بند،بند دلم پاره شد وقتی خبر رفتنت را دادند. دلبندم! تو كه می دانستی، به تازگی فرشته ام بار سفر بسته بود. آخــــر تو دیگر چـــرا ؟ نگفتی من، با این همه بی قراری چه كنم؟ نگفتی من، با این همه چشم انتظاری چه كنم؟
دنیا با این همه وسعت، برای تو و قلب مهربونت كوچك بود كه به ناگه پر كشیدی ؟
دنیا تحمل دستان پر صداقتت را نداشت ؟
دنیا تحمل چشمان پر سوالت را نداشت ؟
قرار نبود بار سفر بربندی! قرار نبود مرا با این همه سوال بی جواب تنها گذاری! قرار نبود چشم انتظاری را تا آخر برایم به ارمغان آوری!
از كه گله كنم؟ از روزگار؟ از تقدیر؟ و یا از آن جغد شومی كه نفهمیدم چه وقت بر زندگیمان سایه افكند؟
بیست و هشت روز است كه بی تابم! بیست و هشت روز است كه چشمانم به در است! به گمانم هنوزم در سفری! آخر در باورم نمی گنجد كه برای همیشه راهی سفر شده ای!
در باورم نمی گنجد كه تو را زیر تلی از خاك پنهان كردند!
ناله سردادم! گویا كسی نشنید. بردنت! بــــى رحمانه بردنت!
نگذاشتند كنارت بمانم! آخر اینها مگر نمی دانستند كه تو ، از تنهایی، از غربت گریزان بودی ؟!
رفتی و مسافری شدی در شبهای بی سحرم!
رفتی و مسافری شدی در وجود در به درم!
دنیای رنگ به رنگم كجاست؟ روزهای قشنگم كجاست؟ خنده های پرمهرت، چهره ی پرنورت، گرمای صدایت كجاست؟
چه برسرمان آمد؟ كه این چنین دنیایم تیره و تار شد؟!
...
به خاطر تولدت هجده شمع روشن می كنیم! می دانم كه خواهی آمد. درست مثل هجده سال پیش! خواهیم گریست! نه از سرشوق، به خاطر نبودنت، به خاطر بی قراری هایمان، به خاطر دلتنگی هایمان،...
از كجا می دانستم هدیه ام تنها سنگی سرد و سفید خواهد بود؟ از كجا می دانستم تو و دنیای آرزوهایت را به خاك خواهیم سپرد؟ از كجا می دانستم رنگ تولدت سیاه خواهد بود ؟ آخر از كجا می دانستم؟؟ از كـــجااا؟؟
دلبندم! نه خواندن توسل و یاسین ، تسكینم داد و نه ،خاك صبورم كرد.
به خاطر تولدت هجده شمع روشن می كنیم! و نبودنت را خواهیم گریست!
سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com