هوا كه یكباره سیاه شد آن تكدرخت پیر باز هم در میانه پرواز شنهای داغ و سرگردان ایستاده بود. ایستاده بود تا خشم طوفان بر او بتازد و ایستاده بود و هنوز ایستاده بود در حاشیة آن روستای متروك و دیگر از زمانی كه مردان چشم بر آسمان می دوختند به انتظار گذر ابری بارور و زنانی كه در تنهائی خویش مویه می كردند از خشك چشمی آسمان دیرگاهی گذشته بود.
تكدرخت پیر اما ایستاده بود تا دوباره طعم تازیانه باد در رگهای چوبی اش جاری شود. هوا كه یكباره سیاه شد ؛ باران گرفت. مرد از پشت شیشه رگه های بارانی را دنبال كرد. دختر جوان سیگاری آتش زد.
مرد پرسید : ترك یا اسپرسو ؟
دختر خیره نگاهش كرد.
- فقط غلیظ باشه و تلخ.
- سفارش میدین ؟
مرد سر برداشت. دختری هم سن و سال آن كه روبرویش نشسته بود در حالیكه سعی می كرد لبخند بزند كنارش ایستاده بود.
مرد پرسید : قهوه غلیظ و تلخ چی دارین؟
دخترك كه در مانتوی تنگش قالب گرفته بود گفت :
- هر كدوم رو كه بخواین براتون غلیظ درستش می كنیم ... فكر كنم اسپرسو مناسب باشه.
- خوبه پس یه كیك پرتقالی بدین ؛ یه قهوه ترك با یه اسپرسوی غلیظ و زهر ماری!
مرد خندید. پیشخدمت لبخند زد و دختری كه مقابل مرد نشسته بود به قطرات درشت باران نگاه می كرد. آسمان تیره بود و سرخ. هوا كه به یكباره سیاه شد چلپاسه به زیر خاك خزید همان تلخ اندیشی كه شبانگاهان در خرابه ها می چرخید و روزها در سایه تكدرخت آرام می گرفت. تند باد كه شدت گرفت درخت شاخسار نیم خشكیده اش را در هوا تكان داد.
- دور شو ...دورشو از این خرابه كه خود ویرانش نمودی......
تلخباد زوزه كشان گرد درخت چرخید : تا تو را خشكیده نبینم از این وادی نخواهم شد........
- دور شو درختان خشكیدند به كین تو جز من كه نخواهم مهر از این خاك بركنم....
- باشد تا تو را نیز به عدم افكنم .
- هر چند گاه بر من می تازی لیك تا ریشه در خاك باشد نقش برغبار میزنی.
تلخباد غرید : لعنت بر تو باد. بادیه از آن من است كه جنبنده ای هراسناكم نه چون توئی ساكن و بردبار.
- گزافه مگو ...رها كن این دهلیزها و طاق های كوبیده را ...رها كن این همه مرگ را كه پراكنده ای...
- حاشا كه من تلخباد هلاكتم...دهستان را مرگ آباد خواهم و تو را تمام خشكیده...
- قهوه تون...
- ممنون
مرد قهوه را بوئید و لبخند زد.
- .... ببینم تو كیك میخوای؟
دختر تنها نگاهش كرد و چیزی نگفت.
در كشاكش تندر و باد چیزی به شاخسار درخت در آویخت. حجمی رنگارنگ و لطیف. پس درخت آن را در میان گرفت تا از تند باد مصون بماند.
- آن را بمن بده
- هرگز.
- تو را از ریشه بدر آورم
- اگر می توانستی به انجامش رسانده بودی لیك باكم نیست كه هرزه گوی و ناتوانی.
- خدایت بخشكاند كه همه خیره ای و بد سگال نفرین بر تو باد... بر تو باد ...بر تو باد...
و تلخباد چرخید و بسان گرد بادی تیره وش از آن جا رخت بربست تا در مجالی دیگر یورش آورد. تكدرخت سر شاخه ها را باز كرد. همانجا كه پرنده ای رنگ در رنگ لرزان و هراسیده به او خیره بود.
- چرا اینجوری نگاه می كنی؟
- قرارمون كه یادت نرفته؟
- امشب من باید حرف بزنم ولی نمی دونم چی بگم؟
- اگه نمیخوای حرف بزنی بگو تا برم.
- حرف كه می زنم فقط نمی دونم چطوری شروع كنم
- بگو تا بدانم به چه كار آمده ای در این وادی وحشت؟
- مرا رؤیائی بود پی در پی بی هیچ كاستی كه هر شامگاه جانم را در بر می گرفت. رؤیائی كه مرا به رفتن و شدن باز می خواند نه مانند تو به ماندن و بودن پس قصد عزیمت نمودم به سوی رؤیایم. می دیدمش روزها به شب پیوست و من پیوسته در آسمان بودم. لیك شاهبازی راه بر من بست و قصد جانم كرد. راه برگرداندم و به یكباره در ظلمتی افتادم. تند بادی كینه جو مرا در برگرفت و بر زمینم كوبید. این نیز هلاكم را اندیشه داشت پس به باز جستم و به شاخسارت پناه آوردم .
مرد دستی به موهایش كشید. دختر سیگار را در پیش دستی خاموش كرد.
تكدرخت گفت : همین جا بمان كه من نیز هلاك تنهائی ام و گوئی یزدان پاك تو را بر راه من نشانده. باشد كه در این جا با هم به خوشی بسر بریم.
- ابی یه ترانه قدیمی داره می دونی در مورد یه برج پیر توی بیابونه كه یه روز یه كبوتر از باد و طوفان به اون پناه میبره. برج پیر به اون كبوتر دل می بنده
- من نتوانم از رفتن باز ایستم و هر چند كه وامدار خویشم نموده ای لیك می روم كه رؤیای خویش بیابم ...
- ولی كبوتر اشتیاق و نیاز برج كهنه رو نمی فهمه و از اونجا پرواز می كنه
پس آن پرنده از میان شاخسار پركشید و رفت.
- ببین من به اون برج فكر می کنم. به نظرت اگه كبوتر احساس برج پیر رو می فهید بازم تنهاش می گذاشت؟
- نمیدونم
دختر به ساعتش نگاه كرد.
- داره دیر میشه .
از پشت میز بلند شد و كیفش را برداشت. مرد نگاهش می كرد كه پرسید : جوابمو نمیدی ؟
- گفتم كه نمیدونم.
- پس لا اقل بهش فكر كن.
- چرا من؟ بهتره خودتون جواب كبوتر رو پیدا كنین.
- چطوری؟
- می تونی داستانش رو بنویسی مگه نه؟
دختر كه دور میشد مرد نگاهش می كرد. هنوز از فنجان اسپرسو بخاری سیال و غبار آلود متصاعد می شد. مرد دست درجیب كرد. انگشتری طلائی را بیرون آورد و در انگشت چرخاند. هنوز آن بیرون باران می بارید.
دیر گاهی بعد آن هنگام كه پرنده با جمعی از دوستانش به آن دیار باز آمد تكدرختی دید همه خشكیده كه هیچ از او نمانده بود جز رؤیائی چوبین.
بیژن کیا :: mardillir@yahoo.com