شماره چهاردهم :: چهارشنبه ۵ اسفند ماه ۱۳۸۳

من و جوجه هایم
داستان کوتاه



فایده ندارد، هرچی بهشان می گویم فایده ندارد، پدر و پسر پایشان را کرده اند توی یه کفش و انگار می خواهند من را مثل یک حریف جنگی مغلوب کنند. هر چقدر بهشان می گویم :

« بابا من میترسم»

اول با تمسخر نگاهم می کنند و بعد زیر زیرکی می خندند، متاسفانه دلیل دیگری ندارم، نه وسواس نه آلرژی نه هیچ چیز. صدا ی زر زر امیرحسین که در می آید هومن یواشکی می آید توی آشپزخانه، دقیقا موقعی که دارم با احتیاط خمیر پیراشکی را چپ و راست مثل قنداق بچه می بندم می آید و زیر گوشم می گوید :

« زن گنده خجالت بکش..»

خب موضوع این است که من نمی فهمم که گنده بودن من چه ربطی به ترس دارد. سر میز شام امیر حسین قهر می کند و از غذای عزیزش دل می کند و می رود توی اتاق و می نشیند پای تلوزیون کوچکش و برای هزارمین بار کارتون گربه های اشرافی را تماشا می کند.

من هم که مثلا قهرم و بابایش هم که بین غذا و بچه ترجیح می دهد گشنه نماند. بشقاب ها را که جمع می کنم هومن می نشیند روی مبل راحتی و پاهایش را دراز می کند روی میز و کامپیوتر کوچکش را می گذارد روی پاهایش و شروع می کند به تایپ کردن نامه. همیشه یک نامه ای هست که باید تایپ بشود؛ برای دوست قدیمی ؛ برای رئیس جدید ؛ برای شرکت های مختلف تجاری. من که هیچ از این کامپیوتر های فسقلی خوشم نیامده، دوست دارم آن هم مثل بقیه وسایل خونه جا داشته باشد. مخصوص به خودش نه اینکه مثل اسباب بازی دست به دست بگردد و بتوان همه جا بردش. هومن هر شب برنامه اش همین است. حالا امشب هم یک عالمه عکس حیوان های خوشگل و تپل مپل را جمع کرده و هی منو صدا می کند که :

« بیا ببین چه نازن.»

امیر حسین هم که به نیم ساعت نمی رسد که یادش می رود قهر بوده، می آید و از در یخچال آویزان می شود و همیشه چیزی برای خوردن می خواهد، و جدیدا بعد از بازی های کامپیوتری و دوچرخه دنده ای و لگوهای چند صد تکه و مریخ و نپتون و پلوتون که از سقف و در و دیوار آویزان است، رفته و دستش را گذاشته درست روی چیزی که آرامشم را بهم بریزد.

همیشه شب هایی که با هومن بگو مگو می کنم کابوس می بینم، بلند می شوم و زیر ملحفه را وارسی می کنم، قلبم مثل پتک به قفسه سینه ام می کوبد، یک لیوان آب می خورم و نگاهی به امیر حسین می اندازم که مثل یک فرمانده قهرمان میان سربازهایش خوابیده.

میرم توی رختخواب و چشمهایم را می بندم، اما باز بعد از چند ساعت همون موجودات خیس و کوچک و لزج روی پوست بدنم سر می خورند و من از ترس فقط چشمهایم را باز می کنم رو به هومن که اون لحظه دارد توی خواب می خندد.

امیر حسین و هومن را فرستادم بیرون از خانه، امیر حسین همیشه سرویس را دم در معطل می کند، غر غر می کند، داستان می گوید، معما می گوید و آخر با گریه از در خانه بیرون می رود و نمی خواهد مثل بقیه دکتر و مهندس بشود. من و هومن می خندیم. انگار نه انگار که شب پیشش همه با هم قهر بوده ایم، همدیگر را می بوسیم و من می شوم فرمانروای بی رغیب خانه، کارها را رو به راه می کنم. به بانک می روم و قبض های مختلف را می پردازم، سبزی خوردن می خرم، می خواهم عصرانه به هومن نون و پنیر و سبزی بدهم.

امروز امیر حسین کلاس زبان دارد و دیر می آید؛ با خیال راحت یک لیوان چایی می ریزم و روی کاناپه ولو می شوم، خواب مثل یه فرشته مهربون به طرفم می آید و گرمم می کند، ولی باز همان موجودات کوچک و خیس به سراغم می آیند و من یکهو از خواب می پرم و فکر می کنم از بین این همه چیزهای رنگارنگی که برای بچه ها وجود دارد چرا امیر حسین این یکی را انتخاب کرده است، که هومن زنگ می زند و چند تا شماره تلفن می خواهد و می گوید که بعد از ظهر خودش می رود دنبال امیر حسین.

می نشینم کنار پنجره و به آسمان نگاه می کنم، یاد بچگی های امیر حسین می افتم که می نشست همینجا و سرش را می چسباند به شیشه و به بچه های توی کوچه نگاه می کرد. فکر می کنم چه خوب بود که آن موقع ها دائم مثل الان هی بند نمی کرد به یک چیزی و پیله نمی کرد برای خواستنش.

بلند می شوم، سیبی از توی یخچال در می آورم و گاز می زنم و می روم سراغ کتابخانه و با خودم فکر می کنم اگر موضوع جدی باشد چی؟ می شینم روی تختم و کتاب را ورق می زنم، حواسم نبوده و یکی از کتابهای داستان امیر حسین را برداشته ام، کتاب « مریم گلی و گربه هاش». کتاب را باز می کنم، صفحه اول دختر بچه ای را نقاشی کرده که نشسته توی خانه اش و از پنجره دارد به حیاط نگاه می کند، چشمهایم را می بندم :

« دایی کوچیکه و دایی بزرگه توی حیاط خانه اشان ولوله به پا کردند. از در و دیوار بالا و پایین می روند و هیچ به غرغر های مادر جون گوش نمی دهند که باید مشقهایشان را بنویسند.
برگهای زرد درختها زیر پای دایی ها خرد می شوند و انگار که اصلا همان برگ هایی نبودند که تابستان زیر سایه شان دایی شاهزاده می شد و من سیندرلای تپل چشم سیاه. من از مدرسه همیشه مجبور بودم بروم آنجا، از آن لحظه ای که می رسیدم کتاب و دفترم را پهن می کردم روی میز نهارخوری که کنار پنجره بود و پنجره رو به حیاط. حالا دایی ها توی باغ ایستادند و به گربه ای که جلوشان دارد می زاید نگاه می کنند، دایی کوچیکه یکی از پارچه های چیت مادر جون را از توی گنجه برداشته و گذاشته زیر گربه اش و دایی بزرگه دستکش های آشپزخانه را کش رفته و دستش کرده و ایستاده بالای سر گربه و جفتشان یک پارچه بستند به صورتهایشان که یعنی دکترند. من از لابه لای برگهای زرد و نارنجی درخت ها و از گوشه چشمم نگاهشان می کنم، به گربه که نگاه می اندازم تنم مور مور می شود، و یاد آن گربه چرک کثیفی که توی کلاس آمده بود و زنگ دیکته را تعطیل کرد می افتم، آنها گربه را نوازش می کنند و گربه هم تند و تند می زاید، دایی ها می خندند و فکر می کنند که کار مهمی انجام می دهند، من دائم روی صندلی جا به جا می شوم و قلبم توی سینه ام آرام و قرار ندارد، دست و پاهام یخ کرده و می خواهم یک طوری نشان ندهم که از گربه چقدر می ترسم.

هی دائم زیر میز را نگاه می کنم و هی فکر می کنم همه گربه های عالم آمدند زیر میز و از خودشان صداهای ناجور در می آورند، پاهایم را جمع می کنم زیرم و سعی می کنم مداد را دستم بگیرم که مادر جون می رسد بالای سرشان و دو تا پس گردنی محکم بهشان می زند و من را نشان می دهد و می گوید :

« از این بچه یاد بگیرین ... ولد چموشها برین درستون را بخونین.»

من سرم را می اندازم پایین و شروع می کنم به نوشتن مشقهایم، رادیو همیشه از صبح الکی روشن است و دارد یک ترانه قدیمی پخش می کند، من خودم را با ریتم آهنگ تکان تکان می دهم و از فکر ترس و گربه می آیم بیرون و می رسم به میازار موری... که نگاه می کنم می بینم دیگر از دایی ها توی حیاط خبری نیست و هیچ صدایی ازشان شنیده نمی شود، بلند می شوم و با کنجکاوی از پنجره آویزان می شوم که یکهو احساس می کنم که یه موجود خیس و کوچکی روی شانه راستم وول می خورد، نگاهم از گوشه چشم به موجود نحیفی می افتد که هیچ چیز نیست جز یک گربه تازه به دنیا آمده ی خیس، دائی ها پشت سرم می خندند و می گویند :

« ببین چه خیسه! ببین چه خیسه.»

من یه لحظه هاج و واج نگاهشان می کنم و کم کم پاهایم زیر تنه ام تا می شود و از حال می روم.

کتاب را می بندم، شاید همه چیز یک شوخی بچه گانه بوده است، ولی هومن هنوز دلیل قهر بودن بیست ساله من و دایی هایم رانمی داند. دکترها و داروها و جلسات مشاوره و گفتار درمانی هم هیچ کدام نتوانستند این فوبیای لعنتی را در من از بین ببرند. روی تخت دراز می کشم، اگر بخواهم تعریف کنم که شبیه قصه هاییی می شود که شبها برای امیر حسین می گویم. کاسه چه کنم گرفته ام دستم ، تصمیم می گیرم که بگویم و باید شهامتش را داشته باشم که تعریف کنم، می توانم قیافه هومن را بعد از شنیدن ماجرا تجسم کنم اما مهم نیست...

تلفن زنگ می زند و هومن است که می گوید امشب مهمان داریم. هیچ از مهمان ناخوانده خوشم نمی آید، بلند می شوم، تند و تند شروع می کنم به جمع آوری خانه که همیشه یک گوشه اش قسمتی از قلعه گم شده امیر حسین را می شود پیدا کرد. هومن نگفت که مهمان کیست ومن هم زیاد پاپی نشدم. میز آماده است و میوه ها شسته، آماده می نشینم که صدای زنگ در می آید و متعاقبا صدای امیر حسین که با مشت و لگد به در می کوبد و می خندد و با پدرش مشاعره می کند، در را باز می کنم ، امیر حسین با خوشحالی توی بغلم می پرد و مهمانش را نشانم می دهد، مهمان کوچک یک گربه نحیف است که لا به لای ملحفه سفیدی به من چشم دوخته و صدای جغه جغه می دهد، من کمی عقب عقب می روم و جلوی چشم های بهت زده هومن و امیر حسین از هوش می روم.

پونه ابدالی :: abdali2535@yahoo.com


  نظرات وارده :1



Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.