شماره سيزدهم :: چهارشنبه ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۳

نیاز
قطعه ادبي



کاش تصویر نگاهم را از دریچه ی یک نیاز می خواندی.
نیازی که چشمان کبوتران را در گنبد سبز و طلایی پر کرد ... نیازی که در میان نفس ها و ثانیه ها زنجیر شد و عمری که در این فاصله ها, بدون شرح, تفسیر شد.

در دفتر چشمانت آزار دهنده ترین واژه ها را نوشته اند.
واژه هایی که بلندترین برج غرور را در عمق آن ساخته اند.
مهم نیست که چشمانت مهربان نیست ... دلم می سوزد که برای زل زدن به آبی ترین مامن خاطرات, چشمانت غریبه است.

دلم می خواست از تنهاترین نگاه, یک قصه بنویسم یا یک تابلوی ساده بکشم و به یاد حرف دلم ,عمق نگاهت را سبز کنم و ابری بارانی برای شستن غرور چشمانت ,بر سقف آسمان تابلویم ,بیاویزم.

حالا تمام دنیایم قطره ای اشک, در چشمانم شده و نیازم دریا کردن این قطره...
شایدم چکیدن این قطره بر کویر دلم...
دلی که سرود سبزش دیگر ,زخم یک قناری نیست...
بغضی ترک خورده در سیمایی بی مهر است و یا قابی خالی در حسرت نقاشی یک نگاه.

کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com


  نظرات وارده :3



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.