وقتی ، در پس هر حصار فرو ریخته
رد سرخی شبیه خواب انار چكیده
وقتی ، در نم و نای هر چاه
طنین ضجه های تنهایی پیچیده
وقتی ، از تمام فصل های خدا
تنها فصل سكوت و تماشا ، روئیده
وقتی از گم شدن دفتر عشق ،بی تابیم
و از باریدن برف
بر سر پناه بی طاق می نالیم
وقتی پنجره در خواب انتظار میمیرد
و دل از آواز چه باید كرد می گیرد
چگونه باور كنیم
بودن در نبودن را ؟
رخت مهتاب
بر تن آینه را ؟
بیژن صف سری :: safsari@bijan-safsari.com