دیر آمدم
دیر آمدم
پریده بود
بر شاخه ای دور
تنها نشسته بود
دیر آمدم
خورشید در انتظار صبح
به سیاه چادر شب
عاشقانه دل سپرده بود
دیر آمدم
نهال آرزوها
تشنه از سراب کویر
به آغوش سروده ام
جان سپرده بود
من دریافتم
ومن دریافتم
اما چه دور
اما چه دیر
که باید
پاها را برید
و در خورجین تجربه
جای داد
و شاید هم
فرداها را
امروز به امانت
در گلستانی
به تنهایی خویش سپرد
و من دریافتم
که عشق را
به نیلوفران مرداب
باید سپرد
و من دریافتم
که دستها را
باید برید
و چشمها را
به خورشید
باید سپرد
ومن دریافتم
اما چه دور
....
امیر امیری :: amir_amir12345@yahoo.com