وارد تالار می شوم. می ایستم در درگاهی که چشم بگردانم و پیدایت کنم بین جمع جمعیت. باد سرد از در بلند و نیمه باز درون می وزد. نم برف نفوذ کرده از کفشهای سپیدم، به پاها رسیده می لرزاند پاها را و می رود لرزش در استخوانهای فرسوده زیر پوست چروکیده مخفی در شلوار سپید. می افتد لرزش در رگهایم و می چرخد و می لرزاند قلب کهنه را تپی می زند قلب و می فرستد لرزش را به مغزی پر از خاطره پوشیده با موهای سپید، و باز تپی می زند و می بردم به چهل سال پیش که گذشته به سرعت رسیدن لرزش از کف پاها تا نوک سر.
ایستاده بودم در درگاهی، خیس از برف و لرزشی که می چرخید در من و چشم را می چرخاند میان جمعیت که پیدایت کند، پیدایت کنم تا به آغوش بکشمت و قلبت تپی بزند و خون را بچرخاند در بدنت و گرم کند و گرمایت از سرما برهاندم. قلبت تپی بزند، قلبم تپی بزند و خون بچرخد و چشم بماند و بماند، خیره به تو و تو به من و باز هر دو قلب با هم تپی بزنند و گرمای بازدم ها روی پوست صورتها احساس شود.
می بینمت سپید پوش، عروس گونه، با وقار و آرام ایستاده ای کنار ستون سپید و بلند، تندیس مرمری شده ای خوش تراش و زیبا و می درخشی، می درخشاندت نور لوسترهای بزرگ تالار. برق موهای سپیدت نشانی از پیری نیستند. شده ای دانه برف زیبا. دانه برفهای زیبا در خیابان می رقصیدند تا روی نشیمن گاه گرم دست من و لختی در چشمانم جای نمی گرفتند و آب می شدند. لختی چهل سال گذشته بود. و لختی گرم می شدم وقتی خیس از برف های آب شده می رسیدم و تو دستانم را می گرفتی.
باز می کنم راهم را از میان مهمانان و می آیم به سمت تو، آرام از پشت ستون و پشت تو و حلقه می کنم دست را دور کمرت. گرمای بدنت می آید از پوست کهنه می رسد به استخوانهای فرسوده، می رود در رگ، قلبم تپی می زند و گرما پخش می شود پایین تا کف پا و بالا تا نوک سر به سرعت گذشت چهل سال.
قلبت تپی زده بود و انگار لرزش از دست من، از درون من افتاده بود در بدن تو که هیجان زده می خواستی خودت را برهانی از حلقه دستها دور کمرت و چرخیده بودی، دیده بودی صورتم را که لبخند می زد به تو – گرم – و چشمانم که می نگریستند به چشمانت و قلبت تپی زده بود، آرام گرفته بودی، گرمای بازدمت زیر گلویم نشست و لبخند زدی. نگرانی، مثل دانه برف روی کف دست من، لحظه ای دوام نیاورد بر خطوط چهره ات و همگی شده بودند خطوط خنده و شادی. موسیقی در تالار پخش شد، قلبهامان تپی زدند و خون آمد در دستان تو که دور گردنم حلقه شد و آمد در دستان من که کمرت را گرفت و چرخید در پاهامان که آرام به چپ و راست می رفتند. ضرب موسیقی با حرکت پاها و با ضرب قلبهامان یکی شده بود. دستهای حلقه شده مان انگار رگهای اتصال دو بدن بودند که یک خون را به جریان می انداخت. قلبهای هماهنگ، نفسهای یکسان و انگار از من و تو کسی بوجود آمد که چنان عاشقانه و پر شور می رقصید و انگار دیگران فقط یکی را می دیدند.
ضرب قلبها انگار ضرب موسیقی است، بالا که می رود آهنگ تند می شود. یک دستت را می گیرم و دیگر دستانمان صاف می شود. از هم دور می شویم. دستها بالا و پایین می روند. پاها حرکتی تند دارند. دو دست را می گیریم و می چرخیم و می چرخیم. انگار دانه برف سپید می چرخد در هوا تا برسد به زمین. آهنگ می ایستد. ما می ایستیم. دامنت می پیچد دور پاهایت. آهنگ دوباره شروع می شود. یک دستت را می گیرم. قلبها تپی می زنند، تو می چرخی، دستم می پیچد دور بدنت و به آغوشم می آیی. دامنت می پیچد دور پاهایم. حال آرامتر از ضرب آهنگ می رقصیم. با موسیقی خودمان می رقصیم. با ضرب قلبهامان که آرام تر می شود، با گرمای بازدمها که عمق بیشتری پیدا کرده اند. کف دستانم سرد می شود. انگار سوزنی فرو می رود. انگار دانه برفی درست در کف دستانم نشسته باشد و آب شود و سرمایش در بدنم فرو رود. تو محو می شوی جلو چشمانم. همه جا سپید می شود، برف پوش. سرما می دود در تنم. رعشه ای می زنم انگار و دیگر نمی فهمم چه...
بیدار شده ام انگار. نمی دانم چقدر گذشته. می بینم تمام مهمانان دورم حلقه زده اند و تو هم ایستاده ای و لبخندی تر و تازه به من می زنی. دست دراز می کنی. دستم را به دستت می دهم، خنکایی نو بدنم را فرا می گیرد که لذت می برم. خنکایی نو که سرما نیست بلرزاند، خنکای لمس نسیمی مطبوع روی تن داغ و عرق کرده هم نیست. نوی نو است. احساس سبکبالی می دهد به من.
تو می بری ام به بالا و بالا و من غرق لذت از با تو بودن و خنکا. سر پایین می اندازم می بینم مهمانان دورم حلقه زده اند. از سقف می گذریم. دانه برفهای سپید می رقصند تا روی زمین. من و تو دو دانه برف می رقصیم به آسمان.
امیر مهرانی :: amir.mehrani@gmail.com