شماره هشتم :: چهارشنبه ۲۷ آبان ماه ۱۳۸۳

در تاریك خانه ی قلبم، سرودت را نگاشتم
قطعه ادبي




تویی كه دستهایت ، لمس حقیقت بود و
صدایت طنین مهربانی!

تویی كه لبهایت ، لبریز از بوسه های داغ محبت بود و
وجودت دمادم تسكین!

تویی كه نگاهت ، قلبم را به یغما برد و
صراحت كلامت، روحم را!

تویی كه بامداد را برایم زنده كردی و
چینی نازك تنهاییم را با هفتاد رنگ،
به متولیان كوچه های دلواپسی سپردی!

تویی كه از فاصله ها گریزان بودی و
گلهای قالی اتاقم را، با رنگ آبی عشــــق آشنا كردی!

تویی كه در تیرگی كواكب، و هجوم چكمه های آهنین
برایم از ایمان، از عشق سخن گفتی!

تویی كه روزی از خیالم برایت گفتم، از آرزوی پرنده شدن!
روزی كه خواستم به خیالم بپیوندی
تو ، فروغ را برایم زمزمه كردی:

"...پرنده كوچك بود. پرنده فكر نمی كرد.پرنده روزنامه نمی خواند.
پرنده ، آدمها را نمی شناخت..."


امــا ، امــا در خیال من،
پرنده آزاد بود، آزاد و رها!
در خــیــال من پرنده ای ،آزادی پرنده ای را ، به تاراج نمی برد!
در خــیــال من پرنده ، هــــر روز ، برایش بهار است!
در خــیــال من پرنده ، آزادی را سوت نمی زند!
بلكه هــــــــر روز ، آزادی را نــفس می كشد!

....
بیا و با صدایت ،مرا از این كابوس دهشتناك ، بیدار كن!
بیا و جسم و روح سیاه پوشم را ، رنگی دوباره بزن!
بیا و كوچه های تاریك بی قراریم را ،
با نغمه های آزادی نورانی كن!
بیا تا ایـــن بار با هم ، تجربه كنیم:
آزادی را
رهایی را
پــــــرنده را!


سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com


  نظرات وارده :5



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.