من اینجا هستم...لب پرتگاه.
اگر بترسم حتما می افتم. چشمهایم را می بندم...به بالا رفتن فکر می کنم. واقعا سخت است.
به او نگاه می کنم و به زندگی که بالای سرم چرخ می زند...به قله ای که بالاست. نزدیک نزدیک, به خورشید....به خدا.
فکر می کنم که چه راحت می شود بالهای خورشید را در آن بالا لمس کرد.
بیچاره خورشید, سالهاست که این باور را دارد که لحظه ها تنها زرد و نارنجی هستند.
به پایین نگاه می کنم. به دایره ای که برایم آغوش گشوده و فرشته مرگ که با صبر در کنار دایره ی قسمت به انتظارم چرت می زند.
راستی چرا لباس فرشته ی مرگ سیاه است؟ چه کسی از گذرگاه دلهایمان رنگها را عبور داد و نخستین بار گفت:
سیاه: ماتم, قرمز: عشق ,و زرد: نفرت؟
و همین رنگها خاطره ها را بیدار کرد و برای هر رنگی آهنگی و برای هر آهنگی شعری رنگین سرود.
هنوز لب پرتگاهم. می اندیشم: به باران, به خاطره ها, به گذر ثانیه ها و به تمامی چیز هایی که بار سفر بسته اند و منتظر تلنگر آخرند.
می اندیشم
به آخرین پرتاب ... سرخوردنی تا قعر چادر سیاه دایره ی قسمت و یا اوج بلندی به بلندای گیسوان نارنجی خورشید.
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com