شماره دوازدهم :: چهارشنبه ۷ بهمن ماه ۱۳۸۳

سیاست و ادبیات ‌داستانى روس
بررسي اجمالي تاثير سياست بر ادبيات داستاني روسيه



هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد و باید پایان داستان‌ها به نفع بلشویك‌ها تمام شود. بعد از سركارآمدن استالین هم هیچ تغییری در این روند دیده نمی‌شود. در چنین وضعیتی توهینی كه به نویسندگان روا می‌دارند، آن‌ها را ناخودآگاه وارد عرصه‌ی سیاست كرده و نویسندگان روس سعی می‌كنند با استعاره و تلمیحات شاعرانه، هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند
ادبیات‌داستانی روسیه را باید با دقت كامل بررسی كرد. بیشتر تاریخ‌ ادبیات روس عجین شده با نظریه متفكرانی است كه ادبیات را وسیله‌ای ارزیابی می‌كنند جهت به رفاه رساندن مردم. اگر تزارها در مقطعی معتقد هستند كه باید ادبیات در خدمت دولت باشد، منتقدان رادیكال اعتقاد داشتند كه نویسنده باید خدمتگذار توده باشد.

شخص تزار نیكولا، از نویسنده‌ی شهیر روس پوشكین متنفر بود، چرا كه او به‌ جای این‌ كه در خدمت دولت باشد به فكر تمسخر مستبدان بود. كلیسا از سبك سری او بیزار بود. ماموران امنیتی، كاركنان عالی‌رتبه و مزدوران دولت به او لقب ناظم سطحی می‌دادند. شیوه‌های دولت برای خفه‌كردن پوشكین تبعید وی بود و یا ارشادهای مداوم كه در وی كارساز نبود.

از طرف دیگر منتقدان رادیكالی بودند كه تفكرات انقلابی داشتند و نویسندگان را در خدمت توده‌ها می‌پنداشتند. آن‌ها نیز از نویسندگان مستقلی چون پوشكین متنفر بودند، چرا كه آثار وی به‌ طور مستقیم در ستیزه با منتقدان نبود، بلكه در لفافه‌ی هنری سعی می‌كرد كه دیدگاه‌های خود را بیان كند. آن‌ها می‌گفتند كه یك‌ جفت پوتین درست و حسابی، خیلی ‌خیلی بیش‌تر از همه‌ی پوشكین‌ها و همه‌ی شكسپیرها به درد مردم روسیه می‌خورد. القابی كه رادیكال ‌های افراطی به بزرگ‌ترین شاعر روس نسبت می‌دادند با القابی كه سلطنت‌طلبان افراطی به ‌كار می‌گرفتند، بسیار شبیه هم بود و این شباهت انسان را به حیرت وا می‌داشت.

یعنی عملا نویسندگان آن دوره در برزخ عظیمی گیر افتاده بودند و به‌هر طرف كه برمی‌گشتند، بی ‌مهری و نامهربانی نصیبشان می‌شد. نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ‌ چاره و گریزی از سیاست هم نبود.
بلینسكى در سال ۱۸۴۷ نامه‌ای به گوگول می‌نویسد كه دقت در آن، وضعیت آن روزگار روسیه را نشان می‌دهد: "شما متوجه نشده‌اید كه روسیه رهایی خود را نه در عرفان می‌داند، نه در ریاضت و نه در زهد؛ بلكه در دستاوردهای تمدن، روشنگری و انسان‌گرایی؛ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد كه موعطه زیاد شنیده است و نه به دعا كه بارها و بارها دعا كرده است. روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی‌اش ادراكی از عزت‌انسانی سر برآورد، چرا كه قرن‌هاست میان لجن و كثافت گم شده است، محتاج حقوق و قوانینی كه نه با آموزه‌های كلیسا كه با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد و محتاج اجرای حتی‌المقدور سختگیرانه‌ی آن‌ها. اما در عوض این‌ها تصویر روسیه تصویری است دهشتناك...سرزمینی كه در آن انسان‌ها تجارت انسان می‌كنند و هیچ توجیهی هم ندارند. مثل توجیهی كه زمین‌داران آمریكایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا كرده‌اند و می‌گویند سیاه اصلا انسان نیست؛ منظره‌ی سرزمینی كه مردم همدیگر را نه به نام، كه با اسم‌های مستعار زشتی چون جك و تام (وانكاها و اسكاها و استشكاها و پالاشكاها) صدا می‌كنند؛ و سرانجام منظره كشوری كه در آن نه تنها هیچ‌گونه تضمینی برای خود شخص، شرف و اموال او در كار نیست، بلكه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمی‌كند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حكومتی. حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه درحال‌حاضر از این قرارند: لغو حق تملك برده؛ الغای تنبیه‌بدنی و اقدام به اجرای حتی‌المقدور سخت‌گیرانه‌ی دست‌كم آن قوانینی كه درحال‌حاضر وجود دارند. این را حتی خود دولت هم احساس كرده است( كه خوب می‌داند ملاكان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هرساله سر چندتایشان را گوش تا گوش می‌برند) و این از نیم‌چه اقدامات بی‌حاصل و ترس‌خورده‌ی آنان به سود سیاهان سفید پوست ما پیداست..."

وضعیت نابهنجار آن روزگار روسیه در نامه بلینسكى كاملا هویدا و آشكار است. بعد از قرن نوزدهم در وضعیت ادبی روسیه تحولی حاصل نشد. وقتی اندكی كم‌تر از یك‌سال پس از انقلاب لیبرال، رهبران بلشویك رژیم دمكراتیك كرنسكی را سرنگون و حكومت وحشت خود را مستقر كردند، اغلب نویسندگان روسی راهی كشورهای دیگر شدند. لنین وظیفه‌ی نویسنده را نوشتن برای مقاصد حكومت قلمداد كرده و از همان زمان آثار داستانی در روسیه به‌طور دردناكی به یك‌نواختی دچار شد. بلشویك‌ها معتقد بودند كه شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شكل بگیرد، اما یك چیز از او می‌خواهیم: تایید اعتقادات ما. لنین نیز می‌گوید هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق كند، اما ما كمونیست‌ها باید او را بر طبق برنامه‌مان ارشاد كنیم.

هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد و باید پایان داستان‌ها به نفع بلشویك‌ها تمام شود. بعد از سركارآمدن استالین هم هیچ تغییری در این روند دیده نمی‌شود. در چنین وضعیتی توهینی كه به نویسندگان روا می‌دارند، آن‌ها را ناخودآگاه وارد عرصه‌ی سیاست كرده و نویسندگان روس سعی می‌كنند با استعاره و تلمیحات شاعرانه، هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند؛ هرچند كه اداره سانسور با دقت بسیار آثار را مورد بررسی قرار می‌دهد، اما باز هم نمی‌توانند از عهده‌ی زیركی نویسندگان بربیایند.

گوگول در گفتگویی كه با بلینسكی دارد، متحول شده و وارد عرصه‌ی سیاست می‌شود.
گوگول از كشورهای اروپایی انتقاد می‌كند و بلینسكی می‌گوید: شما چه می‌خواهید؟ می‌خواهید همه‌چیز در كشور ما، در این مام‌میهن، كماكان مانند گذشته باشد؟ یعنی كه بگذاریم پررنپكنو به مردم ستم كند و اموالشان را بچاپد؟ یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شكوزنیك یا شپونكا آدم‌ها را همانند حیوانات خرید و فروش كنند؟ دختر دهاتی‌ها را با توله‌سگ‌های شكاری معاوضه كنند و كودكان را از مادران، پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یكدیگر جدا سازند؟ یعنی بگذاریم خدمه‌ی آشپزی را به باد كتك بگیرند و به‌ ازای این آن‌ها را وادار سازند كه به دست اربابانشان بوسه زنند؟ مگر نمی‌بینی مردم ما تا چه حد به حقارت كشیده‌اند؟ شما كه آفریننده‌ی « تاراس بولبا » و « بازرس » هستید هنوز هم در فایده‌ی آزادی مردم تردید نشان می‌دهید.

گوگول با شنیدن سخنان بلینسكی شادان از زمین می‌جهد و دست‌های او را به ‌گرمی به دست می‌گیرد كه ویساریون گریگوریویچ، شما روح مرا تكان دادید؛ ممنونم. اكنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود می‌روم.
بدین‌ترتیب انگیزه‌ی نگارش « نفوس مرده » به گوگول دست می‌دهد و ادبیات او آمیخته
می‌شود با سیاست.

اما ایوان تورگنیف، دیگر نویسنده‌ی روس، در سال ۱۸۱۸ در خانواده‌ی ملاك ثروتمندی در اورل روسیه‌ مركزی به‌دنیا آمد. او در خانواده، رابطه‌ی ارباب‌رعیتی را می‌دید و بعدها درصدد بهبود وضع دهقانان می‌كوشید. همه‌ی خدمت‌كاران خانه را آزاد كرد و در زمان الغای بردگی در سال ۱۸۶۱ با دولت همكاری كرد.
تورگنف با ارائه‌ی طرح‌های بردگان آرمان‌گرا و دارای خصوصیات انسانی در نمایشگاه خود، بر شناعت بارز بردگی تاكید كرد و این تاكید بسیاری از صاحبان نفوذ را به خشم آورد. مامور سانسوری كه نسخه‌ی دست‌نویس، از زیر دست او رد شده بود، بازنشسته شد و دولت از اولین فرصت برای مجازات نویسنده استفاده كرد.
تورگنف پس از مرگ گوگول مقاله‌‌ی كوتاهی نوشت كه دستگاه سانسور در پترزبورگ‌ آن‌را توقیف كرد، اما وقتی آن‌ را به مسكو فرستاد از سانسور گذشت و منتشر شد. او یك ماه به جرم نافرمانی به زندان افتاد و بعد او را به ملكش تبعید كردند كه بیش از دو سال همان‌جا ماند. وقتی از تبعید برگشت، نخستین رمانش به ‌نام « رودین » و سپس « آشیانه‌‌ى‌‌ نجبا » و در « شب عید » را منتشر كرد.

رودین، نام آرمان‌خواهی است كه فقط حرف می‌زند و اصلا اهل عمل نیست؛ او حتی در مقابل دختری كه عاشق او شده است ضعف نشان می‌دهد و با توجه به ‌این‌كه دختر حاضر است با او فرار كند، رودین نمی‌پذیرد و بی ‌ارادگی خود را آشكار می‌سازد. او از دختر جدا شده و سراسر روسیه را می‌گردد و فقط آرمان‌های خود را بازگو می‌كند و بالاخره در یك وضعیت، شخصیت خود را استحكام بخشیده و به مرگی بیهوده، اما قهرمانانه در سنگرهای خیابانی در پاریس در سال ۱۸۴۸ می‌میرد.

در « آشیانه‌ی نجبا » نیز تورگنف به ستایش از عناصر عالی در آرمان‌های ارتدكس نجبای قدیم می‌پردازد و در « شب عید » ، داستان دختری را روایت می‌كند كه تنها هدفش در زندگی، ازادی كشورش است....


* آن‌چه رفت، مختصری از تاثیر سیاست بر ادبیات داستانی روس بود؛ بررسی كامل این موضوع مجال گسترده‌تری را می‌طلبد كه از حوصله‌ی این مقال خارج است.

حسین فدوی


  نظرات وارده :0



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.