۱
تابستان داشت تمام میشد.
مرد چاق بود. نه خیلی چاق، فقط كمی. عرق هم كرده بود. قطرههای درشت عرق روی تمام تنش نشسته بود. خیس از عرق بود.
زن بافتنی میبافت. نخ كاموایش آبی بود؛ آبی تیره. همچنان كه میبافت چیزی زیر لب میخواند، انگار یك ترانه.
پنجره باز بود. اگر كسی میخواست میتوانست عشق بازیشان را تماشا كند.
یك درخت پرتقال پشت پنجره كاشته بودند كه سایهاش میافتاد توی اتاق.
مرد كارش كه تمام شد سرش را روی شكم برهنه زن گذاشت. گوشش درست روی ناف زن بود. موهای خیس و پرپشت و سیاهش روی شكم سپید زن ریخته بود. دلش میخواست بخوابد. صدای قلب زن را از توی شكمش میشنید. چقدر آرام بود.
مرد باید میرفت. همین كار را هم كرد.
زن اگر برمیخاست میتوانست ببیند كه دریا آرام است.
۲
پاییز تازه شروع شده بود. مرد جوان بود؛ جوانتر از زن. نهخیلی، اما جوانتر. رو به پنجره داشت و با چشمهایی كاملا باز به درخت پرتقال نگاه میكرد.
بدن زن همراه با آهنگ تن مرد جوان به عقب و جلو میرفت، اما این تكان مانع كار زن نمیشد. زن بافتنی میبافت. نخ بافتنیاش آبی بود، آبی تیره.
مرد جوان با دو دستش محكم پهلوهای برهنه و سپید زن را گرفته بود. برای لحظهای زن را رها كرد. شاید كمی خسته شده بود.
یك گنجشك خاكستری روی شاخهی درخت پرتقال نشست. نم باران، بالهایش را تر كرده بود. مهای كه همهجا را گرفته بود، كمكم از پنجرهی باز داخل میشد.
مرد جوان دستش را از پهلوهای زن برداشت و روی زمین ستون كرد و نگاهی به شكم برهنهی زن انداخت. یك خال درشت قهوهای روی شكم زن بود. درست كنار نافش.
موهای بلند و طلایی زن روی زمین پخش شده بود. زن انگار آواز میخواند؛ خیلی آرام و زیر لب.
كار مرد كه تمام شد، لباسش را پوشید و كنار زن نشست.
زن همچنان به پشت دراز كشیده بود و بافتنیاش را میبافت و زمزمه میكرد.
مرد دستی روی شكم لخت و نرم زن كشید. شاید خال نبود؛ بیشتر شبیه ماهگرفتگی بود. خم شد و نوك قهوهای سینهی زن را بوسید. كمی به آوای زن گوش سپرد اما نتوانست كلمات آوازش را تشخیص دهد. شاید اصلا آواز نمیخواند.
مرد جوان بلند شد و رفت. باید میرفت. نمیتوانست بماند.
زن اگر گوش میكرد میتواست همهمهی دریا را كه چندان آرام نبود، بشنود.
۳
پاییز رو به پایان بود و زمستان داشت از راه میرسید.
مرد بیشتر كچل شده بود. در جوانی موهای جلو سرش ریخته بود اما حالا مو داشت، موهایی تازه. موهایش مثل موهای طبیعی رشد میكرد و بلند میشد. حالا هم خیلی بلند شده بود. رنگ موهای تازه، كمی با موهای خودش فرق داشت. موهای تازه، كمی هم زمختتر بود، اما توی چشم نمیزد.
زن هم مثل مرد ایستاده بود. كمی به جلو خم شده و دستانش را از آرنج روی پشتی مبل گذاشته بود و بافتنی میبافت. نخ كاموایش آبی بود. آبیش تیره بود. شاید آبی تیره را دوست داشت.
پنجره باز بود و صدای شرشر باران به راحتی به گوش میرسید. باران خیلی شدید بود. یك گنجشك خاكستری با پرهایی خیس روی لبه پنجره نشسته بود. همه جایش خیس شده بود.
مرد كاملا برهنه بود و پشت به گنجشك خاكستری داشت. كمی سردش شده بود اما اهمیتی نمیداد. یك دستش را روی شانهی لخت زن گذاشته و دست دیگرش را دور كمر او حلقه كرده بود. لحظهای متوقف شد و دستش را از روی كمر زن برداشت و گوش داد.
زن انگار داشت چیزی زیر لب میگفت. موهایی بلند و طلایی روی شانههای سپیدش ریخته بود.
مرد دوباره دستش را دور كمر سپید زن حلقه كرد و مشغول شد. كارش كه تمام شد، زن را رها كرد و به طرف پنجره برگشت.
گنجشك خیس رفته بود.
مرد هم رفت. باید میرفت.
زن اگر رو برمیگرداند میتوانست ابرهای سیاه را ببیند كه تا انتهای افق تمام دریا را پوشانده بودند.
۴
زمستان تازه آغاز شده بود.
شاید نمیشد دریا را دید، اما صدایش چون همهمهی گنگی همیشه در فضا جریان داشت.
مرد، قد بلند و چشمهای آبی داشت. موهایش زبر و كوتاه بودند. وقتی به خانه رسید خیلی خسته بود. در سیاهی شب نگاهی به درخت پرتقال انداخت.
برگهای خیس درخت زیر نور چراغ زرد رنگ میدرخشیدند.
یك بلوز بافتنی آبی تیره روی لبه پنجره بود و گنجشكی خاكستری با بالهایی خیس روی آن نشسته بود.
صدای زن از آشپزخانه به گوش میرسید. انگار آوازی را زیر لب میخواند؛ شاید یكجور زمزمهی بیپایان.
گنجشك رفته بود.
مرد بلوز بافتنی را برداشت و پنجره را بست.
زن میز شام را میچید. نگاهی به مرد كه داخل آشپزخانه شده بود انداخت و بلوز بافتنی آبی تیره را در دستش دید.
مرد بلوز آبی تیره را به تن كرد. آن را روی لباسهای تنش پوشید. دستی روی بلوز كشید و انگار یادش آمد تگرگ بهاری تمام شكوفههای درخت پرتقال را ریخته بود.
شهرام مرادی