شماره يازدهم :: چهارشنبه ۲۳ دي ماه ۱۳۸۳

سایه ها
داستان کوتاه



به خانه كه آمد در را بست و به آن تكیه زد. دست بر برآمدگی زیر چشمش گذاشت و چهره در هم كشید.
چادر از سرش لغزید در كمر گاه دنباله خاك آلودش را گرفت. دست به دیوار كشید و براه افتاد.

-وایسا...
-چی می خواین؟

ایستاد . گربه ای سیاه از بالای تیغه به او زل زده بود. كنار حوض نشست. ماهی به سمتی دیگر رمید. زن مشتی آب به صورتش پاشید.

-این چیه؟

یكی از آن دو مرد به گردنبندش چنگ زد و آن را كشید.
از جا برخاست و براه افتاد. پله ها را بالا رفت و نرده فلزی را در دست فشرد. كلید انداخت كفش ها را به زمین كشید تا گل و لای سرخ و چسبنده را بداخل نیاورد. در را باز كرد و ایستاد خیره شد به زنی كه در آئینه ایستاده بود. مانتوئی یقه دریده به تن داشت با اثر سوختگی بر آستین چپ و خطی سرخ كه بر گردنش می سوخت. از باریكه راهرو گذشت. وارد اتاق خواب شد و لبه تخت نشست. انگشت كشید بر كبودی زیر چشمش و چهره در هم كشید. به آئینه كه نگاه كرد پشت سرش جائی نزدیك پنجره همسرش را دید. برگشت و خیره شد به او كه همچنان نگاهش می كرد. رو برگرداند و دست كشید بر امتداد خط سرخی كه بر گردنش نمایان بود.

-اینم یه هدیه ی كوچولوی ناقابل.

نشسته بودند بر نیمكت سیمانی پارك در سایه سار رقیق درختی كوتاه و خمیده. شرجی هوا آزار دهنده بود. مرد دو انتهای زنجیر گردن بند را بدست گرفته بود.

-بیا جلو بندازم گردنت.
-زشته جلوی مردم.
- كو کسی ئی وقت روزكی بیرون میاد؟

زن به اطراف نگاه می كرد كه مرد به نرمی شانه هایش را به سمت خود كشید و زنجیر را به گردنش انداخت. زن زیر لب خندید .

- این چیه؟
- یه طلسم مكزیكیه می بینی ؟ دوتیكه اس ...نیگا..ئی لنگه ها هر كدومش یه هلاله ولی جفت هم كه بشن چی میشه؟ ببین ... یه خورشید درست و حسابی...قشنگه نه؟

زن سر تكان داده بود.

- فروشنده اش می گفت هر زن و مردی كه اینو داشته باشن عمری از هم جدا نمیشن می گفت از یه ملوان بلژیكی خریدتش.
- گرونه؟ نه؟
- نه عامو ئی كه طلا نیس بدله ولی میدم طلافروشی از روش یكی بسازه واسه عقدمون.

كشوی میز آرایش را به ضرب بیرون كشید. خرت و پرت را بهم ریخت. دگمه های بی مانتو جوراب های بی جفت و خرده ریز های دیگر همه را گشت تا پیدایش كرد. گردن آویزی كه رنگ باخته بود. به گردنش انداخت زنجیر اما قفل نشد. به گوشه ای انداختش. سر بر لبه میز گذاشت و گریست. كمی بعد سر برداشت و دوباره همسرش را دید كه بی هیچ كلامی نگاهش می كرد. برخاست و عكس را برگرداند. آنسوی پنجره شب بود و آسمانی كه سرخ بود و خاكستری. پیراهن صورتی رنگش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. به آشپزخانه كه رسید سردی موزائیك ها زیر پایش آمد. یخچال را باز كرد گم شد میان موجی سرد كه بوی ترشیدگی می داد. بطری آب را برداشت و بر كبودی زیر چشمش گذاشت. همان جا زانو سست كرد و نشست.

- پاشو برو تا نكشتمت.

خودش را برخاك كشید و دستی را ستون كرد و با دست دیگر به آجرهای داغ تكیه زد. زمین می لرزید از حجم آتش. مرد ریز اندام پشت به او نزدیك پرچین خشت ها نشسته بود و آن یكی سیگاری نیمه به دهان داشت. در انتهای دشت آفتاب ارغوانی را تپه های تیره می پوشاندند.

- گمشو دیگه

مرد كه دوباره به سمتش رفت بدن ضرب دیده زن لرزید. آتش سیگار در سایه روشن به سرخی می زد.
مرد ریز اندام فریاد زد: ولش كن بره..
دوباره كلید در قفل چرخید.

-سلام.

صدای برخورد دسته كلید با میز چوبی. زن از آشپزخانه بیرون آمد و سلامی داد. مرد به سمتش رفت. زن گامهایش را تندتر كرد. مرد به چند قدمی كه رسید زن رو برگرداند.

-چیه؟
- میرم حموم.
- بذار صبح برو.
- بو گرفته ام.
- وایسا ببین چی ...

در حمام بسته شد.

- در حموم رو چرا بستی؟

مرد شر شر آب را كه شنید در زد.

- باز كن دیگه.

دستی به میان موهای چرب و كم پشتش كشید.

- سایه خانم میشه ئی در رو وا كنی؟
باز هم ریزش آب بود و آب. مرد در مبل فرو رفت. جوراب هایش را یكی یكی در آورد. لنگه ها را در هم كرد و گوشه ای انداخت.

- بد قلق شدی.

ساعت دیواری دوازده ضربه زد. مرد زیر پیراهنی اش را نیز در آورد و عرق سینه و زیر بغلش را خشك كرد.

- سی سایه خانوم یه چیزی گرفتم. بیا تا نشونت بدم نه

از جیب شلوارش جعبه كوچكی بیرون آورد و روی میز گذاشت. صدای زن را از میان شر شر آب شنید.

- شام توی یخچاله.
- گور پدر شام...

از جا برخاست و دگمه شلوارش را باز كرد.

- می خواستم گل بگیرم ولی ئی گل فروشی سر چهار راه بسته بود. اصلن تو میدونی امروز چه خبره ؟ ها ؟ میدونی امروز چندمه ؟بیست و سوم شهریور یعنی شیش ماه و شیش روزه كه ما زن و شوهریم.

دست به تن مات و مشجر شیشه كشید و نیمی از صورتش را به آن چسباند.

- درو وا كن دیگه عامو.

از آن سو سایه ای دید . لبخند زد.

- اومدی. می خوام امشو یه جشن دو نفره را بندازم.
- خسته ام به خدا...برو.
- دست كم صورتت رو بچسبون به ئی شیشه.

طرحی واضح تر از سایه را كه دید بوسیدش همان جا كه گونه مبهمش را می دید.

- زود بیا...خب؟
- برو بخواب.

دست سایه بر شیشه نشست و مرد دستش را همان جا گذاشت. سایه رفت و محو شد به آرامی. مرد نیم دوری چرخید و دوباره درون مبل خزید. كنترل تلویزیون را برداشت كانال ها را عوض كرد و چشمانش را بست.

- رفتی خونه آجی اینا؟

زن چیزی گفت كه مرد متوجه نشد.

- ئی شوهر خواهرت هم فیوز پرونده. گیریم پولش كم بود مث ما كرایه می كرد نه آخه اونجا هم جای زندگیه ؟ میون بر و بیابون و دود و دم كوره آجر پزی...

زن چیزی نگفت. ساعت تك ضربه ای زد و آرام گرفت. مرد چشم باز كرد و تصویر آبی تلویزیون را دید. بوئی تند و تلخ به مشامش رسید. چادر سایه را از لبه تخت برداشت. بوی تند و تلخ سیگار آزارش داد.

- ئی بوسیگار دیگه چیه؟

جوابی نیامد.
- نمی دونی مو از ئی زهر ماری بدم میاد ؟ ها نمیدونی مگه ؟

به طرف حمام رفت.

-سرم پكید از درد.

آن سوی شیشه هنوز آب بود و آب.

- بسه دیگه میخوای خودته غرق كنی؟

خمیازه ای كشید.

- تازه فردا جفتمون میریم حموم.

خندید.

- بیا بیرون تا یه چیزی نشونت بدم كه می دونم خیلی خاطرش رو میخوای..

و تنها آب بود كه جوابش میداد.

-سایه اونجائی؟

جوابی نیامد مرد در زد.

-چیكار میكنی اونجا؟

محكم تر به در كوبید.

- هووو...خوابت برده؟
لگدی به در زد.

- جواب بده نه؟ درو واكن ....

هیچ صدائی نبود مگر شر شر آب.

- تا سه میشمارم اگه در وا نكردی با زور میام داخل.

صبر كرد . خبری نشد.

-برو كنار ...

فریاد زد و مشت به شیشه كوبید بین دو انگشت دست راستش زخمی دهان باز كرد. دست برد میان بریده های شیشه كه جابجا به قاب فلزی مانده بود و زبانه را از داخل عقب كشید.

- سایه؟
- فریاد زد . نگاهش افتاد به جعبه آینه دستشوئی كه یك لنگه اش باز بود و قوطی خالی قرص ها را كه دید به تندی پرده را كنار زد. گم شد میان بخار و آب چیزی ندید. جلو تر كه رفت سایه اش را دید كه پای دیوار افتاده بود. با همان پیراهن گلدار صورتی. سرش به سمتی خم بود و كف و خون از گوشه دهانش می جوشید و تا گردن و سینه اش امتداد می یافت.

- س..سسا..ی..یه.. ئی كار چی بود تو كردی؟

شانه هایش را گرفت و تكانش داد . دكمه های پیراهن را باز كرد و سر بر سینه اش گذاشت ضربانی گیج و گنگ را شنید. سر برداشت و چشمش به كبودی و جای سوختگی افتاد. به سوختگی سیگار می مانست. دست انداخت زیر كتف و زانوی سایه اش. از زمین جدایش كرد و با گام هائی سنگین براه افتاد.


بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com


  نظرات وارده :0



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.