صورت كلى داستان بدین صورت است كه راوى درصدد جمع آورى فیش هاى تحقیقاتى خود پیرامون مرگ زبان هاى بومى است و به تبع آن صورت و فرم كار به گونه اى است كه راوى به بهانه آوردن و یافتن معناى لغتى، روایتى مى آورد و شروع داستان نیز اینگونه است كه روایتى كه راوى خطاب به كسى - كه در طول داستان گاهى این دو یعنى راوى و مخاطب او یكى به نظر مى آیند و مرز بین شان از بین مى رود و یكى مى شوند - روایت را آغاز مى كند و تا پایان داستان قرار بر این مى ماند كه این لغات بهانه اى باشند براى اینكه تاریخ انسان ها و زبان ها را بسازند.
همه آن هایى كه « لغات میغ » را خوانده اند مى دانند كه آن را مقدمه اى است به قلم نویسنده. یعنى از همان آغاز خواننده درمى یابد كه با اثرى متفاوت روبه رو است. اثرى كه عدول از فرم ها و شیوه هاى رایج كرده است. چرا كه به ظن و گمان نویسنده كار ارائه شده گذشته از ساختار شكنى، اثرى است «مدرن» و «پساساختارگر». رمانى كه مى خواهد با ارائه ساختار شكنى مناسب و آوردن تلاشى - اگرچه كوچك - درصدد رفع توهم این سال ها تحت عنوان ادبیات باشد.
آرى از همان آغاز درمى یابیم كه گذشته از یك اثر كاملاً متفاوت - بى هیچ داورى از موفق و ناموفق بودن آن - با یك رمان كاملاً ایدئولوژیك روبه روییم. رمانى كه مى خواهد باورها و عقاید نویسنده اش را تبلیغ و ترویج نماید. جمشیدى از همان آغاز اعلام مى كند كه در این دهكده كوچك جهانى مختصات خودش را ثبت مى كند و مى خواهد «سهمى در تولید فكر جهانى داشته باشد!» زیرا به زعم نویسنده «جهت مقابله با روند جهانى سازى اصولاً ادوات و آذوقه هایى مى بایست تدارك دید» و او نیز درصدد آن است كه بدین وسیله یعنى نوشتن رمانى مدرن و پساساختارگرا! این تدارك را ببیند. یعنى او خواسته با ایدئولوژى غالب و نگاه ارزشى خود صورت و فرمى متفاوت ایجاد نماید كه هم ذوق و ذائقه خواننده را افزایش دهد و هم به گونه اى حدیث نفس باشد و تریبونى براى عقاید خود، اما نكته قابل تعمق و تامل آن است كه متن موجود و اثر نگاشته شده خود حكایت از ذهن ساختار گرایى نویسنده مى كند یعنى همان «تقابل هاى دوتایى یا دوگانه» كه بستر دیدگاه ساختگرایى كلاسیك را تشكیل مى دهد، همان شیوه اى كه ایدئولوژى ها گرایش به آن دارند و نوعى شیوه بررسى نمونه وار ایدئولوژى هاست.
شیوه اى كه میان چیز هاى قابل قبول و غیرقابل قبول، خط و مرزهاى مطلق ترسیم مى كند، میان خود و غیرخود، صدق و كذب، خرد و بى خردى، میرایى و نامیرایى، ارزش ها و ضدارزش ها و نظایر آن. در این اثر نیز ما با تقابل زبان حاكم و زبان محكوم ایدئولوژى غالب و ایدئولوژى مغلوب انسان هاى بومى و انسان هاى شهرى، انسان مهاجر و انسان غیرمهاجر، ارزش هاى خوب و ارزش هاى بد، سنت و مدرنیته، سینما و ادبیات و... روبه روییم. یعنى اثرى كه در روح و معنا كاملاً ساختگرا عمل مى كند و در صورت و ظاهر ساخت شكن جلوه مى كند!
و چیزى كه نویسنده ظاهراً به آن توجه نكرده و از آن غافل مانده است آن است كه ساختار شكنى بحثى است كه در ادامه بحث فرمالیست ها و پس از آن ساختارگراها مى آید و در پایان - فعلاً - به ساختارشكنى و نقد نو مى رسد كه در آنها توجه به معنى شدید مى شود منتها عاقبت عدم قطعیت معنى مطرح مى شود و اینكه متن معنى نهایى ندارد. درست همان چیزى كه عكس آن در این اثر مشاهده مى شود. دنیاى قطعیت ها، زوال زبان ها و ارزش ها، ایدئولو ژى درست و ایدئولوژى نادرست. به عبارتى دیگر نویسنده با مجموعه اى از عقاید و نگرش هاى غالب بر ذهن خود دست به ساخت جهانى مى زند كه متاثر از باورها و احساسات خود است. براى همین جهان ساخته شده نه همان جهانى است كه هست بلكه چیزى است كه نویسنده تصور مى كند هست و مى خواهد باشد. به طور مثال شرق نه همان شرقى است كه ما مى شناسیم و دنیاى غرب نه همین است كه نویسنده نشان داده است. بلكه او به این دو دنیا با همان مجموعه ارزش ها و باورهاى خود نگریسته است. در « لغات میغ » ساخت شكنى نیز انتزاعى صورت مى گیرد، یعنى عدول از هنجارهاى داستانى و به هم ریختن ساختار داستان به شكلى عجیب صورت گرفته است. حتى دوگانه یا دوگونه! نیمه اول كتاب - كه خوانش آن سخت و دشوار هم هست - با نیمه دوم كتاب كاملاً متفاوت است. در نیمه آغازین آشفتگى روایت و شخصیت به قدرى شدت و حدت دارد كه به جاى شكستن ساختار از بین رفتن ساختار به وجود مى آید. اما در قسمت دوم كتاب - كه اى كاش كل اثر به آن گونه نوشته مى شد - روایت و خرده روایت ها انسجام بیشترى مى یابند و ماندگارتر مى شود - در ذهن - و متن از نظام ساختارى انتزاعى به عناصرى شكل آفرین و سازنده ساختار - منطقى - تبدیل مى شود.
صورت كلى داستان بدین صورت است كه راوى درصدد جمع آورى فیش هاى تحقیقاتى خود پیرامون مرگ زبان هاى بومى است و به تبع آن صورت و فرم كار به گونه اى است كه راوى به بهانه آوردن و یافتن معناى لغتى، روایتى مى آورد و شروع داستان نیز اینگونه است كه روایتى كه راوى خطاب به كسى - كه در طول داستان گاهى این دو یعنى راوى و مخاطب او یكى به نظر مى آیند و مرز بین شان از بین مى رود و یكى مى شوند - روایت را آغاز مى كند و تا پایان داستان قرار بر این مى ماند كه این لغات بهانه اى باشند براى اینكه تاریخ انسان ها و زبان ها را بسازند. اما موضوعى كه نویسنده سعى داشته در میان خرده روایت ها و داستان هاى پراكنده به آن بپردازد با موضوعى كه متاثر از شكل و فرم اثر است كاملاً فرق مى كند. خصلت صورى این صورت همان فیش هایى است كه مخاطب راوى یا شاید خود راوى جمع آورى مى كند تا سرگذشت زبان هاى زوال یافته شده شود. این صورت داستان تماماً در جهت ساختن و نشان دادن این معنا است.
قهرمانان قصه هاى نو، خود نوعى ضد قهرمانند اما در این رمان این گونه نیست بلكه حتى چهره هایى اسطوره اى نیز دارند مثل پى په! در آنجا نویسنده نمى خواهد شخصیت هایش را واقعى بینگارد تا معادل بیرونى داشته باشند، بلكه آنها مى خواهند شخصیت هایشان را تجربى نشان دهند و تخیل خواننده، تخیل نویسنده را كامل كند یا حتى واقعگرایى در رمان هاى نو و مدرن با واقعیت موجود در این رمان متفاوت است. در این جا رمان ادعاى عینیت و قطعیت مى كند اما آنجا واقعیت ذهنى است و عدم قطعیت مطرح است. از منظر آنها كار نویسنده داورى كردن و حكم دادن نیست اما در این جا این اتفاق افتاده است.
حسین فدوی