یاد سهراب بخیر، که اگر بود صدا سر می داد، چه کسی بود صدا زد سهراب و من آهسته به او می گفتم، هیچکس بود صدایت می زد.
با تو هستم سهراب ؛ حرف های تو همه، مثل یک تکه چمن روشن بود.
یاد داری که به ما می گفتی، آب را گل نکنید، آب را فهمیدند، مردم این سر رود و چه کردند به آب، مردم آن سر رود.
آب را خون کردند، چه به کارون کردند، نخل ها پوسیدند، سروها خشکیدند، در گلستانه نه بوی علفی می آمد، و نه کس اندر آن آبادی، از پی دوری لبخندی بود، نیشخندی شاید، اهل آبادی ها، سر رسیدند از دور، ز هر رهگذری پرسیدند، خانه ی دوست کجاست، و چنان تند و شتابان رفتند، به در خانه دوست، که ترک خورد همه چینی تنهایی شب.
چه حکایت کنم از بمب هایی که تو در خواب و فرو افتاده اند، چه حکایت کنم از گونه هایی که تو در خواب همه تر می شد.
و هواپیمایی که ازآن اوج هزاران پایی، بمب می ریخت به خاک و نمی اندیشید، که به قانون زمین بربخورد، با تو هستم سهراب، با کلام خود تو، جنگ خونینی بود، نه چنان جنگ خونین انار و دندان، نه چنان حمله کاشی مسجد به سجود، قتل بود از پی قتل، نه چنان قتل مهتاب به فرمان نئون، و تو که می گفتی ؛ من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد، خوب شد رفتی و چشم تو ندید، خانه ها می ترکید.
و من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم، هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود، با همه مردم شهر، زیر باران رفتم، چشم ها را شستم ، جور دیگر نتوانستم دید، آنگاه دانستم، کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این باشد، که در اندوه گل سرخ شناور باشیم.
خوش به حالت سهراب ،
اهل کاشان بودی، اهل کاشان ماندی، اهل کاشان مردی.
میلاد لطفی :: miladlatifi@yahoo.com