شماره هشتم :: چهارشنبه ۲۷ آبان ماه ۱۳۸۳

خود دشمن خویشیم
شعر کلاسيک




ما قصه ی درد بی كسی را ز بریم
مطرب ورقی تازه بخوان ورنه كریم

از یار مگو از دل بی یار مخوان
تقدیر جهان است كه تنها گذریم

عشقی به موازات زمان نیست كه نیست
با هستی خود تا به ابد همسفریم

از آنچه ندیدیم و ندانیم بگو
شاید به نهان خانه ی جان ره ببریم

گفتیم دلا ناله ی مارا مپسند
برخیز مدد آر ز درگاه كریم

دل رفت خبر آورد از جان جهان
افسوس كه هم بی دل و هم بی خبریم

دیگر نه به مسجد نه به میخانه رویم
اینجا نه و آنجا نه كه ما در به دریم

بی چاره نبودیم به انگاره ی خویش
دیدیم كه ما از همه بی چاره تریم

گفتیم به دیوانگی آرام شویم
گفتند كه دیوانه نه و بد گهریم

لطفی اگر از غیر نبینیم چه باك
خود دشمن خویشیم از این در شرریم

مطرب نفست گرم و دمت افزون باد
با ما نه بیامیز كه ما خیره سریم

ما شعله ی پر آتش دردیم هنوز
هرچند كه خاموش و پر از شور و شریم


عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com


  نظرات وارده :3



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.