قدم هایی آرام به سمت پنجره برداشت. نوار نیمه روشنی از سو سوی ماه که با نور چراغ های خیابان ترکیب شده بود از لای پرده به اتاق می زد. نمی دانست ساعت چند است. پرده را کنار کشید و پنجره را باز کرد.
خنکی هوای پاییزی را روی صورتش احساس می کرد. نگاهی به اطراف انداخت. سکوت جالبی بود. گویی همه شهر برایش آرام گرفته اند. نگاهی به اطراف انداخت. کسی در خیابان نبود. نفس عمیقی کشید و نگاهی به آسمان کرد. هوا نیمه ابری بود. تک ستاره ها چشمک می زدند و ماه هم در حرکت میان ابرها. کنار پنجره آرام گرفته بود. خستگی آن روز هنوز در جسمش بود. می خواست حرف بزند. نمی توانست ، اما حرف هایش را خورد و نگاهش را خیره به نقطه نامعلومی کرد . . .
اول
آرام به سمت تلفنی رفت که صدایش در آمده بود. تعجب کرد ، همین چند ساعت پیش او را دیده بود. سلام و احوال پرسی ، اما نه مانند همیشه . لحن خاصی میان حرفهایشان بود. صدای آرام او نوعی هیجان نهفته را در خود داشت. با هم درباره همان مسائل روزمره که چند ساعت پیش حرفش بود ، صحبت کردند. ساعتی قبل که او را با دوستانش دیده بود ، همین حرف ها را می گفتند. اما این بار ...
گوشی را گذاشت. چند ساعت بعد به این فکر می کرد ، چرا بعد از آن ملاقات حضوری کوتاه ، دوباره با او همان حرف ها را تکرار کرده ؟ شانه هایش را بالا انداخت و کاغذ لای کتاب را برداشت. آن سوی نخوانده کتاب منتظرش بود. اما چیزی در سرش بود که می خواست به آن فکر نکند.
دوم
هوا تازه روشن شده بود. شب قبل بارانی آمده بود و صبح یک روز بهاری در انتظارش. صدای ورزشکاران داخل پارک همه چیز را زنده کرده بود و همه جا رنگ زندگی. برای خودش قدم می زد. زانو زد و نگاهی به اندک شبنم روی گلبرگ گل ها کرد. کمی تاخیر کرده بود. نیم ساعتی گذشته بود و او هنوز نیامده بود. لرزش کوتاه جیبش نشانه زنگ تلفن همراهش بود! شماره خانه او بود. تعجب کرد که چرا او هنوز خانه است. با لحن شرمگینی عذرخواهی می کرد و گفت با تاخیر می آید اما اصلا از حرف او ناراحت نشد.
حالا او آنجاست با اینکه یک ساعتی گذشته ولی فراموش کرد. برایش مهم تر این بود که آمده. قدم زنان به دنبال نقطه نامعلومی پیش می رفتند. یک نیمکت چوبی که از باران دیشب نیمه خیس مانده ، میزبان آنها بود. کتاب های درسی را بیرون آورد. او نیز همینطور. نزدیک امتحانات است. همیشه از امتحان و درس بدش می آمد. می گفت که هیچ آدمی نتوانسته آن چیزی را که می خواهد ، بخواند! نگاهش از کتاب منحرف می شد. سعی می کرد درس بخواند اما خودش هم می دانست که درس و کتاب بهانه است.
سوم
قرار گذاشته بودند که همان موقع ، پیش از شروع کلاس ها یکدیگر را ببینند. چند روزی بود که این کار را می کردند. مدتی گذشت تا فهمید که چرا این قرار را با او گذاشت. بعدها از او شنید که ، اگر دو نفر دوست باشند هر روز می توانند یکدیگر را ببینند حتی اگر چند دقیقه کوتاه باشد. آن روز هم یکی از همین روزها بود.
کم کم زمان این ملاقات هم به پایان می رسید. عقربه های ساعت برای رسیدن به زمان انتهای دیدار عجله داشتند. بارها از خودش پرسیده بود چرا همیشه زمان های خوب ما زود می گذرند. با هم به سمت کلاس رفتند. اما می گفت که حالش خوب نیست و حوصله کلاس را ندارد. از رفتن به کلاس پشیمان شدند. به او پیشنهاد داد که جای دیگری بروند. باغ کوچکی در نزدیکی کوه های شمال شهر. وقتی می رفتند در ماشین خوابش برد. برای اولین بار سر او را روی شانه هایش دید که در کنارش به خواب رفته. وقتی رسیدند باغ تعطیل بود. اما هیچکدام به تعطیلی باغ فکر نکردند. لبخندی زدند و بازگشتند.
چهارم
هنوز ادامه داشت اما دیگر مثل همیشه نبود. مدتی بود که در یک روز بارها با هم صحبت می کردند و بسیاری وقت ها حرف های تکراری را باز هم تکرار می کردند. حرف های مکرری که پشت آن هزاران حرف تازه بود. در آن روز هم بارها تلفن واسطه حرف هایشان بود. جملات آخرشان هم همیشه ثابت بود.
- کاری نداری؟
- چرا ، اما چون الان کار داری مزاحمت نمی شم!
- مراحمی ، خداحافظ
- خداحافظ
ساعتی بود که شب شده بود. روی تخت دراز کشیده بود و چراغ کوچک بالای سرش هم روشن. کتاب می خواند؛ « پیامبر و دیوانه » ! صدای زنگ تلفن آمد. این بار نیز خودش بود. اما این ساعت ؟! با لحنی که هیچ شباهتی به حرف های روزانه شان نداشت سلام کرد. پاسخش را داد. با صدایی آرام و منقطع که واژه ها را با فاصله می گفت ، برایش از شعری که تازه سروده بود می گفت ، حرف می زد و او نیز فقط سکوت کرده بود. گاه آرام می شد و حرفی نمی زد و تنها سکوت زبان حرف هایشان می شد. فقط صدای نفس هایشان را می شنید که تنها پاسخگوی حرف هایش بود. وقتی احساس کرد آرام شده خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.از آن شب به بعد ، شب ها هم پای تلفن منتظر می نشست... بی آنکه اطمینانی به تماسش داشته باشد.... اصرار داشت که اتفاقی نیفتاده است
پنجم
با عده ای از دوستانش دور هم جمع شدند. خود را زودتر رسانده بود. همیشه عادت داشت سر موقع بیاید. اما نمی دانست چرا به تازگی زودتر سر قرار ها می رود. در کافه منتظر نشسته بود که شاید او زودتر برسد. اما آنها نیامدند. این بار تاخیر بیشتر از قبل بود. نگرانی توام با عصبیت و شاید هم عصبانیت در چهره اش موج می زد. سعی می کرد مثل همیشه خوش بین باشد. با خود فکر می کرد شاید می خواهند غافلگیرش کنند.
سر و صدایی از بیرون سالن می آمد. روزنامه را کنار زد ، خودشان بودند. همه با هم آمدند. او هم با آنها بود. نشستند و مشغول گپ زدن. یکی یکی سیگارهایشان را روشن کردند. مدتی بود که دیگر سیگار نمی کشید. هنوز آرام بود اما در چهره اش آشکارا عصبانیت دیده می شد. حرف ها یکنواخت بود و شوخی های همیشگی. با خودش فکر می کرد که چرا همه این گونه نسبت به تاخیرشان بی تفاوتند ؟ یکی از دوستانش از او گفت که برای دیدنش عجله داشته و می گفت این عجله او اعصاب همه را خرد کرده بود. وقتی این حرف را شنید ، شادی کودکانه ای تمام وجود او را فرا گرفت. یادش آمد که هیچ وقت زود قضاوت نکند.
ششم
صدای پاندول ساعت آمد و قفل نگاه او به آن نقطه مجهول را گشود. یادش آمد که باید قرص هایش را بخورد. با بی تفاوتی قرص ها را خورد. دکتر به او می گفت که حالش بهتر از قبل است اما سر درد های عجیبی داشت. هوا سرد شده بود. سوز پاییزی که از پنجره باز به اتاق می آمد، تمام خانه را سرد کرده بود. به سمت پنجره بازگشت. مردی را دید که با پالتویی پوسیده خمیده خمیده راه می رود و سیگاری گوشه لبش دارد. کمی هم باد می آمد. زوزه باد خبر از زمستان سردی می داد. دیگر نمی توانست کنار پنجره باشد. پنجره را بست. سعی می کرد بخوابد، اما نمی توانست. روی تخت دراز کشیده بود. روزنامه ای را که از صبح می خواست بخواند به گوشه ای پرت کرد و چشمانش را بست. هنوز خوابش نبرده بود که صدای جیر جیر لای پنجره توجهش را جلب کرد. دوباره بلند شد و پنجره را باز کرد و یک بار دیگر محکم تر بست. دیگر نمی توانست بخوابد. روی صندلی کنار پنجره نشست. دست هایش را زیر چانه اش و روی طاقچه پنجره گذاشت و از پشت شیشه به همان نقطه نا معلوم خیره شد ...
هفتم
حالا مدت نسبتا زیادی بود که یکدیگر را می شناختند. شجاعت و جسارت او شیفته اش می کرد و هر جا می رفت تعریفش را.... و در تعریفش چیزی نداشت جز ستایش.
با هم به جایی رفته بودند. قرار بود که چیزی را بسازند. کار مشترکی بود. خیلی کمکش کرد. مثل همیشه و هر بار هم حتی تصور نمی کرد که در مقابل چیزی بخواهد. بودن در کنار او را به هر چیزی ترجیح می داد. اما کارهای او به مذاق هرکسی خوش نمی آمد. ولی برایش مهم نبود. نگاه او را دید که با شرم و خجالت صادقانه ای می گفت : « من همه اش فکر می کنم که حرفها و کارهای من کمک های تو رو جبران نکنه و اذیت بشی و شاید انتظار خاصی از من داشته باشی » در جوابش تنها یک جمله گفت : « می خواهم همیشه یادت باشد که کسی تو را دوست دارد. ». هنوز کارشان تمام نشده بود ... او حتی به این چیزها فکر نمی کرد. تنها فکرش بودن بود برای شدن.
هشتم
آن روز می خواست حتما او را ببیند که با دوستش قرار گذاشته بود تا به ملاقات کسی بروند. کاری داشت که حتما باید انجامش می داد. روز قبل به کتاب فروشی رفته بودند. می خواست دو کتاب را بخرد اما فقط توانست یکی از آنها را بگیرد. و حالا برایش آن کتاب را خریده بود. می خواست حتما آن را به عنوان هدیه به او بدهد.
هرچه می گذشت هوا تاریکتر می شد و آسمان تیره تر ، ساعت هم مانند همیشه سریعتر از قبل. هرچه منتظر شد تماسی نگرفت. کاغذ کادویی را که برای کتاب گرفته بود کناری گذشت. اما ! زنگ تلفن همراهش آمد. خودش بود. فقط نیم ساعت ! جمله معروف او همیشه در ذهنش بود. « حتی می توان چند دقیقه ملاقات اش کنی؛ اگر دوستش داشته باشی » به سرعت دوید و کتاب را کادو کرد. سوار تاکسی شد و خود را به محل قرار رساند. او را دید ، و با هم سوار تاکسی دیگری شدند. کتاب کادو شده را از کیفش بیرون آورد و به او تقدیم کرد و با خجالت از این گونه هدیه دادن عذرخواهی کرد. تعجب همراه با خوشحالی خاصی در چهره اش دید. بوسه کوتاهی پاسخ این لحظه بود.
نهم
آخرین روزهای تابستان بود. قرار شده بود با یکی از دوستانشان برای آخر هفته به خارج شهر بروند و کجا بهتر از روستای خانوادگی دوستشان. هوای خنک کوهستانی ، آن ها را از گرما و آلودگی شهر برای مدتی رها کرده بود. همه احساس خوبی داشتند و لذت این سفر کوتاه را با تمام وجود لمس می کردند ...
عصر که به شهر باز می گشت حس نا آشنایی داشت. خیلی زود دلش برای کوه و رودخانه ی آنجا تنگ شد. هر چقدر دورتر می شدند کوه ها خشک تر می شد و زمین هم بی جان تر. آسمان هم رنگ آبی خود را به کبودی آلودگی ها باخته بود. اما آن چه این دلتنگی کوتاه را جبران می کرد، فقط او بود. لحظه ای که به خاطر خستگی شب قبل ، در ماشین خوابیده بود ، صورتش لب هایی را احساس می کرد که معصومانه او را بوسید و آرام در گوشش گفت : « دوستت دارم ».
دهم
پاییز آمده بود. از او شنیده بود که « پاییز فصل تنهایی است » این جمله همیشه عذابش می داد. احساس خوبی از پاییز نداشت. گفته بود که کار مهمی دارد و حتما باید یکدیگر را ببینند.
جلوی کافه منتظرش بود. مثل همیشه با تاخیر آمد. اما دیگر به دیر آمدن او عادت کرده بود. یک بار گفته بود که « زندگی همه اش عادت است ». آه از این عادت. گویی راست هم می گفت. اما این عادت نبود. آمدن او برایش مهم تر است. داخل کافه رفتند و مثل همیشه سفارش دادند.
- می خواستی چیزی بگویی ؟
صبح که با یکدیگر تلفنی صحبت کردند ، حرفشان کمی تند شده بود و حالا قرار بود سوء تفاهم برطرف شود شاید هم ... !!!! حرف هایش را زد و حالا او می خواست بگوید ... مهم نبود که چه گفت. مهم این بود که می خواست برود و تمام کند. خستگی و عصبیتی که در چهره او می دید هرگز ندیده بود. نمی دانست چرا این قدر زود و تند تصمیمش را گرفته. گفته های روز قبل او را به یاد آورد اما هر چه با خودش کلنجار می رفت میان این و آن رابطه ای نمی دید. اما بازهم به او اعتماد کرد و در آخر هم گفت :
- باشه ، تمومش می کنیم اما با کلی علامت سوال که برای من مونده و از همه مهم تر که چرا به سوال ها جواب نمی دی
-
خداحافظی کرد ، اما نه مثل همیشه ، این بار مسیر خود را همان اول جدا کردند.
یازدهم
از صندلی بلند شد و از همان پشت شیشه نگاهی به آسمان انداخت. آسمان رنگ گذشته را نداشت. روح زمستان در آسمان جاری شده بود. دلش می خواست سیگار بکشد. روزنامه ای که به زمین پرتاب کرده بود زیر پایش پاره شد. دوباره پنجره را باز کرد. هوا سرد تر شده بود. سعی می کرد سرما را فراموش کند و آن را تحمل کند اما نقطه نا معلومی را که فقط خودش می دید ، گم شده بود. دیگر نمی خواست به یاد بیاورد. تلاش می کرد که علامت های سوال باقی مانده را هم از ذهنش دور بریزد.
پنجره را بست چون دیگر نمی توانست سرمای جدید را تحمل کند. اتاق هم سرد شده بود. آخرین بار او گفته بود که فکر کردن تو از بیکاری است ، و این از همه دردآور تر بود. خودش را به شومینه رساند و روی صندلی کنار آن نشست. به تلفن همراهش نگاهی کرد که هر شب برای تلفن او روشن نگه می داشت.
در ذهنش به بهاری فکر می کرد که این پاییز و زمستان خوابش باشند. اما باور نمی کرد. تلاش می کرد فقط به این فکر می کند که به چیزی فکر نکند. ولی فکرش را نمی توانست مهار کند ، همه چیز مقابل چشمانش رژه می رفتند. می خواست ............
عکس؛ حسین منصور
جلال افشار :: jalal_afs@yahoo.com