|
شماره دوازدهم :: چهارشنبه ۷ بهمن ماه ۱۳۸۳
مرد خدا
يادي از مرحوم بازرگان به بهانه سالروز درگذشتش ؛ همراه با گزارش تصويري اختصاصي از مراسم يادبود وي در حسينيه ارشاد
سرانجام پس از ۷۰ سال مبارزه و جهاد در گذشت و در جوار حضرت معصومه به خاک سپرده شد. در مراسم ختمش در حسینیه ارشاد دکتر سروش سخنرانی کرد و در عین ناباوری و بهت همگان زبان به اهانت و تمسخر و ریشخند استاد گرفت و شروع به کوبیدن مهندس کرد. "ما آخرین گروهى هستیم كه با شما با زبان قانون سخن مى گوییم بعد از ما گروه یا گروه هایى خواهند آمد كه با زبان قانون با شما سخن نخواهند گفت. ضمنا از الان همه ی حرف هایی را که از قول من در زندان زده می شود یا خودم می زنم تکذیب می کنم."
این حرف های مهندس بازرگان بود که در بیدادگاه شاه ایراد می شد. حرف هایی که زده می شد تا به گوش ساکنان کاخ سعد آباد برسد که مستقیما جریان دادگاه را پی گیری می کردند. حرف هایی که زده می شد تا در تاریخ بماند.
مهدی بازرگان را می توان اینگونه توصیف کرد: آزادی خواه, متدین, دموکرات, دیندار, روشنفکر, اصلاح طلب, ملی گرا, صبور, شوخ طبع و بذله گو. او زندگی پر تلاطمی را پشت سر گذاشت. گاه مغضوب بود و گاه محبوب, زمانی ذی حق خوانده شد و زمانی مرتد. با آنکه مرگ سرخ را تجربه نکرد اما زندگی اش آینه ی تمام عیار صبر سبز بود. زندانی شد, فحش شنید, آزار دید, مرتد خوانده شد, ضد دین و ناصبی خطاب گردید اما یک لحظه از راه حق دست نکشید. گرچه به حرکت انقلابی عقیده ای نداشت و جوانان را جاهل تر از آن می دانست که با آنها صحبت کند و نظرشان را گوش دهد اما در مقابله با انحطاط شاهنشاهی و استبداد دینی و ارتجاع مذهبی همواره در صف مقدم بود. علاوه بر استادی دانشگاه تهران به کار فرهنگی و نوشتن کتاب مشغول بود. برای مثال در آخرین دوره ی زندانش کتاب "سیر تحول در قرآن" را نوشت. به قول دکتر شریعتی: " کتاب مهندس را قدر نمی دانند. انسان در تحیر می ماند که چگونه از دل ریاضی خشک این واقعیت را استخراج کرده. کتاب مهندس بزرگترین اثبات معجزه بودن قرآن است."

عقاید تند مذهبی داشت بطوریکه طالقانی می گفت: "بازرگان آخوند بی عمامه است. بعضی شبها که حال نماز مستحبی و نماز شب نداشتیم بازرگان را می دیدیم که به نماز ایستاده و عبادت می کند." هنگامی که مصدق می خواست برای دولتش وزیر فرهنگ برگزیند دوستانش به او پیشنهاد کردند که بازرگان را انتخاب کند. مصدق در جوابشان گفت می ترسم اگر بازرگان را انتخاب کنم روسری سر دختر مدرسه ای ها کند! اما بازرگان هیچگاه اعتقادات مذهبی اش را بر کسی تحمیل نکرد, چه در بند زندان و چه در اوج قدرت. در گفتن عقایدش بی پروا بود. هر آنچه به نظرش درست می آمد بدون تعارف می گفت. مثالها و ضرب المثل هایش زیبا و بجا بود. زمانی که درگیری بنی صدر و آقایان حزب جمهوری نظیر هاشمی, خامنه ای, بهشتی و رجایی به اوج رسید, بنی صدر درخواست رفراندوم کرد و گفت که برای اینکه ببینیم کدام ما از نظر مردم صحیح و درست می گویند به رای مردم مراجعه کنیم; بازرگان در مقاله ای گفت:" دو نفر به شکار رفتند. یکی تفنگ دارد و دیگری فشنگ. نه این فشنگ به آن تفنگ می خورد و نه آن تفنگ به این فشنگ. چاره چیست؟ این فشنگ و تفنگ را ببریم پیش آن کسی که اینها را ازش گرفته ایم و از او بخواهیم که یا تفنگ را عوض کند یا فشنگ را!" و با این مثال بر رفراندوم تاکید کرد. البته با خلع بنی صدر و روی کار آمدن روحانیون هیچگاه رفراندوم تحقق نیافت.
واقعیت را می گفت, هر چند به مذاق بعضی ها خوش نمی آمد. در جلسه ای هنگامی که داشت صحبت می کرد نام آیت الله خمینی را برد. به محض اینکه سه صلوات تمام شد گفت:" من اگر جای محمد بودم به خدا اعتراض می کردم که اینها برای من پیامبر خدا یک صلوات می فرستند ولی برای آقای خمینی ۳ تا صلوات!"

افتادگی و تواضع او شهره عام و خاص بود. هیچ گاه به خودش مغرور نشد. یک خط ثابت را در زندگی پی گرفته بود و "بودنش" را فدای هدفش کرد. زمانی که انقلاب پیروز شد, آیت الله خمینی با تعریف و تمجید بسیار او را به سمت رئیس دولت موقت برگزید. با همان فروتنی خاص خودش پست را قبول کرد و آماده ی خدمت شد. با کارشکنی دوستان و خصومت دشمنان نتوانست کاری از پیش ببرد. در مصاحبه ای گفت:" به ما چاقویی دادند که تیغه اش دست دیگری است!" در آخر هم چون دید اینگونه نمی تواند کاری از پیش ببرد استعفا کرد. در در کنفرانس خبری خداحافظی اش بزرگوارانه و صبورانه از همه ی کار شکنی ها درگذشت و مسئولیت تمام مشکلات را به عهده گرفت. گفت:" اگر بار گران بودیم رفتیم. ما می خواستیم خدمت کنیم اما خوب نتوانستیم. ببخشید. شما حساب کنید که چقدر از قدرت در دست ما بود و ما چه کار می توانستیم بکنیم که نکردیم." و با بیان رک و بی پرده اش ادامه داد:" نخست وزیر یک کشور اگر بخواهد برای ملاقات با یک سفیر خارجی هم از ۱۰۰ نفرحاکم و غیر مسئول اجازه بگیرد, به درد لای جرز می خورد! " آیت الله خمینی بعدا اعلام کرد که بنده از اول با نخست وزیری بازرگان و رئیس جمهوری بنی صدر مخالف بودم. وی سپس بازرگان و جبهه ملی را مرتد نامید و مهندس با همان شوخ طبعی در مقاله ای نوشت:" از مال دنیا فقط زنمان بر ما حلال بود که آنرا هم حرام کردند!"

همزمان با اوج گیری احساسات ضد ملی و ایرانی و سرکوب ملی گراها و مصدقی ها مقاله ای نوشت با عنوان "بابی ساندرز, ملی گرای خوشبخت". گفته بود که ما اسم بابی ساندرز ملی گرای ایرلندی را که به خاطر وطن خودش جان داد تکریم می کنیم و اسمش را نام یکی از خیابان هایمان می گذاریم و آنوقت ملی گراهای خودمان را سرکوب می کنیم و زندانی. در دو سه سال اول انقلاب روزنامه ای منتشر کرد با نام « میزان » که از دموکرات ترین و آزادیخواه ترین نشریات آن زمان بود. روزنامه های میزان و انقلاب اسلامی به تنهایی بار سنگین آزادی خواهی را بر دوش می کشیدند. که سرانجام این دو بوسیله دادستانی تعطیل شدند.

بازرگان مردی صبور بود. در برابر شدید ترین اهانت ها و فحاشی ها تنها سرش را به زیر می انداخت و هیچ نمی گفت. روزی در مجلسی خلخالی و هادی غفاری زبان به فحش گشودند و هرچه از دهانشان در آمد به این او گفتند. سر بازرگان تا آخر پایین بود و یک کلمه جواب نگفت. آخر سر فحاشی ها که تمام شد سرش را بالا کرد. قطرات اشک تمام صورتش را پوشانده بود. روزی همسر آقای رجایی در محفلی زبان به اهانت گشود و بازرگان را مورد شدیدترین حمله ها قرار داد. و مثل همیشه پاسخ بازرگان سکوت بود. زیباترین مطلب را در مورد این اتفاقات یکی از روزنامه های طنز آن زمان نوشت. به طنز از قول بازرگان نوشته بود: "کسی که به ما ... بود .....". گرچه خلخالی بعدها از او حلالیت طلبید اما چه سود.... بعد ها به گوشه ای رانده شد و از صحنه کنار گذاشته شد اما هنوز به انتقاد هایش ادامه می داد و حرفی که به نظرش درست می آمد می زد. تجربه انقلاب ایران باعث شد تا در اواخر عمر از بعضی اعتقاداتش مثل حکومت اسلامی و دینی برگردد و کتاب "آخرت و خدا, هدف بعثت انبیا" را بنویسد که با انتقاد بحق مسلمانان واقعی روبرو شد که چرا تجربه انقلاب ایران را تعمیم داده است و آنرا نمونه ی اسلامیزه کردن حکومت (به معنای واقعی) گرفته است.

سرانجام پس از ۷۰ سال مبارزه و جهاد در گذشت و در جوار حضرت معصومه به خاک سپرده شد. در مراسم ختمش در حسینیه ارشاد دکتر سروش سخنرانی کرد و در عین ناباوری و بهت همگان زبان به اهانت و تمسخر و ریشخند استاد گرفت و شروع به کوبیدن مهندس کرد.

و اما ده سال بعد یاران دیروز و همفکران امروزش در حسینیه ارشاد دور هم جمع شدند تا یادی از این معلم جاویدان اسلام کنند. ناصر میناچی, ابراهیم یزدی, , لطف الله میثمی, عزت الله سحابی, سوسن شریعتی, حمید رضا جلایی پور, علیرضا رجایی, عماد الدین باقی و...از جمله ی آنها بودند. هر یک به گوشه ای از خصوصیات اخلاقی او اشاره کرند و یادش را گرامی داشتند. در پایان جلسه ی پرسش و پاسخ گذاشته شد و سوسن شریعتی و حجت الاسلام ثقفی و جلایی پور به پرسش ها پاسخ دادند. جلایی پور از اصلاحات دفاع کرد. سوسن شریعتی از پدرش گفت و ثقفی از عدم تضاد علم و دیانت در اندیشه ی بازرگان. و سرانجام فیلمی ۱۵ دقیقه ای از مهندس پخش شد. تنفیذ حکم نخست وزیری و گوشه ای از سخنرانی هایش به همراه تکه ای از مراسم خداحافظی اش از دولت موقت پخش شد و البته چند قسمت از سخنرانی اش در مجلس. مرد خدا داشت درباره ی امیر انتظام صحبت می کرد و دولت موقت را مسئول می دانست و از یکپارچه شدن حکومت و مضرات آن سخن می گفت که ناگاه آقای هاشمی که رئیس مجلس بود گفت: شما لطفا از بقیه دفاع نفرمایید. اگر حرف خاصی دارید در مورد خودتان بزنید. در نطقی دیگر بازرگان داشت از استبداد دینی و ارتجاع مذهبی و حکومت سخن می گفت که ناگهان فریاد :"ببند آن دهنت را کثافت"" مرگ بر بازرگان" "خفه شو پیر خرفت" بلند شد. آتش گرفتم... بغض گلویم را بست... چه می دیدم؟ شنیده بودم که اصلاح طلبان امروز همان فحاشان دیروزند. شنیده بودم که حرمت بزرگی را هم نگاه نداشته بودند. شنیده بودم که اسب ها را تازانده بودند و به مظاهر آزادی و دینداری حمله برده بودند. شنیده بودم که محافظه کاران امروز همان عربده کشان دیروز اند. پیر مرد سرش را به پایین انداخته بود. چون سرو صداها فروکش کرد خواست تا بقیه نطق را بخواند که یکباره 3..4 نفر از آنان به طرف سن حمله کردند و بطور وحشیانه ای خواستند او را پایین بکشند. کاش نمی دیدم. کاش چشمانم را بسته بودم. پیرمرد آرام نگاه می کرد....

پاورقی: می دانیم و می دانید که در زمانی زندگی می کنیم که همه ی زبان ها به قول دکتر شریعتی یا فروخته به زراند یا فروبسته به زور و یا بریده به تیغ!. ممکن است این نوشته به خاطر همان ضوابط و شرایط خاص گرفتار ممیزی و سانسور شود و محتمل است عباراتی از این نوشتار بنا به مصلحت دو هفته نامه محذوف گردد. از این رو مراجعه به متن کامل این مقاله در سایت شخصی ام خالی از لطف نخواهد بود.
پویا .ک :: pooyacom@yahoo.com
نظرات وارده :6

|