در گذر زمان راه می روم و به اطراف می نگرم. به شهری كه پر از دود، پر از دردِ ناجوانمردی است. با قلبهایی یخ بسته و پر از رنج و گرسنگی و ناگهان تعجب می كنم كه هنوز در این شهر، هستند كسانی كه دم از رفاقت می زنند ، در حالیكه رفاقت، مدتهاست كه تنها واژه ای گشته است كه در زمانی نه چندان دور، از صفحه روزگار خط خواهد خورد.
اگر امروز محتاج یك قطره محبت ،یك لحظه صداقت و یك جرعه رفاقت از مشك نامردمی ها و نا رفیقی ها هستیم و به دنبال رفیقی می گردیم، به خاطر همان وقتی است كه گذر كردیم و ندانستیم در خیابان پشتی، مدتهاست كه دست و خنجر ، هم آهنگ گشته اند و آن قدر دستها و خنجر ها از نارفیقیها حكایت كرده اند و به مركز دایره روزگار، گردیده اند، كه اجسام و انسانها، دیر گاهی است كه خاصیت گریز را از دست داده اند.
و روح آدمی را مدتهاست رفتگر پیر آن خیابان، با آن خش خش ِ خشك جارویش، از كف خیابان پاك می كند و آن روح، گردی می شود غوطه ور در فضا.
در آن كوچه ، مدتهاست كه موسمی به نام مرگ رفاقت، جاری است و سالهاست كه كبوتران شاخه های درختانش سرود نارفیقی می خوانند و آفت نابرادری و خنجر برادر، مدتهاست كه به جان درختانش افتاده است!!!
دیر زمانی است كه جنازه ای خون آلود، به ضرب خنجر برادری، افتاده زیر آن درخت، كمی آنطرفتر!! ولی باز هستند كسانی كه می گذرند وَه چه بی تفاوت، چه با سرعت، با همان دلهای یخ بسته! .... جنازه آنقدر ماند، كه بوی تعفن نارفیقی فضای شهر را پر كرد!!!! حتی خاك نیز، دیگر رحمی نداشت و آغوشش را برای آن جنازه باز نکرد! در این زمانِ بی مروتیها!
شهر را بوی تعفن ِ نا مردی، فرا گرفته است. در عجبم كه چگونه هوایش را تنفس می كنند این مردمان شهر!!
گویی تیر و تركش ، هنوز طعم مرگ را فراموش نكرده اند. شهر ، یخ بسته از نا برادری!! پاسداران شب، ماموران همیشه سرگردان، گوشتهای یخ بسته را در قالیچه های رنگین پیچیده اند!!
و شرافت، از همان روز، كه شهر یخ بست، در این محله به حراج گذاشته شد و روزنامه ها و كارتن ها مامنی گشتند، برای شب خوابان شهر.
روزنامه هایی كه سر مقاله هایش ، از انسانیتی دم می زنند، كه برای بقایش، در این سالها، دیرگاهی است كه دادگاه تشكیل شده است!!!!!
مدتهاست كه گل گندم ، گل ِ خوبی ، گل ِ رفاقت ، حسرت سفره های خانه مان شده است. ولی هنوز هستند كسانی كه در خم ِ این كوچه ها ، خنجر به دست قدم می زنند !!
حیرتم افزون می شود كه چگونه هنوز هم واژه ای به نام ِرفاقت ، از ورق ِ روزگار ،و لغتنامه ی زندگی پاك نگشته است.
گویی مردمان این شهر ،شهر ِ دور افتاده ی من، در حماقت كامل مانده اند، سالهاست!!
اكنون گرگ ِ شب نیز، وقتی صدای خنجر و آه آن رفیق را از پس ِ كوچه های شهر می شنود، چه اندوه بار زوزه سر می دهد!
ولی هنوز مردمان می خندند و می رانند و می كوبند؛ خنجری در پشت، و شبها بر گلوی خفته این شهر ، می خوابند!
وَه! چه عجیب است خندانی و نادانی و قهقهه سر دادن و در میان لجن زاری دست و پا زدن.
اكنون دیگر داروغه ها نیز ، خنجر هایشان در حسرت تیزی خنجر ِ نارفیقان ِ شهر مانده است!
چه غلغلی می كند این شرابِ تلخ ِ نارفیقی در گلویم! ولی هیچ نوش دارویی نیست. هیچ دارویی، هیچ رنگی، جز بغض در گلویم كه همیشه در حال جوشیدن است!!
من مانده ام و این مقبره ، با دیوارهای سنگی اش و قلبهایی كه از سنگهای این دیوار هم سنگ تر شده است ؛ گویی روحی مشوش شده ام در مقبره ای بی روزن!
ای كاش وقتی از پشت، خنجر كوفتید بر كمر ِ رفیقی، می دانستید؛ كه زندگی، سراسر محنت گشته است ؛ از همان روز، كه كبوتر مرد.
از همان روزی كه كودك ِدستفروش، كنار ماشین ِ گرم شما در همان شب ِ سرد ِ زمستانی اشك ریخت و ترحمتان را گدایی كرد و به خود لرزید، رفاقت نیز، در زیر خاكهای این شهر و زیر زباله های شهری مدفون گشته بود !!
كاش این را روزی در یابید !!! از همان هنگام كه انسانی به انسانی بدی كرد و همه به هم ظلم كردند و خنجر ها را از پشت بر كمر كوفتند، و خنجر به دست بودن ِ رفیقان ، رسم ِ پایدار شد در زمین، كاش می فهمیدید وقتی كه دویدید و گریختنید و گذشتید و ندیدید، در همان كوچه پشتی ، كسی در زیر ِ درخت ِ نا جوانمردی ، نشسته بود، كه برای یاد آوری نامردی و نا برادریهای زمانه، قصه حضرت یوسف را برای چندمین بار می خوانْد.
همان هنگام كه گذشتید و من روانه آْن مقبره سنگی شدم،
و شهر یخ بست و بغض گلویم را تا به آخرین لحظه فشرد،
خونی در زیر ِ آن درخت، از لابه لای كاغذی چكیده بود.
چیزی را در زیر ِ درختی كشته بودند.
اینبار چیزی مرده بود،
جنازه ای بر كنار جویی و زیر درختی
و خنجری بر پشت چیزی خورده بود، كه رنگ آب ِ جوی را نیز سرخرنگ كرده بود!
چیزی به نام رفاقت!
نگران نباشید همانطور كه رفاقت رفت و شهر یخ بست و قلبها نیز، و ما باز خندیدیم،
چند روزی بیش نمانده است
كه تك تك جویهای شهر را زباله های واژه ای پر كنند.
واژه ای به نام رفاقت!
از همان روز كه خنجر نا عدلی و نا برادری را ساختیم، رفاقت مرده بود!
به یاد ندارید؟
چیزی نمانده است! واژه رفاقت نیز خواهد رفت! نگران نباشید.....
طناز امین :: tannazamin@yahoo.com