دیشب بادِ سردی می وزید.
پیر مردی از کنارم به آرامی گذشت و گفت :
«دینت را ؛ در جایی که هیچ جا نیست، جا گذاشته ای»
به نام تنهاترین یار
من نا مسلمانم و از اینکه می گویند مسلمانی، سخت گریزانم
من عاشورا را، نمی دانم
ولی در محرم، اشک ریزانم
آری من نا مسلمانم!
وقتی می گویند علی؛ لرزه بر دست و دلم جاری است
ولی من نامسلمانم
وقتی نامسلمانان هنوز، ایستاده اند در صفهای نماز؛ از برای آن ندانم كاریها، چه سخت،
وقتی می گویند؛ یا حسین،
لرزه می افتد به اندامم، چو شمعی ؛ در حال ِخاموشی!
ولی منم که نامسلمانم
زمانی که کودکی در چاه می گرید ؛
زمانی که فقیری از فغان درد می نالد ؛
همان هنگام كه مادری فریاد می كند، از فرط ِ بی نانی،
یا كه آن دختر، می رود امشب، به تاراج ِ تن فروشیها،
یا كه می ماند چشمان ِپسرك منتظر به ته مانده بشقاب آن مسلمانی كه می خورد آبی و می كند گردن كلفتیها،
همان وقتی كه می افتد به جوی آب، آن جنازه، آن جنین، آن معتادِ بیچاره، و حتی از یك نفر از آن مسلمانان نمی رسد یاری،
از همان هنگام گشته ام نا مسلمانی، در جمع مسلمانان!
وقتی رهگذر ِ پیر، از کنارم می گذشت
دلِ من برای تک تکشان می تپید! همانهایی كه می كردند از دردِ بی نانی فریاد !
ولی او هرگز ندید!!!!
- صدایم می زند یاری که می گوید:
«کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری دهد؟»
آری من نامسلمانم ولی اینان؛ مسلمانند
اینان هم مسلمانند؟
نه!!
اینها از مسلمانی گریزانند
شهادت را؛ دروغی بیش نشمارند
امامت را؛ سرودی سرخ نمی بینند
از خداوند جهان هم ؛ روی گردانند
اینانند كسانی كه مسلمانی را به هنگام ادای لفظِ ِ مسلمانی، فدا كردند. اعتقادها را چه آسان از میان بردند!
اینانند که، دروغ گفتتند
ولی من که نامسلمانم
یک دروغ را بیش،
تا حال بر زبانم نیست
جز اینکه آری! من نامسلمانم
و از برای من، چه سخت است این شهادت ؛ این امامت ؛ این الهیت؛
که شهادت را به بیراهه راندند
امامت را دروغگویان امت از میان، بردند
ولی هنوز این صدا در گوش ِ من مادام می پیچد و من تکرار کنان تا سحر تکرار خواهم کرد
آیا یاری کننده ای هست که مرا یاری دهد؟
آری من مسلمانم ولی از اینکه می گویند مسلمانی، سخت شرم دارم! ولی نامسلمانان، مسلمانند هنوز!
........................
نه!
بهتر است من هم دروغی کوچک بر زبان رانم
در این روزها ،
من نامسلمانم
ولی اشکم
درون چشمهایم جاریست
آری من نامسلمانم
ولی ای کاش مسلمانی وجود می داشت.
پیرمرد حرفهایم را شنید ؛ پشتش خم شد، به راهش ادامه داد
پرسیدم : کجا می روی؟
گفت:« کجاست یاری کننده ای که مرا یاری دهد؟»
صدایش هنوز در ذهن ِ من جاریست و
رفت او و در غبار،
گم شد.
جلوی پایم را نگاه کردم
مَشك ِ آبی و دستمالِ سبزی!
..... پیرمرد رفته بود.
محرم بود!!
پ.ن: یكسال ِ پیش، این مطلب را در در تاریخ ششم اسفند ماه، برابر با 4 محرم ، در وبلاگ گروهی گلابی نوشتم و تصمیم گرفتم درشماره 14 شرقیان، با تغییراتی كه به آن داده ام باری دیگر منتشر شود.
طناز امین :: tannazamin@yahoo.com