کاش بودی پدر
کاش بودی و می دیدی ....
نگاه های هرزه نامردمان را
دست های آلوده نگهبان را
و آواز مرگ بار پرندگان را
کاش بودی و می دیدی ....
توی آن شب بارانی
لب هایم آب تمنا می کرد
دریای مردم درمانده نگاهم می کرد
و فقط خدا بود که با قطره قطره بارانش
بی منت و پاک ؛ سیرابم می کرد
کاش بودی و می دیدی
که پای دار لرزید و پایم لرزشی نداشت
زخم روی گونه ام بود و مرهمی نداشت
گفتند « تقاضایی کن هنگام مرگ »
چشم ها منتظر بود و دلم خواهشی نداشت
کاش بودی و می دیدی
همه منتظر برای قطره اشکی
که اشک نشانه تسلیم مردان است
قطره ای اشک جاری شد از گونه هایم
که دشمن گمان کرد قطره باران است
کاش بودی و می دیدی
که طنابی کردند بر گردنم
و زنجیری که پیچیدند دور تنم
دشمن گمان می کرد لحظه ی مرگ
از فرط ترس دست و پا می زنم
کاش بودی پدر
کاش بودی و می دیدی
شکوفه های توی حیاط گل می شوند
ذره ذره های روحم آزاد می شوند
و نامردمان شب زده از فرط ترس
فاتحه نفرستاده دور می شوند !!!
حسین منصور :: Mansour@sharghian.com