قصه ی من داستان آن لیلی بود، که فرهاد را مجنون خود می پنداشت ...
داستان عطر نگاهی که همیشه با کوچه های خیالم غریب بود.
من از عشق, قصه ای می نویسم از تکرار نام تو ...
از ابتدا می نویسم ... هر چند برای سرودن دیگر مجالی نیست اما من چشم انتظار تو, تا انتها می نویسم.
از آبی چشمانی که چشمانم را دریا کرد.
همچو بتی که تبری ناشناس بر سر بازار عشق، او را رسوا کرد.
من از چیدن آن سیب گناه، می نویسم که مستی بویش مرا اغوا کرد.
قلب من کتابی ست در گذر گاه نسیم. شاید نگاه مجنون یا مستی عشق فرهاد، کتاب دلم را بینا کند.
من کاسه ی حوصله ام بر سر بازار سرگشتگی شکست و مستی قلندر، قصه ی غصه مرا افشا کرد.
کاسه ای لبریز از اشک چشمان ترم، آبی بر آتش دلم نشد.
من شیدا همچو پروانه ای پر سوخته در خیال آب و سیب و آتش، گل ها را می شمارم و دیوارهای فاصله را آوار می کنم.
دیگر نمی توانم در پشت پنجره صبوری، نفس های تند و سرد ماه را در انتظار جانشینی خورشید لمس کنم.
من صدای پای انتظار را هر روز از تمامی دنیا می شنوم.
چرا نمی توانم تا سحر نشده مستی خود را حاشا کنم؟ و یا دیگر به دنبال قاصدک گمشده در باد با پیامی کهنه نگردم ؟
داستان من هنوز قصه فرهادی بی شیرین و مجنونی گم شده در کهنه ترین قصه عشق است.
پریا آشنا :: paria_a64@yahoo.com