شماره دوازدهم :: چهارشنبه ۷ بهمن ماه ۱۳۸۳

میلاد
شعر سپيد



من در ابتدایم
خیالی بودم
در ذهن زمینی که خدا را التماس باران می کرد

و توهمی
در اندیشه ی خام و خشک گیاهی
که شن ذره های عطش بار کویر را شماره می کرد

به یاد ندارم
که مادرم که بوده ست ........... هم چونان که پدرم
من حاصل تصور خداییم
که در آتش دوزخی می غلتید .......... خود ساخته

آغاز شدم
شتابی یافتم
از دردی که نه
ضربتی که نه
شوق پولادین نوازشگری
که می واداشتم
به حرکتی
که تبلور ذات اهوراییم بود

در زمینی وسیع
که در آغوش رودی داشت ....... بی کرانه
بردگانی
که روزگارشان هم رنگ پوست تنشان بود ......... سیاه
بر گرده های استخوان نمای
چوب و سنگ می داشتند
و شیاطینی تنومند
تازیانه بر دست
بر برهنگی شرافتشان گاه گاه
ضربتی می کوفتند

من شرم درد آلود گرده هاییم ........... نحیف
که از شعر بلند میلاد پر فتوحی به جا مانده ام


خواب یک به یک تمام بتان عالم شکست
روح خداییش جریان که می گرفت
خدا خسته بود و گریان
حالی زار که نه
اسف بار داشت

نه آنچنان بود که رحیم و رحمانش گویند
و نه آن سان که کریم به اکرامش خوانند
غضب آلوده بود
در رسمی که خدایان را می شاید
و صفتی که عظمتی را می باید

من دیدم که پروردگار در اندیشه بود
خدایی نه چونان بزرگ
و آفریدگاری که بی بنده بود

فرشته ای دیدم
مقرب گونه
که صدایش از فرط ذکر لرزان بود
پریشان
در عصبیتی عمیق آمیخته
دیوانه وار در سجده بود
و به صدای بلند
در گوش آسمان شهادتین می گفت
وای وای وای
مگر آن که خدای بمیرد
که ابدیش می خواندیم
یا آن که خدایی دیگر زاده شود

ترسی بود در حالت جهان
از کارزار خدایان
کز هیبتی قریب الوقوع
به مشام می رسید

هدیه ی میلاد از فرشتگان مرا
همانا لعنی بود و نفرینی
به این خدایگان تازه سر برداشته

سزاوارم باد دوزخ
اگر جز این بود روایت میلاد
سزاوارم باد قهر وجود
به دروغی اگر گفته باشم
یا که حیلتی اگر بسته باشم

من دیدم ......... من دیدم خدای را که دم آفرینشم می گریست
من خدای را بر سر قله ای دیدم
چونان پیری تکیه بر عصایی
و کاینات پشت در پشت
به سجده دیدم
و الهه ای که مات می نگریست
در اندام واجب الوجودی
که نه فرشته ایست
نه شیطانی
و نه خدایی
در اندام خلقتی بی عرصه
من به چشمان خود دیدم که خداوند حیران بود

و همان دم بود
دم میلاد
دم پیدایش ........ دم حضور
که در اوج انتظام جبروت
زبانم به سخن گشود
و خدایگان به خود لرزید
اشک جبریل آمد
نای اسرافیل خشکید
تن میکاییل لرزید
و شیطان حیران شد

من دیدم
من دیدم که شیطان را به صلیب عدالت
به جرم اختیار حد زدند
من بودم
لحظه ی سنگسار بندگی

دیدم که شیطان فریاد می زد
هرگز ........ هرگز
شاید در آیینه ی خون هایی
ریخته به دست آفریده ای شگرف

روز روز شرک اهوراییان بود

من دیدم که خدای
خنجری بر دست ایستاده
ضربتی بر پیکر مقدسش کوفته
نیمی از خداییش بر دار کرد
که سوگندی
به عظمت بازگشتی


حسین منصور :: Mansour@sharghian.com


  نظرات وارده :4



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.