شماره دهم :: چهارشنبه ۲۵ آذر ماه ۱۳۸۳

جی.۱۳
جي.۱۳



جی.۱۳ .......... ۱


آسمان، ارغوانی. خاك ، كهربائی رنگ و ابرها، همه تیره و تلخ كه سرخی آسمان را انباشته بودند. باد ، بوی فسفر و گوگرد را در مشامشان به جا می گذاشت. چشم بادامی الكترودهائی به آن دو ماشین نصب كرد. تیره پوش مسكین جامه كتاب كوچك جلد چرمی اش را گشود، زانو زد و سرودی خوش خواند.

-(بخشی ازعهد عتیق، در باره خلقت انسان، انتخاب آیه را به شما واگذاشته ام)

آفتاب سرخ به نیمه آسمان رسید. سایه هاشان در هم مچاله شد. یكیشان كه بر فراز درختی خشكیده و درون قفسی چوبین نگاهش می داشتند، دستی بر شكم برآمده اش گذاشت.. تند باد قفس را به چپ و راست می جنباند. او دستی به بافه بلند مشكی گیسویش كشید و با صدائی نازك و جیغ آلود به سخن در آمد .

- این دو تا تولید مثل می كنن؟

صدایش در پیچاپیچ باد گم می شد. چشم بادامی داد زد .

- درست مثل ما یا بهتر از ما، طول بارداری اومانوئیدها كوتاهتره ،زایمان بدون درد انجام میشه و تنها چند اسپاسم برای مشخص كردن زمان تولد احساس می كنن ، مهبل قابلیت ارتجاعی زیادی داره چون بافت عضلانی این قسمت متفاوته و در طراحی نهائی شرایط لازم برای سهولت زایمان مورد توجه متخصصین بیو انفورماتیك و مهندسین بیونیك قرار داشته، اومانوئید ماده قاعدگی نداره، اینا براساس شرایط اقلیمی زمین طراحی شدن اما سیستم تنفس اضافی دارن و میتونن از ازت و هلیوم هم استفاده كنن .

تیره پوش غبار آلوده گوشه ردای پوسیده اش را در دست گرفت و نجوا گونه فریاد كشید: در حافظه شان چند آیه ثبت كن تا شهد و شمیم رستگاری در جام جانشان لبریز شود.

- ثبت شده نه چند آیه. كتابی در خاطرشان از لوحی فشرده ضبط كرده ام كه هم آیت داشت و هم داستانی از سفر آغازینشان از سیاره ما به این كره داغ وغبار گرفته.

غرش كوبیدن فلز به گوششان آمد. زیر پایشان لرزید. گویا آسمان مس بود و زمین تكه آهنی تفتیده كه بر هم می سائیدند. آن كه در قفسش گذاشتند هراسیده هر سو را می نگریست. تیره پوش رو به آسمان نموده زمزمه آغاز كرد. كوچك اندام اما دستی بر سپیدی اندام ماشین ها می كشید. كمی بعد كه سیاره آرام گرفت و آفتاب زوال كرد یكیشان از پشت صخره سرخابی به طرفشان آمد ، انبوه طلائی موهایش در نور سرخ روشن تر می نمود. به نزدیكی قفس كه رسید روی پنجه بلند شد و پای قفس نشین را قلقلك داد.



جی.۱۳ .......... ۲

- چطوری ؟

قفس نشین زوزه ای كشید و در خود مچاله شد.

تیره پوش فریاد زد: راحتش بذار.
- كاریش ندارم كه……..

دستهای عرق كرده را به پیراهنش كشید.

- می تونیم پرواز كنیم ؟ همه چی مرتبه قرررررررربان.

تیره پوش به سمت چشم بادامی رفت و دست بر شانه اش نهاد.

-شما آماده اید ؟
چشم بادامی كه هنوز به آن دو ماشین خیره بود سری تكان داد و به تیره پوش نگاه كرد.
- تمامی ژنهای انسانی به كد های اطلاعاتی مبدل شده اند به جز یكی .

مو طلائی قهقهه زد.

- شراب آگوئیلار، خشم ، مگه نه ؟ولی دروغ چی ؟ شهوت یا جنون ؟ جنون در پوشش نبوغ و دروغ در هاله ای از ظاهر فریبی، اونارو چیكار می كنین ؟ اگه جون سالم بدر نمی بردین الان همه آروم بودن. شما دارین یه بازی كهنه رو دوباره از نو شروع می كنین. آخه به چی دلتون خوشه ؟ ها ؟ به چی ؟

تیره پوش گفت: تو مشكل داری.
- آره، آره من دارم، مشكل دارم. ناراحتم من ،من خیلی ناراحتم. من عصبی ام. دیوونه ام. ولی تو چی ؟ تو و اون همكار عقب مونده ات ؟ برگشتیم عقب كه چی بشه ؟ بعد از نابودی منظومه شمسی یه سفینه رو فرستادی توی هیچ ازلی كه یه بیگ بنگ دیگه راه بیفته. بعدش هم با یه جهش زمانی اومدیم اینجا، باشه. عیب نداره ، ولی منو كشوندی اینجا كه چی ؟ می خواستی شاهد تولد زمین باشم ؟
- این یه فرصت كم نظیره. بدون خشم نه خشونتی خواهد بود و نه هیچ جنگی.
- شما زده به سرتون. دو تا مارمولك ساختین تا نقش انسان رو براتون بازی كنن.
- اومانوئید ها شاهكار خلقتن. هیچ فرقی با من و تو ندارن.
- باید همون موقع خلاصتون می كردم و قبل از همه اون خوشگل قفسی رو كه دیگه فكر تجدید حیات به سرتون نزنه.

به طرف قفس هجوم برد .

- كثافت……..
قفس نشین جیغ می زد. كهنه پوش اسلحه را به سمت مو طلائی نشانه گرفت.

- كاریش نداشته باش این یه .........

جی.۱۳ .......... ۳


- …سلاح فوتونیك مغناطیسیه.. باور كن تهدیدت خیلی منو می ترسونه ، پدررررررررر.

چشم بادامی فریاد زد: اینا به زمان كهكشان جی. 13 تا پنج پالس دیگه فعال می شن.
- حركت می كنیم.

چشم بادامی الكترود ها را از سر اومانوئیدها برداشت. تیره پوش، به كمك او قفس را پائین آوردند. آفتاب كه فرو نشست هنوز اومانوئیدها رو در روی هم ایستاده بودند. زمین لرزید، آن دو به زمین افتادند. آتش تنوره كشید. صدائی مهیب برخاست و تن سنگین و فلزی سفینه از بطن خاك جدا شد و با فاصله ای بسیار اندك از فرازشان گذشت. شعله آتش بر خاك كشیده شد. ماه زرد و سرد در آسمان بود كه در اعماق سكوت چشمانشان باز شد. رو به بی كرانگی آسمان. خوابیده بودند در كنار هم سر چرخاندند. نگاهشان در هم آمیخت. خیره نگاه كردتد تن های برهنه را در مهتاب. اولی دست برد و به آرامی سینه سفت و برجسته كنار دستی اش را نوازش كرد. دومی خودش را عقب كشید و پشت به اولی به پهلو غلطید. اولی خودش را به او چسباند و دستش بر بدن دومی خزید. دومی به تقلا افتاد اما رها نشد از حلقه بازوانی كه او را می فشردند. ماه پشت ابر پنهان بود كه پشت صخره ای تیره رنگ. یكی نفس نفس میزد و دیگری ناله كنان نخستین دردها را تجربه می كرد.

بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com


  نظرات وارده :2



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.