شماره دوازدهم :: چهارشنبه ۷ بهمن ماه ۱۳۸۳

نزدیك و دور
قطعه ادبي



گاهی حس می كنم كه آنقدر بمن نزدیكی كه گویا صدای نفس هایت را می شنوم،
گاهی حس می كنم صدایت در تمام وجودم جریان دارد و هنوز با هم هستیم،
كاملا در كنار هم و با هم ...
گاهی نگاهت را در لابه لای نگاهها می بینم و چشمهایت را می شناسم،
گویی همه نگاهها و چشمها مطلق به توست ..
همه آن خاطره ها را به یاد دارم،
خاطرات باغ، چشمه، نور، ماه و اشكها رو..
همه حرفهای را كه بهم میزدم و چقدر نزدیك بودیم
نزدیكتر از یك آه .. نزدیكتر از یك گل...
دلنشین ترین خاطره ام از آن روز سرد زمستان است،
میان آن همه برف در نزدیكترین نقطه به خدا صدای در گوشم اینچنین نجوا كرد:
"بمان، كنارم بمان، برای من بمان، به بودنت، به دیدنت، به وجودت، به حس نزدیكی روحت نیازمندم"
و من با همه این حس ها ماندم و نزدیكتر از خود به خودت بودم،
اوقاتمان را با هم می گذراندیم و عاشقانه سپری می كردیم
و هر روز علاقه ها،‌ عشق ها، محبت ها و خواستن ها بیشتر می شد..
ولی ناگهان زلزله ای آمد.. زلزله در وجودمان ..
و دور ماندیم از هم.. دور ماندیم از عشق.. دور ماندیم از خدا.. دور ماندیم از خود..
و حالا آنقدر از هم دور هستیم كه حتی صدای فریاد همدیگر را هم نمی شنویم...
روزی نزدیك ... و روزی دور...


سارا .ج :: sarajoon55@yahoo.com


  نظرات وارده :3



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.