ساده و بی سایه
در ویرانه ی دل نشسته ام
چشم براه
و منتظرم
كه اشكی بیاید
بارانی ببارد
تا كالبدم را
از فریب عشق بشوید
لا اقل تو مرا بیاد هست
من امیر اقلیم عشق بودم
********
یك روز باد بی نشان
آهسته و پاورچین
بر سر شاخه های شكسته ام وزید
و بذر آفتاب را
بر مزار دلم پاشید
دلم آفتابی شد
شکفتم در اقلیم عشق
زمستانم بهاری شد
غافل كه جام سرد تقدیر
از گرمای عشق ترك خواهد خورد
بیادت هست ؟
من امیر اقلیم عشق بودم
بیژن صف سری :: safsari@bijan-safsari.com