شبی از شبهای بلند زمستان، دو تا عاشق عهد بستند، و زیر درخت چنار همدیگر را بوسیدند، و با هم پیمان بستند كه هر وقت ماه كامل توی آسمان جلوه كرد، زیر درخت چنار همدیگر رو ببیند و ببوسند، و برای لحظه ای با هم باشند و در كنار هم.
و همیشه توی لحظه ای كه ماه كامل می شد و توی آسمان می درخشید این دو عاشق زیر درخت چنار همدیگر رو می دیدند.. و این قول بر قرار بود.
یك شب از شبهای بلند سال كه نزدیكی های قرار این دو عاشق بود، ماه در نیومد، و اون دو عاشق برای دیدن همدیگه بی تاب بودند ولی باید منتظر می ماندند كه ماه در بیایید، و تا مدتها باید صبر می كردند، ماه بعد شد و ابرها آنچنان به سوی آسمان هجوم آوردند و نور و غبار تمام آسمان را پر كرده بود و دیگه جایی برای ماه نبود، و این دو تا عاشق همچنان بی تاب و منتظر بودند، ولی دختر گفت بدون ماه هم می شود همدیگر رو ببینم و بوسه عشق از لب هم بچینیم، ولی پسر گفت ما عهد و پیمان بسته ایم كه تنها زیر درخت چنار باشیم و در حضور ماه ..!
یك ماه دیگر هم گذشت و این دو تا عاشق صبر كردند ولی باز هم ماه نیامد، گویا ماه هم میدانست كه عاشق باید انتظار بكشد تا عشقش به اثبات برسد و گویا ماه از یادش رفته بود كه او هم در این عهد و پیمان شریك هست، و باید در آسمان بدرخشد. پسر وقتی دید كه ماه در نمیاد گفت: " حالا كه ماه در نمیاد ما هم دیگر زیر درخت چنار، از لب هم بوسه نخواهیم چید" و دختر متعجب از منطق پسر سكوت كرد..!
مدتها گذشت و این دو عاشق دیگه همدیگر رو زیر درخت چنار ندیدند، و طعم بوسه عشق را هم نچشیدند، و آنقدر گذشت كه تا دیگه لبهاشون با هم غریبه شد، و از هم دور ماندند...!
تا یك شب بعد از مدتها ماه در اومد، و آنقدر پر غرور و ساكت بر آنها تابید و این دو تا عاشق زیر درخت چنار و در كنار هم بودند، و پسر مشتاقانه دختر را صدا كرد و گفت بالاخره ما هم دراومد و حالا میتوانیم طعم بوسه عشق را بچشیم، ولی دختر بی تفاوت شده بود و هیچ حسی نداشت. مدت ها انتظار طعم عشق را از لب هایش پرانده بود و سرخوشی جنون در تنش نبود. از تنفر هم دردناك تر لب به بوسه داد.
دو تفکر رویید.
یکی که فکر می کرد آرمان ماه است که عشق را می سازد و دیگری که منزجر بود چون گمان می کرد عشق زیر سایه ی یک مبارزه در هم شکسته است. مبارزه با ماه............
سارا .ج :: sarajoon55@yahoo.com