت خانوم! ما خوب مثل خودت یه تا قوری همراه دخترمون نمی كنیم. قوریا سلطنتیش پُره.
و قوری نقش گُل بوته ایی را نشان داد كه پر بود از چای مكه ایی و هل و پر خشك شده ی گل محمدی. اما انگاری طلعت خانم هوشش به اینا نبود و یا از حرصش هنوز دنبال بهانه ایی بود. دوباره لجم گرفت. بلند گفتم: «طلعتی اویی، دو روز كفترامو....» و باقیش رو نگفتم و از اتاق زدم بیرون. می دونستم دیگر به این زودیها ول كن نیستند. دلم برای آبجی نرگس سوخت. اگر همین جوری پیش می رفت، تا چند ساعت دیگه پیراهن تن آبجی نرگس عاریه ایی می شد و موهای لبوند و خرمنی اش كُلاه گیس از آب در می آمد و چشمهای خمارش هم لابد به خاطر آن بود كه مادر از بس لُپ هایش را ویشگون گرفته تا به رسخی بزند، این ریختی شده. چاره ایی نبود. باید كاری می كردم و حسابی حال طلعت خانم را می گرفتم و جهاز آبجی نرگس را كامیون كامیون می كردم.
دویدم تو زیر زمین. همه جا را گشتم . دنبال چیزی می گشتم كه خودم هم نمی دانستم چی باید باشد. گوشه ی زیرزمین وسایل اسقاطی روی هم تلنبار شده بود. فكری تو ذهنم دوید. بی آنكه كسی متوجه بشود، تندتند آنها را بردم و تو اتاق كنار هم چیدم و یك چادر هم كشیدم رویشان. كارم كه تمام شد، عرق بر تمام تنم نشسته و نفسم تند شده بود. ننه آقام هنوز داشت قوطی های پر از گل ختمی و گل گاوزبان و پر سیاووشون و نمك و زردچوبه و برگ مو فلفل قرمز و فلفل نسابیده و برگ خشك شده ی علف اسپس و پر سه شاخ درخت انجیر و هزار هزار چیز دیگر كه نمی دانستم چی هست و به چه درد می خورد را نشان آنهایی می داد كه تو اتاق بودند.
صدای خانم جان را از پشت سر همه شنیدم:
ــ فاطی خانم! چرا كیسه حمومی همراه دخترتون نكردین؟! اگه خواست بره سوونا اون وخ چكار كنه؟
نمی دانم این خانم جان سونا رو از كجا یاد گرفته بود كه از هر ده تا كلمه حرفش یكی هم سونا می گفت و می دونستم كه اصلا نمی دونه سونا چی هست كه چپ و راست و ربط و بی ربط تو حرفهاش سوونا سوونا می كرد. گفتم:
ــ خانم جان! كسی كیسه ی حمومی همراه خودش نمی بره سونا! اون سنگه پاست كه می برن گردو بشكنن.
و خوشحال شدم كه دیدم همه دارند می خندند. لابد خوب خیطش كرده بودم و بیشتر خوشحال شدم كه فكر كردم حالا دیگه زبونشون كوتاه شده و الكی بهانه گیری نمی كنند.
خواستم دوباره چیزی بگم كه دیدم طلعت خانم رفت تو اتاق كناری. آمدم بدوم توی اتاق تا نكنه كه چادر روی وسایل اسقاطی رو برداره ولی مگر زنها راه می دادن. آن قدر تو هم تو هم رفته بودند كه انگاری تا حالا نمی دونستن به چی جهاز می گن و حالا آمدن تا این عجایب هفت گانه را ببینند. خودم را هر طوری بود جلو كشیدم و هیچ اهمیتی ندادم كه وقتی از میونشون رد می شدم چی بهم می گفتن و چه چشم غره ها كه نرفتند، اما با این همه وقتی رسیدم، طلعت خانوم كار خودش رو كرده بود و صدای خنده اش همه ی نگاهها را چرخانده بود طرف خودش.
دیگر جای من آنجا نبود. باید در می رفتم و در رفتم. فوتبال بچه ها تمام شده بود. یواشكی برگشتم و رفتم پشت بوم تو اتاقك كفترخونه و همونجا خواب رفتم.
ظهر صدای نفرین ننه آقا و گریه ی نرگس كشاندم لب بوم. نرگس وسط حیاط نشسته بود و اشك می ریخت و ننه آقا هم پا به پاش دست به روی زانو و مشت به سینه می كوبید و دوباره تو كار نفرین كردن و گور به گور كردن مرده های طلعت خانم بود. مادر با موهایی آشفته و قیافه ایی حرص كرده و عصبی جهازا رو تو جعبه هاش می چید و برای من خط و نشان می كشید. وسایل را كه بالا آورده بودم، گوشه ی حایط روی هم ریخته بودند. ننه آقا چند ماه كارش بود تا آن آفتابه ی مسی و تشت های شكسته و سماور سوراخ شده و دمپایی ها و سبدهای پاره و تكه های شلنگ و همه ی آن چیزهایی را كه می خواست به علی چرخی كه هفته ایی یك بار با ماشین سه چرخه اش برای خرید آن آت و آشغالها و پلاستیك شكسته و نان خشكیده و خیلی چیزهای دیگر ، می آمد بفروشد و من چه می دونستم این طوری می شود. فكر می كردم كسی چادر روی آنها را بر نمی دارد. می خواستم لج طلعت خانم را در بیاورم . مانده بودم چه كار كنم كه صدای زنگ حیاط بلند شد. مادر در را باز كرد. عصمت خانم، مادر شوهر آینده ی نرگس بود. صدتومنی رو نذر كردم اگر كارا به خیر بگذرد آن را بیندازم امامزاده دوشنبه.
مادر هر چی تعرف كرد و قسم داد و حتی دستش را كشید كه بیاد تو بنشیند، نیامد. گوش چسبونده بودم ببینم چی میگن.
عصمت خانم گفت:
ــ راستش دیشب استخاره كردیم، بد اومد. شگون نداره به استخاره پشت كنیم.
و بقچه ایی را كنار پادرگاهی گذاشت و رفت.
دلم برای نرگس سوخت و برای خودم. صدتومنی را كه می خواستم دون بخرم برای كفترا، حالا باید تا یكی دو روز برای خودم چیزی می خریدم و می خوردم. جرأت پایین رفتن نداشم و برای كفترا هم تا صد روز دونه مرغی های طلعت خانم را نشان كرده بودم.

شیخ احمد صفاری :: v_saffary@yahoo.com

  نظرات وارده :2



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.