زندگی ماشینی روح بشر غربی را به شدت آزرده و در این روح ؛ خراش ایجاد نموده است. غربیان این حجم ناهمگون آهن و سیمان و... را برای ادامه حیات خود لازم ولی ناهمگون و ناسازگار با ذات و طبیعت بشری خود می بیند. لذا به طبیعت به مثابه مادری كه از دامان آن دور افتاده و آن را گم كرده اند می نگرند و سعی در نوعی بازگشت به دامان مادر اصلی خود دارد.
یكی از جلوه های تمدنی غرب، جنبش های طبیعت گرایانه ای چون جنبش سبزها و…است كه در دهه های اخیر به نفوذ، مشروعیت و قدرت فراوانی در سراسر غرب و به ویژه اروپا دست یافته اند.
این گروهها كه با اندیشه حمایت و حفاظت از طبیعت شكل گرفته اند، در پارلمان اروپا و مجالس قانون گذاری كشورهای اروپایی و دیگر كشور های توسعه یافته حضوری چشمگیر و گسترده بدست آورده و در برخی از آنها كنترل دولت ها را نیز در اختیار دارند.
كشتی های متعلق به این گروهها در دریاها و اقیانوس ها در برابر شكار نهنگ ها موانعی جدی ایجاد نموده و در برابر كشتی هایی كه به انتقال پس مانده های ناشی از فعالیتهای هسته ای می پرداختند اقدام به صف آرایی نموده اند.
این گروهها خود را ملزم به نجات جان دلفین ها و نهنگ های به گل نشسته در ساحل سراسر كشورها دانسته و به شدت در این گونه زمینه ها فعال می باشند. برخی از این گروه ها پس از كسب قدرت سیاسی به ارائه و تصویب قوانین طبیعت گرایانه پرداخته و موانعی قانونی جهت جلوگیری از ایجاد صدمه به طبیعت به تصویب رسانیده اند.
برخی از رادیكال ترین پیروان این جنبش های طبیعت گرایانه برای حفظ طبیعت، حتی از جان گذشته گی غیر قابل باوری از خود نشان داده اند كه زنجیر نمودن خود به درختان در مسیر احداث جاده ها و ریل آهن یكی از معمولی ترین آن اقدامات متهورانه می باشد.
هدف ما در این مقاله آن است به شكلی مجمل و كاملا خلاصه شده به خاستگاه این گونه جنبش ها بپردازیم و ریشه های اجتماعی، روانی، حقوقی، عرفانی و… را مورد بررسی قرار دهیم فلذا نكات ذیل در این راستا ارائه می گردد :
الف) بحث طبیعت در غرب (هرچند با آن سابقه چند صد ساله اش) نسبت به شرق بحث كاملا جدیدی محسوب می شود، چرا كه در میان فلسفه ها و ادیان شرقی و بویژه هندی، طبیعت نقش بسیار محوری را ایفاء می نماید و شرقیان و به ویژه هندی ها، نسبت به دیگر اقوام در این زمینه از اولویتی اساسی برخوردار می باشند.
برای نخستین بار فرانسیس بیكن، اولین فیلسوف عصر رنسانس در غرب، طبیعت را بعنوان موضوعی در گفتارهای فلسفی اش گنجانید. او برآن بود كه "علم" می بایست از انحصار "كلیسا" بدر آید و در اختیار بشر و در خدمت او قرار گرفته و موجبات تسلط "انسان" بر "طبیعت" و بهره مندی از آن را مهیا سازد. از نظر بیكن، علم باید از ابزاری ذهنی كه تا آن زمان توسط كلیسا بعنوان ابزار شناخت خدا و سپس هستی شناسی مبتنی بر خدا معرفی شده بود رها شده، و به ابزار شناخت و تسلط بشر بر طبیعت تبدیل شود. و باید آدمیان را قادر سازد تا با شرحه شرحه نمودن طبیعت و شناخت اجزاء آن و دریافتن اسرار مندرج در این طبیعت لبریز از اسرار، زمینه را برای استخدام طبیعت برای اهداف بشری مهیا سازد.
از نظر بیكن، "طبیعت" در ارتباط با "انسان" و به میزانی كه به كار انسان و رفع نیاز و یاری و تقویت او می آید واجد "معنا" و "ارزشمندی" است.
آری، این آغاز كار طبیعت در اندیشه انسان غربی بود و این چنین است كه در طی صدها سال گذشته، طبیعت موضوع علم قرار گرفت و توانست تغییر شگفت انگیزی را در زندگی بشری ایجاد نماید. هدف انسان غربی، در تمام این مدت، متنعم شدن بی حد و حصر از طبیعت، در راستای اهداف، برنامه ها و خواسته هایش بود.
به مدد علم و دانش، بشر، آقا و سرور طبیعت و صاحب اختیار آن محسوب شده و به مانند خدایی قادر و متعال به تقدیر امورات طبیعت می پرداخت. بهره مندی هرچه بیشتر "انسان" از "طبیعت" بوسیله "دانش"، صنعتی شدن را برای غرب به ارمغان آورد و چنان شكوه و عظمتی را به این بخش از جهان بشری اعطا نمود كه هرگز در طول تاریخ گذشته به چشم نخورده بود. اما در پی این مدرنیزاسیون و صنعتی شدن مفرط، طبیعت در این كشورها با خطرات جدی روبرو شده و در مسیر زوال و اضمحلال قرار گرفت چنانكه این امر موجودیت بشر را برای آینده ای نه چندان دور زیر سوال برد.
دود كارخانه جات، پساب های صنعتی كه به رودخانه ها، دریاها، اقیانوس ها و سفره های زیر زمینی می ریختند، گازهای گلخانه ای، سوراخ شدن لایه ازن، و گرم شدن زمین به شدت چون حلقه طناب دار حلقوم بشر را تحت فشار قرار داده تنفس را برای انسان سخت و طاقت فرسا نموده و شبح مرگ و تباهی را در پیش چشمانش گذاشت.
این انسان، برای حفظ حداقل شرایط محیطی لازم برای موجودیت خود، شتابزده دست به فعالیتهایی زد. ابتدا كتابها و مقالاتی منتشر شد كه در آنها این خطر به عالمیان گوشزد شد و پس از آن جنبش های طبیعت گرایانه با هدف حفظ محیط زیست برای پایداری شرایط زیست بشری و ایجاد تعادل میان انسان و طبیعت به راه افتاد.
این فعالین در راستای برنامه های خود، توانستند استاندارها و قوانینی را با هدف كاهش آلودگی و آسیب دیدگی زمین و طبیعت آن تدوین و اجرا نمایند. بشریت، در یافته بود كه برای ادامه بقای خود، چاره ای جز دفاع و حفاظت از طبیعت نداشته و باید حفاظت از زمین و طبیعت آن، به عنوان مهمترین اولویت و حیاتی ترین استراتژی انسانی، مد نظر قرار گیرد.
اجلاس ریودوژانیرو و پیمان كیوتو ؛ برخی از مهمترین نتایج این گونه فعالیتها می باشد.
ب) از نگرشی دیگر، جنبش های طبیعت گرایانه، می تواند مولود مواجهه غربیان با دنیای شرق باشد.
در بخش الف این مقاله، اشاره نمودیم كه انسان غربی، با موضوع قرار دادن طبیعت برای دانش، توانست خود را صنعتی نماید و به قدرتی بلا منازع در روی زمین تبدیل شود.
محدودیت منابع و تلاش برای دست یافتن به بازارهای نوین مصرف، غربیان را به فكر استعمار انداخت و غرب با لشگركشی به شرق، بویژه تمدن كهن و باستانی هند، آن دیار را فتح نمود.
به اعتقاد اینجانب، در این ماجرا، همانگونه كه غرب از نظر فرهنگی در زندگی و فكر شرقیان تاثیرات شگرفی گذاشت، تمدن های شرقی نیز توانستند برخی از ذخایر عظیم معنوی خود را به غرب انتقال یا در میان غربیانی كه برای دیدار از شرق و یا ماموریت در هندوستان و كمپانی هند شرقی به سر می بردند انتقال دهد.
و بدینگونه برای نخستین بار اندیشه های طبیعت گرایانه عرفانی و صوفیانه هندی، از طریق تاجران، سربازان، و سیاحان غربی به سرزمینهای اروپایی انتقال یافت. این باورها بعدها در فرآیند حیات جدید خود در غرب و در میان غربیان، به گونه ای دیگر خود را با محیط نامانوس جدید هماهنگ ساختند و به جنبش های طبیعت گرایانه تبدیل شدند.
تاریخ بیانگر این نكته مهم است كه غربیان تا قبل از ورود به فاز استعمار، هرگز با مواردی چون گیاه خواری آشنا نبوده و رواج گیاه خواری در غرب ماحصل آشنایی ایشان با اندیشه های طبیعت گرایانه شرق از كانال استعمار بوده است.
ج) نمی دانم كه آیا تاكنون از خود پرسیده اید كه چرا غربی ها به فیلم هایی كه در آنها، زندگی بشر شرقی در دامنه بكر طبیعت به تصویر كشیده شده تا این حد علاقه مندند ؟؟
باید گفت كه زندگی ماشینی روح بشر غربی را به شدت آزرده و در این روح ؛ خراش ایجاد نموده است. غربیان این حجم ناهمگون آهن و سیمان و... را برای ادامه حیات خود لازم ولی ناهمگون و ناسازگار با ذات و طبیعت بشری خود می بیند. لذا به طبیعت به مثابه مادری كه از دامان آن دور افتاده و آن را گم كرده اند می نگرند و سعی در نوعی بازگشت به دامان مادر اصلی خود دارد.
هر كسی كو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
بخشی از این حركتهای طبیعت گرایانه، به ویژه در عرصه های هنری از رویكردی این چنینی برخوردار بوده و ناشی از دل زدگی از زندگی ماشینی و هم ذات پنداری انسان با دیگر اجزاء طبیعت بوده است.
د) انسان در دوران حاكمیت سنت به شدت وابسته به خدا بود و موجودیت و چیستی خود را در ارتباط با این مفهوم متعالی تعریف می نمود. در پی عصر روشنگری و مدرنیزاسیون، انسان از وابستگی به خدا جدا شده و خداوند در زندگی انسان غربی ابتدا كم رنگ و رفته رفته محو و مفقود گردید.
این انسان رها از خدا، كه تا دیروز خود و هویتش را در كنار این مفهومی متعالی و قدسی تعریف می نمود، احساس خلاء ژرف و تنهایی وحشتناكی پیدا كرد.
در واقع، طبیعت چیزی بود كه می توانست تا حدی جای خدا را برای بشر و در زندگی او پر كند و بدینگونه، انسان در غیاب خداوند، تنها چیزی را كه یافت و تنها چیزی را كه تا حدودی با خود سازگار و هم سنخ دید طبیعت بود.
بویژه پس از ارائه تئوری تكامل داروین، غربیان به نوعی دست افزار علمی برای توجیه این رویكرد فلسفی خود به سوی طبیعت دست یافته و خویشاوندی خویش را با این گستره جدید باور نمودند.
آری، گفتیم كه انسان غربی (یا به قول دوستی فرهیخته انسان در غرب) در مسیر جریان نوزایی و اقدامات ستم گرانه ارباب دین و كلیسا از دامان خدا به دور افتاده و ارتباط خود را از این منبع فیض و معنا قطع نمود و در پی آن به نوعی احساس تنهایی و پوچی ناشی از این گسست ناگزیر در افتاد و از لحاظ روانی مصمم شد تا بدیلی برای این ثروت و سرمایه از كف رفته بیابد و با تمسك به آن، در زوایای باطنی خود تا این حد احساس تنهایی و پوچی نكند از این رو متوجه خویشاندی خویش با طبیعت شد.
ح) در عصر پیشامدرنیسم، همان كه حكما عصر سنت یا تراداسیون می نامندش، خدا ملاك و محور حق و حقانیت بود و هرآنچه كه در عالم بود در نوع ارتباط با پرورگار عالم، صاحب حق محسوب می شد. در جریان مدرنیته، خداوند ابتدا از زندگی بشر و سپس از كتابهای حقوقی، قوانین و گفتمان حق و ناحق محو، و انسان به جای خداوند در راس نظام های حقوقی ایستاد و ملاك آن شد. بر این اساس بود كه انسان، به خود حق می داد تا هر چیزی را در ارتباط با خود بعنوان "انسان" و نه بعنوان یك "فرد" تعریف نموده و ملاكهایی بشری برای حقوق فردی و اجتماعی خود تدوین نماید.
اما با گذار از مدرنیسم به پسامدرنیسم، سكه تقسیم "هستی" به "انسان" و "غیر انسان" از اعتبار ساقط شد و چنین وا نموده شد كه هستی قابل تفكیك به انسان و غیر انسان نمی باشد فلذا ملاك حق در این گونه بینش های پسامدرن، نه انسان، بلكه محض هستی به ما هو هستی محسوب معرفی شد. در این بینش، هر چیزی بنا بر هستی اش و نه انسان یا درخت بودنش صاحب حق انگاشته شد.
در این گونه نگرش های طبیعت گرایانه، انسان به خاطر حفظ موجودیت خود نبود كه به طبیعت حق حیات می داد. بلكه در آنجایی كه انهدام بخشی از طبیعت نیز تاثیری بر اكوسیستم حیاتی انسان نمی گذاشت و می توانست نوعی از رفاه را برای او ایجاد نماید، باز انسان حق نداشت تا به آسیب یا تخریب طبیعت بپردازد.
اینكه گروهی از طبیعت گرایان، خود را با زنجیر بر تنه درختانی كه در مسیر جاده های در حال احداث بودند، می بستند و حتی حاضر نبودند جان هیچ درختی ولو با تاسیس جنگلی به خطر افتد از این نگرش برخوردار بودند.
اكثریت حركتهای تند و رادیكال، از سوی گروهی از طبیعت گرایانی شكل می گرفت كه با این بینش به تفسیر هستی و طبیعت می پرداختند. در پایان، شایان ذكر است كه تنوع موجود در میان جنبش های طبیعت گرایانه، ناشی از تنوع میان خاستگاه های فكری- فلسفی و شرایط زمانی و مكانی وقوع هر یك از آنها می باشد.
من، در مقاله فوق به بخشی از این خاستگاه های فكری، فلسفی و اجتماعی اشاره نمودم اما تاكید می كنم كه این خاستگاه ها تنها علل وجودی این گونه حركتها نمی باشد و گذشت زمان نشان خواهد داد كه این گونه حركتها از ابعاد دیگری نیز قابل بررسی بوده اند كه در این مقاله از قلم افتاده و هیچ اشاره ای به آنها نشده است.
سید حسن كاظم زاده :: shk_ir@yahoo.com