مرگ رستم در هالهای از ابهام قرار میگیرد و در رمان نمیتوان پاسخی برای علت آن یافت؛
گویی نویسنده رستم را میكشد تا حس نوستالژیك راوی را تا ابد زنده نگه دارد. سرتاسر رمان در حین سفر طولانی راوی با قطار روایت میشود و قطار نمادی از زندگی راوی است كه ایستگاه به ایستگاه به سمت مقصدی نامعلوم پیش میرود و روای را نیز با خود پیش میبرد.
روحانگیز شریفیان، نویسندهی رمان « چهكسى باور مىكند، رستم؟»، متولد ۱۳۲۰ در تهران است و بیش از دو دهه است كه در لندن زندگی میكند. از شریفیان پیش از این رمان، مجموعه داستان « دستهاى بسته » در اوایل دهه هفتاد منتشر شده است.
محور اصلی رمان « چهكسى باور مىكند، رستم؟ » نوستالژی است. راوی داستان زن مهاجر میان سالی است كه با همسرش در حال سفری طولانی با قطار است و در فواصل مختلف با فلشبكهایی كه به گذشته میزند، زندگی سراسر خاطرهی خود را روایت میكند.
اینجا نیز همانند اكثر داستانهای نویسندگان مهاجر، شخصیت داستان، خود مهاجر است و انگیزهی روایت داستان حس نوستالژیك راوی به زندگی گذشته و نارضایتی از وضعیت حال و افسوس خوردن بر آنچه از دست داده، است.
گویی سرنوشت محتوم رمانها و داستانهای كوتاه نویسندگان مهاجر این است كه شخصیتهای داستانهایشان خود مهاجر باشند و داستان نیز، خواه مستقیم یا غیرمستقیم حول محور مهاجرت شكل بگیرد. پیش از این در آثار شاخصترین نویسندگان مهاجر این سالها به وفور با این موضوع برخورد داشتهایم. رضا قاسمی، مهرنوش مزارعی، ناصر غیاثی و بهرام مرادی از زمرهی این نویسندگان هستند. عمدهی شخصیتهای داستانهای كوتاه ناصر غیاثی (نویسندهی مقیم آلمان) در مجموعهى « رقص بر بام اضطراب » و مهرنوش مزارعی (مقیم امریكا) در مجموعهی « غریبهاى در اتاق من » را مهاجران تشكیل میدهند و این مساله در آثار رضا قاسمی (ساكن فرانسه) و بهرام مرادی (ساكن آلمان) نیز به نوعی نمود دارد.
كمتر شاهد اثری از نویسندگان مهاجر بودهایم كه حول محور مهاجرت شكل نگیرد و مهاجرت نویسنده، داستان را تحتالشعاع قرار ندهد. یكی از نمونههای نادر این دسته آثار، رمان « دكتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد » نوشتهی شهرام رحیمیان (ساكن آلمان) است كه علیرغم مهاجر بودن نویسنده، تم داستان و شخصیتها ربطی به مهاجرت ندارند.
البته این مساله نمیتواند بهعنوان معیاری برای سنجش آثار در نظر گرفته شود، اما از آنجا كه بسیار در آثار نویسندگان مهاجر ایرانی به چشم میخورد، نیازمند تعریف دقیقتری از ادبیات مهاجرت و نویسندهی مهاجر و تعیین مرزهای متفاوت و مشترك آنهاست كه البته مجال دیگری میطلبد و در چارچوب این مختصر نیز نمیگنجد.
به عقیدهی نگارنده منطق روایی و جنبهی باورپذیری رمان « چهكسی باور میكند رستم؟ » عمدهترین موضوعی است كه میتوان به عنوان ضعف تكنیكی رمان روی آن بحث كرد.
حافظهی انسان از نظر بهخاطر سپردن حوادث، ظرفیت محدودی دارد و با گذشت روزها و سالها، اندكاندك تنها طرحی كلی از افراد و وقایع را بهخاطر میسپارد و جزئیات را به فراموشی میسپارد. بهعنوان مثال ممكن است كه بهخاطر داشته باشیم كه چندین سال قبل در دوران دانشجویی به همراه دوستان به مسافرتی رفتهایم، اما بسیار دور از ذهن است كه در خاطرمان مانده باشد كه هركدام چه كفش و لباس و آرایش مویی داشتهاند و تكتك دیالوگهای رد و بدل شده در حافظهمان مانده باشد.
راوی رمان، آنچنان از حوادثی كه گاه سیسال قبل و حتی بیشتر رخ داده، صحبت میكند و آنها را بهخاطر میآورد كه گویی همین دیروز رخ دادهاند. بهقول خود راوی "همه جزئیات، هر اشارهای، حركت دستی یا نگاهی" در خاطرش مانده و البته این مساله دور از ذهن و باورناپذیر جلوه میكند.
روایت راوی حول محور خانهای قدیمی و خانوادهای سنتی در فضایی ملموس و آشنا میگردد. خانوادهای پر جمعیت كه پاپا (پدربزرگ) و خانمخانم (مادربزرگ راوی)، در راس آن قرار دارند. پاپا، خانهای بزرگ دارد و دخترهایش به همراه همسران و فرزندانشان همه در همان كوچه كه خانه او قرار دارد ساكناند : پری به همراه همسرش پرویز خان؛ ماهمنیر(خاله ماهم) به همراه همسرش غلامخان و محبوبه (مادر راوی) به همراه همسرش (پدر راوی) كه داروخانهدار و داروساز است.
ماهمنیر دختر سركش و روشنفكر پاپا است و بر خلاف رضایت او تحصیل كرده و با غلامخان كه ناظم مدرسه است، ازدواج كرده است. ماهمنیر و غلامخان (كه روشنفكرترین مرد رمان) است، بچهدار نمیشوند. پرویزخان دو پسر از پری دارد، اما بعد از مدتی به او خیانت میكند و زن دیگری میگیرد و پری در حالی كه پسری به دنیا آورده از او جدا میشود. مادر و پدر راوی، گویی تنها زوجی هستند كه در این خانه میتوانند مورد پسند پاپا باشند.
در خانهی پاپا، دو خدمتكار به نامهای ننهبزرگه و ننهددری نیز به همراه همسرانشان علیخان و اللهوردی ساكن هستند و كارهای خانه و خارج از خانه را انجام میدهند، اما گویی دیگر عضوی از خانواده پاپا شدهاند.
روای در آن زمان دختركی بیش نیست كه با سه نام شورا، شیرین و پرتو خطاب میشود. گویی این تعدد اسامی خود نمودی است از شوریدگی راوی و شخصیت چندلایهی او.
خانهی پاپا محلی است برای گرد هم آمدن اعضای خانواده و اكثر اتفاقات رمان نیز در آنجا شكل میگیرد. حادثهی محوری داستان، ورود كودكی به نام رستم است كه پاپا او را از ده با خود آورده كه در انجام كارهای خانه كمكحال ننهها باشد.
در همان اولین برخوردها، رابطهی عاطفی شدیدی بین روای و او شكل میگیرد كه سالهای سال ادامه مییابد. رستم بعد از چند بار بازگردانده شدن به ده، سرانجام برای همیشه در منزل پاپا ماندگار میشود و این بهانهای است برای راوی تا اكثر وقت خود را آنجا و به بازی با رستم بگذراند.
شورا و رستم، ساعتها با هم بازی میكنند و در روی تخت میخوابند و به ابرها نگاه میكنند و برای آنها قصه میسازند. همینخاطرات است كه بهصورت ریتمیك در سراسر داستان تكرار میشود و زاویهدید منراوی را به زاویهدید تو خطابی تغییر میدهد.
رستم نقشی پررنگ در تمامی خاطرات راوی دارد و گویی رستم، كودكی راوی است. همنوا با زمان، اشخاص رمان نیز وارد مراحل جدیدی از زندگی میشوند. رستم با هزینه و اصرار غلامخان و خاله ماهم درس خوانده و دیپلم گرفته و در داروخانه پدر راوی مشغول به كار میشود.
شورا نیز در سال آخر دبیرستان، عاشق همسرش جهان میشود و سال بعد با او ازدواج میكند و برای همیشه از ایران میرود و رابطهاش با رستم و خانواده محدود به نامهنگاری و تلفنهای گاهگاه و سفر نوروز به ایران میشود.
اما خاطرهی رستم هیچگاه از ذهن راوی بیرون نمیرود، هرچند كه خواننده بهشدت از درك نوع حس و رابطهی این دو با هم عاجز است؛ اگر راوی عاشق رستم است چگونه است كه آنطور دیوانهوار شیفتهی جهان میشود و اگر این رابطه عشق نیست پس چیست كه او را ساعتها به تفكر و تاسف وا میدارد و ذهن او اینطور مشوش كرده است ؟
راوی در غربت نیز غربتی دیگر دارد و پیوسته از اینجا به آنجا میرود. حال، سالهای سال گذشته و راوی در سفری كه به تهران دارد، متوجه میشود كه رستم فوت كرده و گویی همهی خاطرات و گذشتهی او را نیز خود برده است.
مرگ رستم در هالهای از ابهام قرار میگیرد و در رمان نمیتوان پاسخی برای علت آن یافت؛
گویی نویسنده رستم را میكشد تا حس نوستالژیك راوی را تا ابد زنده نگه دارد. سرتاسر رمان در حین سفر طولانی راوی با قطار روایت میشود و قطار نمادی از زندگی راوی است كه ایستگاه به ایستگاه به سمت مقصدی نامعلوم پیش میرود و روای را نیز با خود پیش میبرد.
حجم انبوه فلشبكها گاه حوصلهی خواننده را سر میبرد و به رمان نیز حالت خاطرهوار میدهد و یك پارچگی ساختار آن را زیر سئوال می برد. زبان داستان ساده و روان است و هرچند روایت گاه دچار اطناب میشود، اما چیزی از جذابیت متن برای خوانندهی عادی كم نمیكند.
« چهكسی باور میكند رستم؟ » را میتوان از مناظر گوناگونی همچون نقد فمینیستی و روانشناسانه و حتی جامعشناختی در بوتهی نقد گذاشت كه نیازمند بررسیهای دقیقتر اهل فن است. روحانگیز شریفیان با این رمان جایزهی بهترین رمان اول سال ۱۳۸۲ بنیاد هوشنگ گلشیری را كسب كرد.
ف. جاوید :: Javied1364@yahoo.com