شماره نهم :: چهارشنبه ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۳

نگاه عقرب
داستان کوتاه



مرد با هیکلی تکیده و با قدمهای نا استوار به در نزدیک شد. خسته و درمانده. سر در گم, بین وجدان و نیاز. وقتی کلید را در قفل کهنه می چرخاند فکر می کرد که امروز دیگر چه جوابی برای سوالهای تکراری دارد ؟

صدای در, پسر پنج ساله اش را به حیاط کشاند. کودک با صدایی کشدار و بلند گفت: بچه ها بابا اومد.

با شادی به طرف در دوید تا هندوانه ای را که صبح پدرش به او قول داده بود به اطاق ببرد. وقتی دستان خالی پدر را دید وا رفت و گریه کنان به طرف اتاق دوید. سکوتی تلخ حیاط را پر کرد. سیگار مرد روی لبش به انتها رسیده بود و سبیلش را زرد کرده بود. مرد در حوض وسط حیاط به خودش زل زد. صورتک داخل آب به او دهن کجی می کرد. سیگارش را به گوشه ای پرت کرد و آبی به صورتش زد. هنوز رخوت لذت بخش, در بدنش باقی بود. وقتی وارد اطاق شد انگار کسی او را ندید. همه به کار خود مشغول بودند. شاید هم دوست داشتند حضورش را نادیده بگیرند.

مرد در کنار سماور که بخار شدیدی از آن خارج می شد نشست و برای خودش چای ریخت .با آرامش چای را هورت می کشید و منتظر بود تا محاکمه شروع شود.

هیچکس حرفی نمی زد. زن چشمش را به دستانش دوخته بود و به تندی می بافت. پسر کوچکش به تلویزیون کوچک و برفکی که به سختی چیزی در آن دیده می شد؛ زل زده بود. پسر بزرگش به رختخواب تکیه زده بود و چرت می زد. در گوشه اتاق چشمش به دختر چهارده ساله اش افتاد که به روی دفترش خم شده بود و می نوشت. نگاه مرد از سر دختر سر خورد و به هیکلش خیره ماند. هیکل لاغر و کوچک اندام دختر کمی کوچکتر از سنش نشان می داد. دامن دختر کمی بالاتر از زانو قرار گرفته بود و پاهای سفید و کوچکش نمایان بود.ن گاه پدر به روی پاهای او خیره ماند.

دختر همانطور که می نوشت احساس کرد عقربی با چنگالهای تیز به روی پاهایش راه می رود.سرش را بلند کرد و به پدر نگاه کرد. گزش تیر نگاه پدر را هنوز به روی پاهایش احساس می کرد. دختر با شرم دامنش را به روی پاهایش کشید. مرد در چشمان دخترش خیره شد و به او گفت: بلند شو !حاضر شو جایی بریم.

دختر یکه خورد. زن از بافتن دست کشید و به مردش خیره ماند و گفت: کجا ؟
پدر رو به دخترش کرد و گفت: مگر کفش نمی خواستی ؟ بلند شو برویم تا برایت بخرم.

دختر گویی دنیا را به او دادند با لبخندی ملیح گفت: دیگر فردا نمی توانستم با این کفشها به مدرسه بروم امروز هم کلی خجالت کشیدم. مادر با صدایی لرزان گفت : این وقت شب جایی باز نیست. مرد و دخترش در تاریکی کوچه گم شدند. زن با دلشوره شدید بارها به کوچه سرک کشید. انتظار تلخ و خیال شوم, دیوانه اش کرده بود. ساعتی پس از نیمه شب کلید در قفل کهنه چرخانده شد. پدر وارد اتاق شد و دسته های پول رابه صورت زنش که به در اتاق زل زده بود پرتاب کرد.

زن جیغ می کشید.

کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com


  نظرات وارده :5



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.