بالهایت را چیدند!
تاریكی را هدیه ای كردند در پشت حصار بی انتهای دیوارها!
روزهایت را بردند و شبهایت را با دلهره، رقم زدند!
خلوتت را با حضورشات تنگ كردند
و خواستند كه بنگاری،بــــه غلط بنگاری!
آن گاه در میان چشمان پر ز سوال، چشمان ملتمس، بُردنت!
حال تو فریاد كن: آزادی! آزادی!
پنجاه و هفت روز است كه به این كلمه می خندم!
پنجاه و هفت روز است كه اعداد را می شمرم!
پنجاه و هفت روز است كه انتظارها را مرور می كنم!
پنجاه و هفت روز است كه اشكهایم را بدرقه ی راهت می كنم
و فریاد می زنم :
خدا را ، محمد را ، علی را ، مسیح را ، خدا را ،خدا را ،خدا را !
قرآن را ، ذكر را ، نذر را ، شمع را ، خدا را ، خدا را ، خدا را !
خورشید را ، ستاره را ، ماه را ، ابر را ، خدا را ، خدا را ،خدا را !
باد را ، باران را ، تگرگ را ، برف را ، خدا را ، خدا را ، خدا را !
روزهایت را بردند و شبهایت را با دلهره رقم زدند
و سكون را و سكوت را با نــــخ بر لبانت قلم زدند!
نامه هایمان ، امضاهایمان ، پیغامهایمان ، با طلوع خورشید قوت
گرفت و به آســانی در سپیدی مهتاب ، به فراموشی سپرده شد!
شمع در شمع ، ذكر در ذكر، باران در باران ،
مرور می كنم روز را ، شب را ، هنوز را
و فریاد می زنم:
خدا را ،محمد را ،علی را ،مسیح را ،خدا را ،خدا را ، خدا را
سارا سپهرین :: sara_harf_b_goftan@yahoo.com