شماره سيزدهم :: چهارشنبه ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۳

پنجره
داستان کوتاه



- آخه این دیگه چه دردسریه ، مامان جوون ،قربونت برم! توی این سن و سال..

رویا، دستکشهای زرد رنگ ظرفشویی را از دستش بیرون کشید و چرخید سمت پیرزن که پای پنجره ایستاده بود، صدایش را بلندتر کرد و دوباره جمله اش را تکرار کرد، پیرزن پرده توری را توی دستهایش مشت کرده بود و به انتهای کوچه نگاه می کرد، بی هوا پرسید:

- راستی حال مادر شوهرت چطوره ؟

پیرمرد بلند بالایی با روزنامه ای زیر بغل از دور می آمد، گاه می ایستاد و نفس عمیقی می کشید و گاه پا تند می کرد.
باد می وزید و باقی مانده برگهای زرد رنگ درختان که خیس از نم باران بودند را از شاخه ها جدا می کرد ، گنجشکها کنار هم روی سیم برق کز کرده بودند، پیرزن به گنجشکها نگاهی کرد و بعد دوباره به پیرمرد که حالا به میانه کوچه رسیده بود، زن صورتش را بیشتر به پنجره نزدیک کرد، بخار نفسهایش روی شیشه می نشست.

رویا لحظه ای ایستاد و بعد با تعجب پرسید :

- مادر شوهرم ؟ اون که...

پیرزن بی آنکه نگاه از کوچه برگیرد گفت :

- اوا رویا جان، یه لحظه فکر کردم زیبایی ها! حواس که ندارم.
- د، خوب منهم برای همین می گم دیگه، باید امتحان کتبی بدی، باید کلی قانون حفظ کنی، الکی که نیست.

بعد به مادرش نگاهی کرد که حالا لبخند کوچکی چینهای اطراف لبش را ریزتر کرده بود. پیرمرد به اوایل کوچه که رسید لحظه ای ایستاد، دولا شد و بند کفش بسته اش را سفت کرد و بعد با احتیاط به پنجره خانه رو به رو نگریست، چشمهای آبیش زیر پلکهای چروکیده می درخشیدند. پرده توری رها شد روی لبخند پیرزن، مرد کلاهش را به نشانه سلام از سر برداشت. پیرزن پرده را صاف کرد و جفت بسته پنجره را باز و بسته کرد، مرد کلید در قفل در چرخاند، نفس عمیق دیگری کشید و داخل شد.

پیرزن برگشت سمت رویا :
- چی می گی اصلا تو ؟ هی شلوغش می کنی.

باران ریز ریز لحظه ی پیش ؛ حالا اریب می بارید روی برق تمیزی پنجره ها. پیرزن نگاهی به پنجره کرد:

- تازه شسته بودمشون ها!
- شما که نشستین، اون دختره بدبخت شسته، وسواسی نبودی مامان، میگه هر روز بهش می گی پنجره را بشور ، آره ؟
- وا!

پیرزن بی توجه مانتوی نو اش را از توی کیسه بیرون کشید،

- چیه حالا تو هم شلوغش کردی، هی سن و سال ، سن و سال، یه الف بچه رو ببین ها، یه کاری ما ازشماها خواستیم.
- آخه مادر من، باید بری آزمایش چشم بدی، باید امتحان کتبی بدی ، تو که حال و حوصله این کارها رو نداری که. هر جا خواستی خودم می برمت، مگه تا حالا اینطور نبوده ؟ ها ؟

پیرزن چین دامن گلبهی رنگش را رو رانهای لاغرش صاف کرد و روبه روی آیینه قدی کنار در ایستاد ، به خودش نگاه کرد و بعد از توی آیینه به دخترش:

- نه مادر تو کار داری، شوهر داری، منهم دلم می خواد حالا خودم به کارهام برسم، اون آقا جون خدا بیامرزت هم که همش حرفهای تو رو می زد. اکه هی !

بعد بینی اش را چین داد و با عجله برگشت سمت آشپزخانه :

- حواست کجاست ؟

رویا بلاتکلیف و مستاصل به مادرش نگاه کرد که با آرامش همیشگیش، قاشق را در قابلمه چرخاند، اندکی چشید و بعد گاز را خاموش کرد. نم نم باران حالا به رگباری شدید بدل شده بود، پیرزن برگشت سمت پنجره، گشودش و با لذت هوای ظهر پاییز را به درون ریه هایش کشید :

- بیا ببین چه هواییه دختر، بیا اینقدر غر نزن.

رویا شانه هایش را بالا انداخت و پشت مادرش ایستاد، حالا یک سروگردن از مادر بلندتر بود، بدن مادرش کوچک و موهایش کم پشت شده بود، دستهایش را قلاب کرد دور بازوهای پیرزن و سرش را بوسید. دختر و پسر جوانی از میانه خیابان می گذشتند، صدای خنده هایشان تا پنجره طبقه چهارم می آمد :

- باید تمام قوانین را حفظ کنی، تازه باید یه سی ساعتی هم بری آموزش، می تونی ؟ با این وضع کمر و زانوهات.
- ای بابا تو هم که، من خودم میگم سالمم شماها هی عیب بزارین روی من.

پیرزن با دلخوری دستهای رویا را از دور شانه هایش باز کرد :

- به تو چه اصلا ، مگه تو کار و زندگی نداری که اینجا وایستادی ، برو دختر، برو دیگه.

رویا خنده اش را خورد، سرش را تکانی داد و باز مادرش را در آغوش کشید :

- ولم کن تو هم !

پیرزن با خنده دستهای دخترش را از دور بازوهایش باز کرد :

- خودم می دونم باید چی کار کنم، فقط از تو خواستم بری بانک برام پول بگیری، از فردا هم شروع می شه، ساعت ۶ صبح.
- ۶ صبح

رویا با تعجب و بلند گفت :
- حالا چرا اینقدرزود ؟ از کدوم آموزشگاه ؟ یه ساعتی می ذاشتی منهم باهات می اومدم، آخه اون موقع که خیلی زوده، اگه به من احتیاج داشتی چی ؟
- احتیاج ؟ واسه چی ؟ تو که می دونی نماز که می خونم دیگه خوابم نمی بره، بهترین موقعش بود.

پیرزن از انتهای اتاق خوابش تقریبا با فریاد صبحت می کرد. رویا به در تکیه داد و سیبی را که از روی میز برداشته بود گاز زد :

- جون من مامان، اصلا بیا خودم بهت آموزش می دم، اگه منو قبول نداری بگم به احمد، ها ؟

این قوانین را هم هر شب یه بخشش را می خونیم، با هم ، چرا حالا اینقدر می خواهی پول خرج کنی، ساعتی چه قدر بود ؟

پیرزن سرش را از توی گنجه کنار تختواب بیرون آورد و چشم غره ای به رویا رفت، رویا خودش را جمع و جور کرد و برگشت سمت آشپزخانه.

- مگه تو تا حالا خرج منو می دادی که حالا مدعی شدی، چشم سفید.

پیرزن به نجوا گفت نه به فریاد، آرام نشست روی مبل خاکستری رنگ رو به روی پنجره و به آجرهای بهمنی خانه رو به رو که خطی از پیچک زرد رنگ هاشورش زده بود نگاهی انداخت، پاهایش را دراز کرد روی عسلی جلوی مبل، چراغ پنجره خانه رو به رو که روشن شد، پیرزن پاهایش را جمع کرد. به رویا که مانتواش را می پوشید نگاهی انداخت و باز به نور کمرنگ پنجره رو به رو:

- این دختره را هم بگو دیگه نیاد، خودم به کارهام می رسم.

رویا آهی کشید و چشمهایش را بست، لحظه ای درنگ کرد و بعد سعی کرد با آرامش حرف بزند :

- حالا دیگه این دختره بدبخت را چرا ردش می کنی ؟
- می خوام تنها باشم، ۵۰ متر خونه که دیگه این حرفها رو نداره، بقالی هم که این رو به رو هست، نمی زاره از جام تکون بخورم، دائم فضولی می کنه، ببینم نکنه برای تو خبر می آره ؟

رویا روسری اش را محکم دور گردنش گره زد :

- همین یه سال پیش گفتی یکی را بیاریم از تنهایی در بیایی، حالا یکهو!

شانه هایش را بالا انداخت و آمد کنار پیرزن، دو زانو کنار مبل نشست، به شوخی گفت :

- مشکوک شدی ها!

پیرزن هم به شوخی گفت :

- اینهمه شعبون یه بار هم رمضون.

سایه ای از روی پرده خانه روبه رو ردشد، چشمهای پیرزن برقی زد، تکیه داد و برگشت رو به روی دخترش و دستی روی گونه هایش کشید، دختر چشمهایش را بست لحظه ای و بعد بازشان کرد. دستهای زن را در دستهایش گرفت :

- عجب هوایی شده، به قول احمد، هوا هوای عاشقیه!

پیرزن برگشت و به رو به رویش خیره شد، سایه پیرمرد روی پرده ساکن مانده بود. رویا لحظه ای درنگ کرد و رد نگاه مادرش را گرفت :

- راستی سرهنگ فضلی چطوره ؟ چی کارها می کنه ؟

و سرش را به آرامی بر گرداند طرف مادرش، گوشه های پلک پیرزن می لرزید، نگاهش را دزدید، شانه هایش را بالا انداخت و حرفی نزد.

- شنیده بودم می خواد یه ...
- تو کار نداری مادرهی نشستی وراجی می کنی، به ما چه مردم چه می کنن.

رویا ابرویش را بالا انداخت و توی دلش گفت: « آموزشگاه رانندگی» و بعد خندید، بی هوا و بلند. پیرزن با تعجب نگاهش کرد و بعد اخم کرد و بی صدا بلند شد و به سمت اتاق خوابش رفت. رویا نشست روی مبل و به سایه آقای فضلی که حالا دور و دورتر میشد نگاهی انداخت، از روی میز شیشه ای کنار مبل کتاب آموزش قوانین رانندگی را برداشت ورقش زد و باز گذاشتش روی میز. صدای زنگ تلفن آمد و رویا صدای هیجان زده مادرش را شنید که آهسته صحبت می کرد و بعد صدای در اتاق مادرش که بسته شد.

چند دقیقه ای پای پنجره ایستاد، سرهنگ فضلی با پیژامه سفید رنگ داشت و تلفن به دست پشت پنجره ایستاده بود و چشمهایش رو به آسمان بود که حالا فیروزه ای رنگ شده بود.

پونه ابدالی :: abdali2535@yahoo.com

  نظرات وارده :3



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.