سالهایی که سیب سرنوشت با جاذبه عشق به دامنم افتاد, آن زمان تلاقی نگاه آسمان و زمین, لحظه گشودن دری به سوی مهربانی بود. آنگاه من پر می شدم از شکوفه عشق... پر می شدم از بوی نرگس... احساس می کردم رقص برگها را به روی شاخه اقاقی ها و اینکه نفس عشق چه حالی دارد.
می اندیشم به اینکه تو با چه شوقی مرا می خواندی و با یک قهر مرا می راندی. ساده تر از شوقی کودکانه. افسوس که آن روزها چه زود گذشت و باز می بینم که صبح فردا بی رحمانه در راه است. حال در تلاقی نگاهم با نگاه اقاقی, اشکها فرصت نگاه را از من می گیرند. در چشم دوختن به چشمان آینه ,به یکرنگی آینه مشکوکم که چرا مرا با این همه سادگی چون مترسکی پر از ویرانی به هزار گونه , مثل یک هیچ نمایان می کند؟
آه چه ظالمند این اشکها ! چرا غصه را از دلم نمی دزدند؟ و آن را به دست خزان نمی سپارند؟دست سرد خزان ,غصه هایم را با من از ابتدای سفر برد و من شب هجران را بدون تو طی کردم. در آفتاب فردایی که به زودی رسید در داغی تابشش, من سرد سردم. چه می دانستم در دریچه ای که هنوز برای دیدنت مانده, گامهای تو از روی مردمک چشمم می لغزند و رد پای کوچه و آسمانی که همیشه بی موقع می گرید, می مانند.
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com