قوطی شانسم را تکان می دهم. تنها صدایی گنگ و نامفهوم از قعر آن به گوش می رسد. یادم نیست این شانس را کی و کجا از دست کدام فروشنده بی انصاف خریدم. کاش کمی انصاف داشت و تکه نفسی گرم در آن می گذاشت تا به یکباره شوقم, در باز کردن آن یخ نمی زد.
سالهای کودکی به خود گفتم : قوطی را دور اندازم شاید بعدها از نردبان تکرار, تا خود خدا بروم و دور از چشم همه از صندوقچه کرمش سرشار شوم. افسوس كه دلم نیامد, رنگش زیبا و فریبنده بود و داخل آن امید یک جایزه.
اماحقیقت را نمی دانستم. وقتی که من بچه بودم غم بود, اما کم بود. وقتی بچه بودم بر پنجره های لبخند, اهلی ترین سازها آشیان داشت. و برای تمام هزار و یک شب تنها یک قصه کافی بود. قصه ی خواب و بیداری. آن روزها لذت ,خطی بود کوتاه, ولی پر رنگ. عشق بادبادکی بود که تو را به باغی می برد که نارنج هایش به رنگ خورشید و صدای جیرجیرکها در شب موسیقی لالایی به خواب رفتن ماه و ستاره ها بود. راستی وقتی من بچه بودم مردم نبودند, آدمها بودند. آدمهایی از جنس مادربزرگم که اشکهای درشتش از پشت عینک ذره بینی, صادقانه به روی جلد کاهی قران فرو می چکید. لبان چروکیده اش با غرور, به بی رحمی ریا لبخند می زد.
سالهای جوانی بیقرارم کرد. باز به سراغ قوطی شانس رفتم تکانش دادم به یکباره قلبم فرو ریخت احساس کردم مدتها پیش آن را خالی کرده و به دست کسی سپرده ام.
از آن روز به دنبالش گشتم شاید گذرم بر گذرش بیفتد و از دیدار رخ چون ماهش چشم ترم نور باران شود.
سوزش سیلی روزگار بر افکارم, مرا به خود آورد. گویی از خواب خیال و مستی بیدار شدم. به آینه دستی می کشم اما پاک نمی شود ,لبخندی تلخ به من می گوید :این خط ,جای عبور روزگار بر من است نه بر آینه. سردم می شود و می فهمم که هنوز در حسرت یک معما مانده ام. شانس در کجای عمرم بود ؟شاید در جاده ای که همیشه یک بغل شک و تردید به رویم باز می کرد. بار سنگین حسرت بر پشت خمیده ام سوار است. من یک عمر دویدم در آرزوی رسیدن. اینجا انتهاست. انتهایی خالی از آرزو. اینجا ته قوطی شانس بود.
قوطی شانسی که ای کاش در کودکی آن را در رود روان بی خیالی انداخته بودم و به فردا چشم می دوختم. حتی اگر آنجا هم سرابی دوباره بود.
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com