شماره نهم :: چهارشنبه ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۳

غم بی تو ماندن
قطعه ادبي



بی تو ماندن تنها غمی است كه هیچ گاه به آن عادت نخواهم كرد.
دیوانه تر از آنم كه رویای تو را از سر به در كنم و آزاد بیندیشم.
عاشق آزادیم ... اما آن آزادی كه اسیر دستان توست.

بی تو چون پرنده ای هستم كه به پروازی جاودانی محكوم است، زندان دستهای تو را به جان می پذیرم.
تمام وجودم فریاد ندامت سر می دهند، نمی باید تو را از دست می دادم ...... كه دادم.
در كوچه های شهر تو به دنبال تو می گردم، در جستجوی نشانی از تو از همه چیز گذشته ام.

از وقتی جدایمان كرده اند زندگی رنگ دیگری به خود گرفته است، بیرنگ مطلق. تمام اشیا گویی مرا به سوی تو می خوانند. دیگر از هیچ چیز و هیچ كس لذت نمی برم كه اندوهی عظیم در سینه ام پنهان است.
تو ظاهرت انسانی بود و همه پنداشتند كه انسانی، اما من خوب می دانم كه تو زمینی نبودی و نیستی. جوهر وجود تو فراتر از درك این ظاهر بینان انسان نماست.

تو همانی بودی كه باید می بودی. همان پاره ی گمشده ی روح من.
این چه سری است كه تمام عالم مانع به هم رسیدن ما می شوند ؟
بوی تو را احساس می كنم؛ در كجای این شهر به بندت كشیده اند؟
روزی آرزوی تو خوشبختی من بود، با تو بودن فراتر از خوشبختی است. كجایی تا آرزویت را به چشم ببینم؟

چند دریای طوفانی مانده است تا ساحل دلآرام چشمانت؟
چند فریاد‌ آزادی مانده است تا سرزمین پر اسارت دستان مهربانت؟
چند زندگی بی جان مانده است تا زنده به گور شدن در عمق نازنین وجودت؟


عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com


  نظرات وارده :5



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.