شماره دوازدهم :: چهارشنبه ۷ بهمن ماه ۱۳۸۳

زندگى و آثار ارنست همینگوى
نگاهي به زندگي خصوصي و حرفه اي ارنست همينگوي



در نهایت تفنگ دولولی را پر كرد؛ قنداق را روی زمین گذاشت؛ لوله را به پیشانی فشرد و مغز خود را متلاشی كرد. همینگوی از پی خود مقلدان تهی‌ مغز فراوانی به جا گذاشت كه فوت و فن سخن‌ خشن و گفتگو های بریده‌ بریده او، بازگشت به گذشته و نهادگرایی و تكنیك جریان سیال ذهنی او را به ‌كار گرفتند؛ اما هرگز نتوانستند با سادگی، روشنی و جوشندگی سبك یا مبارزه‌ جویی بر انگیزاننده اندیشه‌هایش برابری كنند
ارنست همینگوی در یكی از نواحی ساكت و آرام اطراف شیكاگو ( اوك پارك، ایلینویز ) در سال 1899 متولد شد. در دوازدهمین سالگرد تولدش، پدربزرگش تفنگی به او هدیه داد. ماهی‌گیری، قایق‌رانی، اسكی و مشت‌زنی را آموخت. ارنست، مدرسه رفتن را دوست نداشت، اما درس در دبیرستان اوك‌پارك را به سهولت به پایان رساند.

در اكتبر ۱۹۱۷ به ‌عنوان خبرنگاری تازه ‌كار در روزنامه استار كانزاس‌ سیتی مشغول به‌ كار شد. این نشریه‌ی درجه ‌یك به كاركنان خود كتاب راهنمایی می‌داد كه در آن توصیه شده بود: "جملات كوتاه... پاراگراف‌های موجز و فشرده... قاطع و صریح... منفی‌بافی نكنید."
بدین‌گونه سبك همینگوی شكل گرفت. روزنامه‌نگاری با ذوق او جور درآمد، لیكن او شور و شوق حیطه‌ی گسترده‌تری را در سر می‌پروراند. نقص در چشم چپش موجب عدم‌ صلاحیت خدمت در ارتش شد، ولی در صلیب ‌سرخ آمریكا در آوریل ۱۹۱۸ نام‌نویسی كرد و با سمت راننده‌ی آمبولانس، نخست در جبهه‌ی فرانسه و سپس در جبهه‌ی ایتالیا در جنگ‌جهانی اول شركت كرد. این بخشی از زندگی او بود كه به وداع با اسلحه جان بخشید.

بخش دیگر، اگنس فون‌كورووسكى، پرستارش در میلان بود؛ عاشق او شد. دوران نقاهتش را به‌خوبی در بیمارستان میلان گذراند و به اگنس پیشنهاد ازدواج داد. هنگامی كه توانست به‌تدریج راه برود، به جبهه‌ی ایتالیا بازگشت؛ ولی در آن‌جا یرقان گرفت و دوباره به بیمارستان میلان بازگردانده شد. جنگ در ماه نوامبر به پایان رسید. همینگوی در ژانویه ۱۹۱۹ با كشتی رهسپار نیویورك شد و هم‌ چون قهرمان مورد استقبال قرار گرفت، اما به ‌زودی دلش هوای ایتالیا و اگنس را كرد؛ اما وقتی پیام اگنس را كه گفته بود به مرد دیگری دل باخته است دریافت كرد، برای تسلای دل به دختران آمریكایی روی آورد؛ به ‌طوری كه مادرش به فغان آمد كه: " او روح خود را به شیطان فروخته است."

در سال ۱۹۲۱ با الیزابت هدلی ‌ریچاردنس دختری از اهالی سنت ‌لوئیس ازدواج كرد.
در دسامبر ۱۹۲۱ با شغل خبرنگار روزنامه استار تورنتو همراه نو عروسش عازم فرانسه شد و در پاریس به ‌شدت كار كرد. در آن‌جا با گرترود استاین، جان دوس ‌پاسوس، اسكا فیتزجرالد و جیمز جویس دوست شد. گرترود، این نویسنده‌ها و شاعران و معاصرهایشان را "نسل سرگشته" لقب داد. پاوند او را بزرگ ‌ترین نثر نویس جهان لقب داد. فیتز جرالد در سال ۱۹۲۴ به انتشارات اسكریپنر نوشت: "می‌خواهم درباره نویسنده‌ی جوانی به‌نام ارنست همینگوى با شما سخن بگویم. من با دیده‌ی احترام به او می‌نگرم. او یك تكه جواهر است."
هوراس لیورایت، فرصت را مغتنم شمرد و مجموعه‌ای از داستان‌های اولیه‌ی او را به‌عنوان "در زمان ما" منتشر كرد. كتاب به فروش نرفت. لیورایت از پذیرش دومین‌ مجموعه ‌داستان‌های او "سیلاب‌های بهاری" سر باز زد، اما ماكس پركینز، ویراستار زیرك و نیكوكار موسسه‌ی اسكریپنر آن‌را پذیرفت؛ بدین‌گونه ارتباطی مادام‌العمر بین موسسه انتشاراتی اسكریپنر و ارنست آغاز شد.

« هنگامی كه خورشید هم‌چنان مى‌درخشد » در سال ۱۹۲۶ منتشر شد، پیش‌بینی پركنیز درست از آب درآمد و منتقدان پذیرفتند كه رمان‌نویس جدیدی با مهارت‌های بدیع در نگارش، گفت‌گوهای جذاب و روایتی‌سریع ظهور كرده است.
در سال ۱۹۲۶ ارنست عاشق دختری اهل اركانزانس شد. هدلی او را ترك كرد. پسرشان جان را نیز با خود برد و در ژانویه‌ی ۱۹۲۷ از او طلاق گرفت. او با پائولین فایفركانزاسی ازدواج كرد.
در سپتامبر ۱۹۲۸ نخستین نسخه‌ی « وداع با اسلحه » را به‌پایان رساند. در آن سال او در شرایدن در ایالت وایومینگ بود. اسكریپنر، دوازده ‌سال بعد كتاب را منتشر كرد. در آوریل ۱۹۲۹ با پائولین به فرانسه بازگشت. در سال ۱۹۳۲ ماجرای شورانگیز مرگ در بعد از ظهر را نوشت. گونه‌ای مرگ ‌گرایی یا روی ‌آوردن به مرگ او را می‌فریفت. ماكس ایستمن در نقدی بی‌رحمانه بر كتاب همینگوی، آن را گاو در بعد از ظهر نامید و شیفتگی نویسنده به گاوبازان، حالت "مردانگی شهوانی" و سبك ادبی توام با پهلوان‌ پنبه ‌بازی او را به باد تمسخر گرفت. همینگوی كه در این هنگام در كمال سلامت در سواحل كوبا سرگرم ماهی‌گیری بود، به‌دشواری توانست از پرواز به نیویورك به منظور "له و لورده‌ كردن!" ایستمن و منتقدان دیگر خودداری كند.

در پاییز ۱۹۳۳ یك گروه شكار مجهز به اتومبیل را در مشرق آفریقا رهبری كرد. در ماه ژانویه‌ همینگوی به اسهال خونی دچار شد. چنان ضعیف شد كه ناگزیر او را به نایروبی در كنیا فرستادند. سپس مجددا به گروه پیوست. او داستان این سفر را به ‌تفصیل در « تپه ‌هاى سبز آفریقا » (۱۹۳۵) بازگو كرد. در كتاب، منتقدان را شپش‌هایی نامید كه از سر و روی ادبیات بالا می‌روند و بسیاری از نویسندگان نیویورك را با "كرم‌های خاكی درون شیشه" كه از یكدیگر تغذیه می‌كنند، مقایسه كرد.

در سال ۱۹۲۴ همراه با پائولین به كى‌وست رفت و بیش‌تر اوقات خویش را به ماهی‌گیری از اعماق دریای كارائیب گذراند. در سال ۱۹۳۵ یك كوسه ‌ماهی به وزن ۳۵۵ كیلوگرم صید كرد. در سال ۱۹۳۶ هنگامی كه جنگ‌های داخلی، اسپانیا را به دو بخش تقسیم كرد، همینگوی حمایت خود را از هواداران حكومت جمهوری در اسپانیا اعلام كرد. داوطلب شد با سمت خبرنگار جنگی به اسپانیا برود. همكار رونامه ‌نگارش مارتا گلهورن در خطرات با او شریك شد. هنگامی كه پائولین برای طلاق اقدام كرد، ارنست جنگ را نیمه ‌تمام رها كرده و راهی كوبا شد(۱۹۳۹) و همراه خانم گلهورن در مزرعه‌ای واقع در سان فرانسیسكو دو پائولا سكونت كرد.

در ۲۱ اكتبر ۱۹۴۰ یكی از بهترین كتاب‌هایش « ناقوس‌ها عذاى كه را می‌نوازند؟ » از چاپ خارج شد. جنگ‌های داخلی اسپانیا زمینه‌ی داستان است. كلوب كتاب ماه، رمان را كتاب برگزیده اعلام كرد. موسسه‌ی سینمایی پارامونت، بالاترین مبلغی را كه تا آن زمان برای گرفتن حق تهیه فیلم از كتاب داده شده بود، به او پرداخت. همینگوی این كتاب را به مارتا گلهورن تقدیم كرد و در سال ۱۹۴۰ به عنوان سومین همسر با او پیمان زناشویی بست. مارتا كه برای خودش نویسنده و زن صاحب‌اندیشه‌ای بود، از این خلق و خوی ارنست، كه زنان باید از مردان فرمان ببرند و رنگ آن‌ها را خود بگیرند، خسته شد و او را ترك كرد. ارنست به‌دنبال این اعلام استقلال همسرش به می‌ خوارگی شدید افتاد.

در جنگ ‌جهانی دوم به‌عنوان گزارشگر جنگ در چند ماموریت بمباران انگلیس‌ها و امیركایی‌ها، بر فراز آلمان پرواز كرد. با سر نترسی كه داشت احترام سربازان را نسبت به خود برانگیخت. هنگام آزاد سازی پاریس در خط اول بود. هنگامی كه مارتا از او طلاق گرفت (۱۹۴۵) با مارى ولش، چهارمین همسرش ازدواج كرد. در همان سال هنگامی كه با ماری به هاوانا می‌رفت در اتومبیل با درختی تصادف كرد. سرش جراحات سختی برداشت و چهار دنده‌ اش ترك خورد و مفصل زانوی ‌چپش خون‌ریزی كرد. در سراسر سال‌های پر حادثه‌ی زندگی‌اش، رویدادها و نمودهایی كه به مضحكه‌های هستی انسان اشاره دارند و اندیشه‌ها و شخصیت نهانی آدم‌ها را آشكار می‌كنند، نظرش را به خود جلب می‌كرد. تقریبا همه‌ی داستان‌ها را با بیانی ژرف و نافذ، نیش‌دار و تلخ كه ضمن توصیف زندگی در معنی و ارزش آن تردید می‌كنند، نوشته است.

در ژوئن ۱۹۳۵ همراه با ماری به جشن گاوبازی در پامپلونا و سپس به سفر چهار ماهه‌ای برای شكار به آفریقا رفت. در ژانویه ۱۹۵۴ هواپیمای دوسسنایی كه با آن به‌ طرف آبشارهای مارچیسون در اوگاندا می‌رفتند، به سیستم تلگراف برخورد و سقوط كرد. بیش‌ترین صدمه‌ای كه دید، رگ‌به‌رگ‌شدن شانه‌ی راست بود. روز بعد با هواپیمای دیگری عازم انتبه بودند. هنگامی كه هواپیما از زمین بلند شد، سقوط كرد و آتش گرفت. شایع شده بود كه ماری و ارنست كشته شده‌اند، اما بعد از مدتی استراحت، آن‌ها به نایروبی پرواز كردند و از آن‌جا برای استراحت عازم كوبا شدند.

در ۲۸ اكتبر ۱۹۵۴ جایزه‌ی نوبل ادبیات به ارنست همینگوی اهدا شد.
كتاب‌هایش به اندازه‌ی افسانه خودش شاید ماندنی نباشد، اما آن‌ها با دقتی بیش از آن‌ كه ما بتوانیم از چنین زندگی پرمشغله ‌ای انتظار داشته باشیم، نوشته شده‌اند.
تفسیرش از زندگی به اندازه‌ی كافی، روشن است. در سال ۱۹۴۵ همینگوی مذهب خود را این‌گونه توصیف می‌كند: "زندگی، آزادی و جستجوی شادی".

یكی از شخصیت‌های داستان قمارباز (راهبه) می‌گوید: "مذهب افیون توده‌ها نیست، بلكه میهن‌پرستی، جاه‌طلبی، موسیقی، رادیو، قمار و الكل نیز چنین است. حتی نان هم افیون است؛ چرا كه خورنده‌اش را در كوشش‌های بیهوده زندگی درگیر می‌كند. آن‌هایی را كه نمی‌كشند، می‌كشد. همه آدم‌های خوب، همه آدم‌های خیلی شجاع را بدون تبعیض می‌كشد. اگر هیچ‌كدام از این‌ها نباشی، می‌توانی مطمئن باشی كه تو را هم خواهد كشت".

در ۳۰ نوامبر ۱۹۶۰ دوستانش او را به كلینیك مایو در روچستر بردند. آزمایشات نشان داد كه دیابت دارد. به شهر هیلی در آیداهو رفت. نوشتن را از سر گرفت، اما فشار خونش دوباره بالا رفت. روزی در ماه آوریل ماری او را دید كه تفنگ دولولی را در دست دارد. اسلحه را از او گرفتند. چند روز بعد اسلحه‌ی دیگری یافت، پر كرد و به‌ گلویش نشانه رفته بود كه دوستی وارد شد و نتوانست كارش را به اتمام برساند.
در نهایت تفنگ دولولی را پر كرد؛ قنداق را روی زمین گذاشت؛ لوله را به پیشانی فشرد و مغز خود را متلاشی كرد. همینگوی از پی خود مقلدان تهی‌ مغز فراوانی به جا گذاشت كه فوت و فن سخن‌ خشن و گفتگو های بریده‌ بریده او، بازگشت به گذشته و نهادگرایی و تكنیك جریان سیال ذهنی او را به ‌كار گرفتند؛ اما هرگز نتوانستند با سادگی، روشنی و جوشندگی سبك یا مبارزه‌ جویی بر انگیزاننده اندیشه‌هایش برابری كنند.

سوسن نجف قلی زاده


  نظرات وارده :2



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.